
دعوت شده بودم به دورهمی دوستانهای در یکی از باغات بهشتی اطراف تهران. بعد از شام، وقتی میخواستیم برگردیم، بارانی ناگهانی و سیلآسا بر سرمان خراب شد و حال ما را گرفت. کفشهای ما دورتر از محل نشستن، زیر باران داشتند خیس و پرآب میشدند و نمیدانستیم چه کنیم. اگر سر جایمان مینشستیم، کفشهایمان خیس میشدند، و اگر میخواستیم آنها را از زیر باران برداریم، خودمان خیس میشدیم. آچمز شدیم. آنچه که در آن شرایط بارانی و درهمبرهم به ذهنم رسید در سایۀ انسان بود. یاد این نکته افتادم که شامپانزهها موقع باران دنبال سرپناه نمیگردند و زیر باران عین خیالشان هم نیست. عجیب است که ما انسانها ترسی هیستریک از خیس شدن زیر باران داریم. اگر بال و پر داشتیم چه میکردیم! تفاوتهای ما با شامپانزهها جالب است. شباهتهایمان نیز جای شگفتی دارد.
نهفقط آن موقع، بلکه در خیلی از شرایط متفاوت دیگر هم این کتاب به یادم میآمد. این کتاب از آن دسته کتابهاست که اثری ماندگار در ذهن خواننده بهجا میگذارند، چراکه به موضوعی جالب، جذاب، عجیب و غریب و، از یک جهت، آشنا میپردازد؛ به ریشههای دورِ آنچه بودیم یا حتی ریشههای عمیق آنچه هستیم. جین گودال، که همین سال پیش در ۹۱ سالگی از دنیا رفت، تجربههای عمیق و دستاول خود را از مواجههای بدیع با طبیعت و حیات وحش به زبانی سخت صمیمی برای ما توصیف و گزارش میکند.
خانم گودال در ۲۶ سالگی کارش را بهنحو تخصصی و متمرکز روی شامپانزهها در تانزانیا آغاز کرد. البته از چند سال قبلش هم در آفریقا بهسر میبرد و با جنبههای دیگری از طبیعت کار کرده بود. او نه تحصیلات آکادمیک داشت و نه تجربۀ تخصصی. آنچه در اصل داشت فقط عشق به طبیعت بود. آن روحیه و آن حسوحال باعث شد به فهمی از طبیعت و شامپانزهها برسد که در هیچ دانشگاه پیشرفته و آزمایشگاه مجهزی نبود. از همۀ اینها مهمتر، جین گودال اولین انسانی است که برای شناخت شامپانزهها به میان آنها رفت و سالهای بسیاری با آنها زندگی کرد. کشفیات او بسیار بکر و بدیع بود؛ برای نمونه، وی اولین کسی بود که کشف کرد شامپانزهها ابزارسازی میکنند و گوشت میخورند.
جین گودال در طی سالیانِ بسیار مرحلهها، مسائل و امور گوناگون مربوط به زندگی شامپانزهها را بررسی کرده است که در فصلهای موضوعی این کتاب جای گرفتهاند: نوزاد، کودک، نوجوان، بزرگسال، سلسلهمراتب شامپانزهها در گروه، تغذیه و شکار، خواب و خوراک، روابط جنسی و فسقوفجورشان، تعاملات روزمره با همدیگر، بیماری و مرگ.
اهمیت شامپانزهها در این است که بعد از انسان، آنها باهوشترین گونۀ جانوری روی کرۀ زمین هستند. به همین دلیل، توان یادگیری شامپانزه از دیگر موجودات بیشتر است؛ حتی توانایی استدلال هم دارد. و این علاوه بر داشتن ریشههای مشترک زیستی با انسان است. این عوامل باعث میشوند که ما بتوانیم از شامپانزه چیزهایی اساسی دربارۀ خودمان بدانیم، هم از وجوه شباهت و هم از جنبههای تفاوت. بهتعبیر نویسنده، «فقط از طریق فهم واقعی روشهایی که شامپانزهها و انسانها از طریقِ آنْ رفتارهای مشابهی را به نمایش میگذارند میتوان به روشهایی پی برد که انسانها و شامپانزهها در آنها با یکدیگر تفاوت دارند، و فقط پس از آن است که میتوانیم منحصربهفرد بودن انسان را بهدرستی و به معنایی زیستشناختی و روحی ارج نهیم.»
شامپانزه، برخلاف ظاهر و رفتارش، جانوری بیخطر نیست. با اینکه قدوقوارۀ یک شامپانزۀ نرِ بالغ یکسوم انسان مذکر بزرگسال است، اما سه برابر او زور و نیرو دارد و از جهت فیزیکی بهراحتی از پسِ او برمیآید. گوشتخوار است و میتواند کودک انسان را بکشد و بخورد. دیگر اینکه شامپانزهها گروهی زندگی میکنند. به عبارت دیگر، زندگی اجتماعی دارند. این نحوۀ زندگی باعث شده که آداب و رسوم خاصی بین آنها شکل بگیرد! همۀ اینها را که کنار هوش فوقالعادهاش بگذاریم، میبینیم که با جانوری پیچیده سروکار داریم که میتواند تهدیدی برای انسان باشد؛ نیز میتواند چالشی باشد برای واکاوی ژرفای حیات. این بررسی حیاتِ کلی کاملاً موجّه است.
اگر بپذیریم که انسان بخشی از یک کل بزرگتر است، پس برای شناخت انسان باید آن کل را شناخت. شناخت آن کل بهطور ضمنی مستلزم شناخت انسان است. در نتیجه، باید شناخت طبیعت را جدی بگیریم. برای شناخت طبیعت باید در دل آن قرار بگیریم و برای شناخت یک موجود زنده باید با آن زندگی کنیم. و این یعنی سالها مراودۀ زیستۀ پیوسته و شبانهروزی که نتیجهاش میشود نوعی وحدت معنوی با طبیعت. جین گودال در جایی از همین کتاب مینویسد:
«به خودم که آمدم دیدم به کلبۀ کوچکم در قله “صبحبهخیر” میگویم، به نهری که از آن آب برمیگرفتم “سلام” میگویم. به حضور درختان هشیارتر شدم؛ چنانکه وقتی به تنۀ زمخت یک درخت یا پوست سرد ساقۀ درخت دیگری دست میزدم میتوانستم چیزی را که در ریشههایشان میگذرد و شیرهای را که در ساقۀ درخت در حال صعود است لمس کنم. آرزو میکردم که ای کاش میتوانستم مثل شامپانزهها در میان شاخهها تاب بخورم و لای شاخهها که از صدای خشخش برگها در نسیم سرشار بود، بخوابم. خاصه دوست داشتم باران که میبارید در جنگل بنشینم و گوش بسپارم به صدای قطرهها بر برگها و احساس کنم کاملاً در دنیای نیمهروشن گرگومیش سبز و قهوهای و نمناک محصور شدهام.»
جین گودال برای شناخت شامپانزهها اینگونه عمل کرده و با این کتاب دستمان را میگیرد و ما را با خود به دل یک زندگی، یک داستان، یک سفر، یک اکتشاف میبرد. از اینرو، کسانی که به شناخت کیفی و تجربۀ مستقیم و زیسته از طبیعت و حیوانات علاقه دارند، در این اثر یکی از مطلوبها، بلکه محبوبان خود را مییابند.