قسمت بیست ششم رمان درخشش یک ماه

دستکش هام را از تو کیفم بیرون آوردم همین که خواستم دستم بکنم با حالت پرسشی گفت_دستتون..

من که برای چند لحظه به کل فراموش کرده بودم دستم سوخته گنگ و بی صدا نگاهش کردم با دقت به دستم چشم دوخته بود _من قبلا این جای سوختگی رو روی دستتون ندیده بودم

به جایی که سوخته بود نگاه کردم موقعی که از خونه میخواستم بیرون بزنم پانسمان را باز کرده بودم یه کم متورم و رنگش رو به قرمزی میزد _خوب آره امروز اینطوری شد

کیفم را برداشتم و بلند شدم_ممنون میشم اگه اجازه بدین این بار من حساب کنم

با هم از کافه بیرون آمدیم که دوباره پرسید

_میشه بپرسم دستتون چه جوری سوخت؟

قدم هام را آهسته کردم _راستش

یه لحظه به ذهنم خطور کرد باید جوابی بدم که در نظرش دست پا چلفتی نباشم

_راستش مامانم داشت غذا سرخ می‌کرد سپرده بود به افرا خودش کار داشت اومدم دیدم داره میسوزه قبل اینکه فکر کنم ظرف رو با دستم برداشتم که اینطوری شد

برگشتم سمتش _افرا زیاد برای یه کاری دقت نمیکنه

خیابان و جوب ها از آب باران پر شده بود و عجیب بود انگار پاییز با باران آمدنش را خبر داده بود دکتر دستش را جلوی روی من گرفت _مواظب باشید ماشین ها رد میشن خیس نشید

حرفش تمام نشده بود که ماشین با سرعت زیاد از کنار ما رد شد و آب پاشید روی لباس های دکتر لبام رو روی هم فشار دادم نمیدونم چرا تو این وضعیت باید خنده ام میگرفت با قیافه درهم اش نگاهم کرد_حتما یاید خیس میشدم تا شما بخندین؟

لبخندم را جمع کردم_ببخشید

سوار ماشین شدیم با احتیاط حرکت کرد برگشتم و خیره نگاهش کردم .

امروز امده بود اینجا تا فقط داستان زندگی اش را برای من بازگو کند ،ما هر دو دچار تقدیر اسف بار زمانه شده بودیم وقتی که هر روز باید به خانه ای باز می گشتی که در گوشه و کنج هر جای آن رخت سیاهی بر تن کرده است چنان چه در و دیوار آن خانه روزه سکوت گرفته باشد که تنهایی مانند یک مهمان ناخوانده به در خانه می‌کوبید شرایط وقتی بدتر میشد که سرمای پاییزی از راه رسیده بود و کرختی را به روح آدم ها می دمید .

خانه ای که همه بعد از خستگی یک روز طولانی به آن باز می گشتن تا به هم عشق ورزند هیچ کس منتظر آمدنت نبود.

بدون مقدمه پرسیدم_شما غذا بلدین بپزین؟

خندید _فکر کنم از آشپزی فقط نیمرو سرخ کردن رو بلد باشم البته اگه به حساب بیاد راستش اگه علاقه به آشپزی هم داشتم وقتش رو نداشتم

به خیره نگاه کردنم ادامه دادم _از بیرون غذا میگیرم ،شما چی آشپزیتون خوبه؟

خنده آرومی کردم_آشپزی تو خون یه خانومه

خندید_درست میگی ببخشید سوال بی موردی پرسیدم

یادمه خودش گفته بود مادرش هم داخل همین شهر زندگی می‌کرد پس یعنی برایش غذای خانگی نمی پخت؟یا شاید هم تجدید فراش کرده بود؟آخه کدوم مادری حاضر است فرزند دلبند خود را رها کند .

انگار متوجه نگاه های پر از سوالم شده بود _راستش از وقتی خونم رو جدا کردم با مادرم رابطه خوبی ندارم

انگار شرایط زندگی برای او هم پیچیده بود ،

اما چطور می توان یک جایی بنشینی و از بدبیاری دیگران بشنوی وقتی خود یکی از آن سیاه بختان بادیه نشین هستی؟

و چطور می‌توان حال دیگران را درمان کرد وقتی خود اینگونه روح و روانت را به یغما برده اند.

تلفنم زنگ خورد افرا بود جواب دادم

_الو میرا

_سلام

_سلام کجایی؟

زیر چشمی به دکتر نگاه کردم_بهت گفته بودم که دارم کجا میرم

_نرفتی خونه هنوز؟

_داریم میریم

عاجزانه درخواست کرد_میشه دنبال من بیاید من آموزشگاهم

_نه افرا نمیشه خودت بیا

_با دوستم اومدم ولی برا دوستم یه کاری پیش اومد رفت منم وقتی اومدم بیام یادم افتاد کارتم رو خونه جا گذاشتم هوا سرده دارم اینجا یخ میزنم

برگشتم به دکتر نگاه کردم انگار متوجه مکالمه ما دو تا شده بود_بهش بگین همونجا بمونه میریم دنبالش

زیر لب تشکر کردم افرا از پشت تلفن صدای دکتر را شنیده بود _پس من منتظرم زود بیاید خداحافظ

قبل اینکه حرفی بزنم قطع کرد به سمت آدرس حرکت کرد با دیدن افرا که جلوی آموزشگاه منتظر ما ایستاده بود پنجره ماشین را پایین کشیدم و دستم را تکان دادم با خودم گفتم ای کاش تا مقصد زبان به دهان میگرفت و حرفی نمیزد تا مایه آبروریزی نباشد ولی این کار از افرا بعید بود