بهقلم محمدرضا بیات

این اواخر دو رمان خواندم که تصادفاً با حالوهوای این روزهای ما ارتباطهای زیادی داشت، و بهطور کلی، برای کسانی که درگیر مسئلۀ وطن، مهاجرت، زبان، پناهندگی یا فرار سیاسی هستند، رمانهای جالبی هستند. دوست دارم مروری مختصر بر این دو رمان داشته باشم، و تا حد امکان ماجرای رمانها را نیز لو ندهم.
کتاب اول، آدم، گربه، مرگ، از نویسندۀ اهل ترکیه، زلفو لیوانلی (1946- ) است. اولینبار با ترکیبی از کنجکاوی و تصادف سراغ این نویسنده رفتم. داستان بلند بیقراری روایتی از حضور داعش و اسرای ایزدی عراق در ترکیه است؛ روایتی عاشقانه، سیاسی، دینی و البته اجتماعی. از نویسنده و داستان و قلم و موضوعش خوشم آمد. بعد دیدم منصور ضابطیان هم از قلمش خیلی تعریف کرده، و تصمیم گرفتم کارهایش را دنبال کنم. و این دومین کتابی است که از او میخوانم.
آدم، گربه، مرگ داستان مردی ترکیهای است که در آنکارا بزرگ شده و در استانبول درس خوانده، ولی حالا پناهندۀ سیاسی به سوئد است. خودش میگوید که یک پناهندۀ سیاسی مثل بقیه نیست؛ چون اصلاً اهل سیاست نیست. پس چرا پایش به سوئد باز شده؟ در طول رمان کمکم منظورش را میفهمیم. و شاید باز از خودمان بپرسیم سیاسیبودن دقیقاً به چه معناست. و در انتهای رمان حتماً این سؤال روی مخ آدم رژه میرود: چطور میشود سیاسی نبود؟
نویسنده فرم بسیار زیبایی را برای کتاب انتخاب کرده است، فرمی خاص و کممانند؛ که البته در محتوای کتاب مینشیند. (تا حدی، و نه کاملاً، شبیه فرم رمان منِ او است.) هر فصل کتاب، از زاویۀ سوم شخص روایت میشود. شخصیت اصلی داستان، فردی است به نام «سامی باران». پس از پایان هر فصل، بخشی بهعنوان «دستنویسها» میآید. نویسندۀ این بخش میگوید: «من همان کسی هستم که نویسنده دارد داستانم را تعریف میکند، یعنی سامی باران. قضیه از این قرار است که یک نویسنده آمد و گفت میخواهد ماجرای من را بنویسد و رمانی چاپ کند و از این حرفها. من هم خواستم کمکش کنم. با اینکه برای خودم این چیزها اصلاً جذاب نیست، قبول کردم. بد نیست یک نفر به نوایی برسد، و شهرتی، پولی چیزی دستوپا کند. اما فقط به یک شرط قبول کردم. هر جا را که دلم خواست، حذف و اضافه کنم. او هم چارهای نداشت و قبول کرد.» بخش «دستنویس»، در واقع یادداشتهای شخصیت اول خود رمان است که بهعنوان تتمه و یا اصلاح و بیان واقعیت درستتر، و یا حتی بیان چیزهایی که نتوانسته به نویسنده بگوید، پس از هر فصل آمده است. و این داستان را جالبتر کرده است.
این فرد، اگر پناهندۀ سیاسی نیست، پس چرا به اسم پناهندۀ سیاسی به سوئد آمده است؟ در ترکیه ماجرایی را از سر گذرانده است، که بارها میگوید پس از آن ماجرا چنین شد و چنان شد و قبلش اینطور بود و آنطور بود. اما کدام ماجرا؟ او در ادامه ماجرای ناباورانۀ گذشتهاش را تعریف میکند، ماجرایی که شاید برای ما هم آشنا باشد. و شاید لااقل برای لحظاتی با خودمان فکرکنیم که آیا داستان دربارۀ فردی ترک است یا ایرانی؟
اما بخش دیگری از ماجرا، نه در گذشته، که در زمان حال میگذرد. چه میشود اگر یک پناهندۀ سیاسی، یا لااقل کسی که شبیه یک پناهندۀ سیاسی واقعی است، و البته با خیلی از پناهندههای سیاسیِ واقعیِ هموطن (و غیرهموطن) دوست است، یکی از مسئولان سیاسی بلندپایه را در شهر زندگی جدیدش -یعنی در سوئد- ببیند؟ و اگر این شخص بلندپایه، تأثیر مستقیمی در آوارگی این پناهنده داشته باشد چه؟ این سؤالِ محوری قصه است، سؤالی که برای هر شخصیت، با توجه به زندگی جدیدش، میتواند پاسخهای بسیار متفاوتی داشته باشد. و تعلیق قصه، گره عمیقتری میخورد.
