قسمت هجدهم رمان درخشش یک ماه



به نام خدا
تکیه داده بودم به مبل و دستم رو هوا مونده بود جای حساس فیلم بود صدای زنگ گوشی بلند شد
افرا_میرا گوشیت رو جواب بده
_کیه؟
افرا نگاهی به گوشی انداخت_ نمیدونم ناشناسه
_خوب ولش کن
قطع شد دوتامون خیره شده بودیم به تلویزیون یه مشت تخمه برداشتم افرا کلافه دستش رو کوبید رو مبل_اه بگیرش دیگه
بعد از ده دقیقه گوشیم دوباره زنگ خورد افرا سر داد سمتم_گوشیتو جواب بده دیگه ببین کیه
چشمام به تلوزیون بود همینطور دستم رو کشیدم رو مبل و برداشتم گرفتم جلو صورتم با دیدن شماره ابروهام پرید بالا یه دفعه از جام بلند شدم افرا سرش برگشت سمتم با بهت گفتم_این که ناشناس نیست
_خوب اسم نداره از کجا بدونم
گوشی رو گرفته بودم تو دستم و نگاهش میکردم
_خوب جواب بده دیگه قطع میشه حالا
جواب دادم_الو سلام
_سلام میرا خانوم خوبید؟
_خوبم ممنون شما خوبید دکتر؟
افرا با کنجکاوی بلند شد اومد سمتم گوشش رو چسبوند به گوشی
_منم خوبم،زنگ زدم اگه امروز میتونید بیرون همو ببینیم
افرا با چشمای گرد شده فاصله گرفت زمزمه کرد_کیه؟!
یکی از پاهام رو آوردم بالا که بزنم فرار کرد_بیرون همو ببینیم؟
_ گفتم شاید محیط مطب باعث بشه احساس ناراحتی کنید و راحت نباشید واسه همین گفتم یه جایی بیرون مطب ببینمتون
افرا شروع کرد به حرف زدن با دستم جلو صورتش رو گرفتم
_البته بازم هر جوری که خودتون راحتید
چشم از افرا گرفتم_نه مشکلی نیست فقط کجا باشه
_شیش عصر همون کافه که هم دیگه رو دیدیم
_باشه
_پس اونجا من شما رو میبینم
_باشه خداحافظ
_خدانگهداربه نام خدا
گوشی رو که قطع کردم افرا اومد سمت بغلم کرد و شروع کرد بوس کردن
_بهت.. تبریک میگم... از سینگلی.. ددر
هلش دادم عقب دستی به گونه هام کشیدم _اه اه برو کنار تف تفیم کردی الکی هم شلوغش نکن دکترمه
با ذوق گفت _وای طرف دکترم هست دیگه چی میخوای
دستم رو آوردم بالا_اصلا متوجه حرفم نشدی نه؟
نشستم سرجام روی مبل آروم کنارم نشست زمزمه کرد_دکتر روانشناس؟؟
سرمو تکون دادم برای چند لحظه سکوت کرد بعد برگشت سمتم و یه پاش رو گذاشت رو مبل_اونوقت چرا دکترت باید بیرون باهات قرار بزاره!!
برگشتم نگاه شیطونش رو دیدم ابروهام رو انداختم بالا_نوچ فکرای مریضت رو ازم دور کن
دستش رو تکیه داد به مبل و گذاشت زیر چونش_میگم چند سالشه دکتره؟ از صداش که مشخص بود جوون
_آره
نیشش تا بناگوش باز شد_خوشتیپم هست؟
مثل خودش یه پام رو گذاشتم رو مبل و به سمتش متمایل شدم و دست دیگمم گذاشتم روی مبل_تو الان چیکار به این که کارا داری؟
_همینطوری میپرسم
اداش رو در آوردم_آره همینطوری میپرسی
با غیض نگاهش رو ازم گرفت
با تاسف سرم به چپ راست تکون دادم و برگشتم سمت تلویزیون
_میخوای منم باهات بیام تنها نباشی؟
خندم گرفته بود _وای از دست تو افرا مگه میخوام برم کجا تنها نباشم
پاش رو انداختم پایین هلش دادم اونورتر و اشاره کردم به تلویزیون_فیلمتو ببین
لب برچید و دست به سینه زل زد به تلویزیون خندم گرفته بود
_________________________________________________
داخل رو نگاهی انداختم دیدمش رفتم سمتش بلند شد
_سلام
_سلام
صندلی رو عقب کشیدم _بفرمایید خواهش میکنم
نشست_شرمنده دیر کردم ایندفعه دیگه تقصیر اسنپ بود منتظرم گذاشت
ابروهاش رو به هم نزدیک کرد، بیرون رو نگاهی انداخت_ماشین خودتون پس؟
مکثی کردم_راستش بابام از اون روز تصادف اجازه نمیده سوار شم
_ میگفتید خودم میومدم دنبالتون
لبخند زدم _ممنون اینطوری مزاحم شما هم میشدم
_مزاحم چیه
گوشیش رو گذاشت روی میز _ای بابا
نگاه گذرایی بهش انداختم چقد باشخصیت بود لبخند روی لبام نشست
_میشه بپرسم چند سالتونه؟
دستاش رو گذاشت رو میز _سی سالمه
به میز کناری نگاهی انداختم_حتما پدرتون بهتون خیلی افتخار میکنه؟
سکوت کرد برگشتم سمتش لبخند تلخی زدم
_برعکس من..
آب دهنم رو قورت دادم لبخند زد_نگران نباشید من کمکتون میکنم
سرمو تکون دادم قهومون رو آورد پسره نگاهی به دکتر انداخت چشمک زد _مخصوص زدم برات
دکتر خندید پسره نگاهی به من انداخت و رفت همین که دور شد ادامه داد_گفتی شبا نمیتونی درست بخوابی؟
_آره
_چرا؟
_کابوس میبینم
_چی میبینی؟
بغض کردم_بیشتر صحنه های تصادف آرشیا
سرشو تکون داد _اون شبی که با ماشین میخواستم بخورم بهتون چی؟صحنه تصادف برادرتون یادتون نیوفتاد؟
فکرم رفت سمت اون شب_اون لحظه انقدر سریع اتفاق افتاد که به چیزی فکر نکردم
_ چرا گریه میکردین؟ ترسیده بودین؟
_بی اختیار بود شایدم از اینکه ترسیده بودم
نمیفهمیدم دلیل پرسیدن این سوالاش چی بود
_ولی من نخوردم بهتون ک
کلافه نگاهش کردم_نمیدونم
نفسش رو داد بیرون خودش رو کشید عقب _من اول فکر کردم از چیز دیگه ناراحت باشین، ولی وقتی تو ماشین دستاتون رو گرفتم ببینم آسیب ندیده باشه متوجه لرزش دستاتون شدم خیلی سرد بود و همینطور کف دستاتون عرق کرده بود