شخصیت اصلی قصۀ ما، مثل خیلی از پناهندههای دیگر، شهر جدید را دوست دارد، ولی با آن غریبه است. وطنش را دوست دارد، ولی با آن هم غریبه است. پس باید چهکار کند؟ خودش هم دقیقاً نمیداند. در گذشتههایش، صحبت از یک پدر و یک مادر است، مادری که تمام مهربانی زندگی را تقدیم او کرده و پدری که کمکش کرده، ولی بر این پسر سخت گرفته. دنیایشان تفاوتهای زیادی داشت. و بهخاطر این و خیلی چیزهای دیگر، پسر از پدر متنفر است، آنقدر که در کودکی و... بارها در دعاهای تنهاییاش، آرزوی مرگ پدر را داشته، کسی که مدیر خانه است، ولی حرف بقیه را نمیفهمد. و حالا حس میکند پدرش در قالب این مرد، این سیاستمدار پیر، بار دیگر بر او ظاهر شده. هر دو یکی هستند. مادرش کجای قصه است؟ همان وطنی است که دلش برایش تنگ شده، و علیرغم پدر، میل خانه را در دل پسر شعلهور میکند. اصلاً مگر مادر چیزی غیر از خانه است؟ و پدر نیز حاکم خانه؟ شبیه قصۀ وطنش و این سیاستمدار پیر. آیا حالا میتواند آرزوی کودکیاش را با کشتن این پیر، برآورده کند؟ این را میگذارم برای کسی که میرود سراغ قصه.
در جایی از ماجرا، شخصیت اصلی قصه میگوید: «متوجه شدم برای مردم اینجا، بین من و این پیرمرد و فعالان سیاسی افراطی و خیلیهای دیگر هیچ فرقی وجود ندارد. همۀ ما صرفاً ترک هستیم. ادامۀ ماجرا برای بقیه خیلی اهمیتی ندارد. آنچه مهم است، فقط همین است.» و از این یکسانی دچار حیرت میشود.
رمان دوم، جهالت اثر میلان کوندرا (1929-2023) است، نویسندۀ اهل چک، که دنبال هنر و ادبیات بود، ولی ناگهان خودش را وسط سیاست یافت. او را از سوئی جزو فلاسفهای که فقط رمان نوشتهاند جای دادهاند، و از سوئی دیگر در لیست تبعیدی-اخراجیهای معروف سیاسی هم حضور دارد. در سالهای اخیر بارها در لیست نوبل آمد و رفت و آخر سر هم بدون نوبل، در لیست ابدیهای زیر خاک قرار گرفت.
کوندرا در چک به دنیا آمده، و دورۀ کمونیستی و اشغال چک را دیده است. سپس به فرانسه میرود و آنجا میماند. و بعد تابعیت او در چک لغو میشود و در سالهای پایانی عمرش دوباره این تابعیت به او بازگردانده میشود. زندگی کوندرا، بدون اینکه بخواهد، درگیر سیاست و کمونیسم و مسئلۀ وطن شده است. و حالا در این رمان سراغ این ایده رفته. زنی به نام «ایرنا» که بعد از بیست سال زندگی در فرانسه، حالا پس از سقوط شوروی و آزادشدن چک، دارد فکر میکند به کشورش برگردد. کشورش جایی است که روزگاری با شوهرش از آن خارج شده و حالا بدون شوهر و همراه پارتنر جدیدش، در فکر بازگشت به آن است.
اما بازگشت به چه؟ به در و دیوار و خیابانهای شهر و کشور قدیم؟ یا به آدمهای قدیم؟ یا به رسم و رسوم زندگی قدیم؟ و اصلاً مگر همۀ آنها در حالت قدیمی خود باقی ماندهاند؟ مگر میشود تغییر نکرده باشند؟ پس به چه چیز قدیمی دارد برمیگردد؟ آیا واقعاً دارد به قدیم برمیگردد؟ اصلاً برگشتی میتواند در کار باشد؟ و اینکه چرا همینجا در فرانسه نماند؟ این آدمها در دنیای جدید و کشور فعلیشان راحتتر هستند یا در زندگی قدیمشان؟ آیا واقعاً میتوانند به سادگی برگردند؟ اصلاً مگر وطن جای دوستداشتنی نیست؟ مگر مردم چک وطنشان را واقعاً دوست نداشتند و ندارند؟ پس اصلاً چرا عدهای مهاجرت کردند؟ مثل خیلی از مهاجران وطندوست دیگر در سراسر دنیا.
سؤال زیاد است. وضعیت زندگی این آدمها در اطراف سؤالهای بسیار زیادی پرسه میزند. برخی از آنها پاسخهایی را لمس میکنند، و بیشتریها فقط عطری دوردست از پاسخ را حس میکنند که هرگز کامل به چنگ شامّه درنمیآید. و حسی گنگ همیشه همراهیشان میکند. حس مبهم؛ یک یادآوری بسیار کمرنگ که نمیگذارد خاطرۀ کاملی در ذهن آدم شکل بگیرد، و ماجرای واضح و روشنی در جان آدم ثبت شود. و هرچه آدم زور میزند این تصاویر گنگ را با ایدههایی از جانب خودش کامل کند، رضایتبخش درنمیآید. مانند تصور «یوزف» از گذشتۀ خودش در چک و زندگی فعلیاش در دانمارک. یوزف مرد دیگری است اهل چک، که میخواهد برگردد به چک تا به خانوادهاش سری بزند. با این حال، انگار برایش روشن نیست چرا برگشته است. او با زن قصۀ ما، ایرنا، هم برخوردی دارد.
ایرنا از مادرش گریزان است. شبیه گریز پسر قصۀ آدم، گربه، مرگ از پدرش. یا شاید گریزی متفاوتتر. مادری که فرصت ظهور ایرنا را کوچکتر کرده است. نکند ایرنا اصلا از مادرش فرار کرده است؟ یوزف چه؟ او هم از خانوادهاش گریخته و به دانمارک رفته؟ خانوادهای که همهشان پزشک هستند، جز همین یوزف که دامپزشک است. اما در واقعیت، هیچ چیزی دقیقاً معلوم نیست.
نویسندۀ این رمان، گویی فرم جدیدی را خواسته بیازماید. رمانش انگار چند قدم به جستار نزدیک شده است. در دل رمان بحثهای تاریخی، زبانشناختی و اسطورهای میآورد. در اوایل رمان به تحلیل کلمۀ نوستالژی میپردازد. دلتنگی و ندانستن و بیخبری از وطن. رنج بیخبری یا جهالت. و میخواهد از این رهگذر مروری بر حال شخصیتهایش داشته باشد. میخواهد نشان دهد دلتنگی برای وطن به چه معناست. و تعبیرش به کدام زبان رساتر است.
و در لابهلای رمان، مروری بر قصۀ اولیس میکند. مردی که بیست سال از سرزمینش دور افتاد و سفرهای زیادی رفت، و در نهایت عشق افسانهگونش را نیز رها میکند تا به خانه و زن خودش برگردد. نویسنده همچنین اشاراتی به حضور کمونیسم در چک نیز میکند و تلاش میکند جای آن را در قصهاش نشان دهد.
در انتها چه میشود؟ وطن، همان زنی است که نمیشود با آن زندگی کرد؛ شاید تنها بتوان یک بعدازظهر دلانگیز را با او سپری کرد. وطنِ این مردم مهاجر، چک است، ولی فقط برای یک بعدازظهر، یا نهایتاً چند بعدازظهر میتواند جذاب باشد. و یک وطن نیز آن سوی مرزها در انتظار آنها است، که دیگر نمیتوانند رهایش کنند، ولی آن هم شبیه گذراندن یک عمر با زنی مرده است. چه دوراهی غمانگیزی! این آدمها کجا میتوانند ساکن شوند؟ یک بعدازظهر با زنی دلانگیز یا یک عمر با زنی مرده؟
این روزها ما هم درگیر این مسائل هستیم. وطن، مخالفت با گردانندگان، حمایت سربازها، ماندن یا رفتن یا هزاران کار دیگر. این دو رمان، اندکی به ما کمک میکنند تا بتوانیم به این مسائل فکر کنیم.
آدم، گربه، مرگ دو ترجمه دارد. من ترجمۀ ایلناز حقوقی از نشر نگاه را خواندم. ترجمۀ خوبی بود. جهالت چند ترجمه دارد. من ترجمۀ ایلیا حریری از نشر مکتوب را خواندم. ترجمۀ عنوان به نظرم اصلاً مناسب نیست. بیخبری یا غفلت ترجمۀ دقیقتری است. جهالت علاوه بر معنای ندانستن، معنای بیخردی هم میدهد که مراد نویسنده نیست. اما متن ترجمه بد نبود. البته متأسفانه سانسورهای زیادی داشته که از این جهت، احتمالاً سایر چاپهای آن هم وضع بهتری ندارند.
در پایان، به دو رمان ایرانی هم اشاره میکنم. اولی بیوتن از رضا امیرخانی، که حکایت جوانی ایرانی در امریکا است. آنجا هم معنای وطن جالب میشود. و دیگری رمان رهش از همین نویسنده که اینبار شهر موضوع بحث است. وطن نه در حد کشور، بلکه در حد شهر. شهر شاید همان زن باشد، و گویا تعامل با این دو، بسیار شبیه به هم است.