آرزوهای کوچیک، دلهای بزرگ!


امروز با پرویز رفتیم یکی از مدرسه های شبانه تا ثبت نامش کنیم و بتونه در کنار سر کار رفتن، درس هم بخونه. ولی خب چون سنش هنوز خیلی کم بود، گفتن که باید نامه نگاری بشه و اینجا ثبت نامش نمی کنن.
فرصتی شد که باهم حرف بزنیم. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. البته از جشن شب یلدا به این طرف. آخه از 7 صبح تا 5 بعدازظهر میره سر کار. میره پیش یه سنگ کار و شاگردی می کنه. گفت که کارش رو دوست داره و می خواد ادامه بده تا خودش هم اوستا کار بشه.
باهاش صحبت کردم، همون اولش یه چیزی گفت که کلی از خودم ناامید شدم. بهم گفت: « حتما 40-50 سالت هست.»
چشمام از تعجب گرد شد و گفتم: «راست میگی؟ چرا اینجوری فکر کردی؟»
گفت: «آخه گفتی بچه هام. »
اول صحبتم بهش گفتم که تو منو یاد امیر پسر بزرگم می اندازی. رسیدیم به بحث خانواده اش. اینکه دوست داره چه اتفاقی بیفته. گفت که پدرش رو دیده. پدرش یه چند وقتی هست که از زندان آزاد شده. هنوز معتاد به مواده و پدربزرگ و مادرش هم نمی خوان که برگرده. گفت : «دلم می خواد دوباره یه خانواده بشیم. پدر ترک کنه و برگرده خونه. وقتی خواهر کوچیکترم دخترای دیگه رو با پدرشون می بینه، یه جوری میشه. دلم می خواد برادر کوچیکترم هم سایه پدر بالاسرش باشه. پدر که بیاد برای من بهتره. بالاخره یه مردی توی خونه هست. تازه می تونیم برادرم هم از کابل بیاریم تا کنار ما زندگی کنه.»
گفتم: «مگه برادرت پیدا شده؟»
انگار قند تو دلش آب شد، گفت: «آره. توی کابل توی یه رستوران سرآشپزه. عمه مادرم اینجوری تعریف می کرد. انگار سالی یکبار میاد و بهشون سر میزنه. این سری که اومده بودن دیدن ما، شماره هامون رو دادیم که بتونن بهش بدن و باهم تماس بگیریم.
مادرم خوشحاله که برادرم پیدا شده، از طرفی هم ناراحته که الان تک و تنها چی کار می کنه؟ »
ازش پرسیدم: «مادرت چی؟ می خواد که پدرت برگرده؟»
گفت:« نمی دونم. فعلا که نه. دایی هام میگن که طلاق بگیره و برگرده خونه باباش، ولی باید مارو ول کنه و سراغی هم ازمون نگیره. خیلی دوست دارم بابام هم ترک کنه و برگرده تا باز هم باهم یه خونواده بشیم.» مکثی کرد و با حسرت گفت: «هنوز یادم نرفته که وقتی بچه بودم، با لوله گاز می زد توی سر مادرم، ولی معتاد بود دیگه...
مادرم میگه اگر ترک کنه و بره سر کار و سربه راه بشه، بازهم باهاش زندگی می کنه. ولی باید ببریمش کمپ و حداقل یکسالی اونجا بمونه تا بشه بهش اعتماد کرد. تا بشه باور کرد که ترک کرده و دیگه سمت مواد نمیره. »
نمی دونستم چی باید بهش بگم. گفتم: «الان بابات کجاست؟»
گفت: «تو پارک می خوابه. شش ماه پیش دیدمش. خودش هم می خواد ترک کنه، ولی من هنوز مطمئن نیستم.»
قرار شد که با مادرش صحبت کنه و نظر اون رو هم بپرسه. اگر واقعا پدرش ترک کنه و سرکار بره، بازم باهاش زندگی می کنه یا نه؟ بعد هم با پدرش صحبت کنه، ببینه واقعا می خواد ترک کنه یا مثل اون چند باری که رفته بود کمپ، این بار هم می خواد ول کنه و دوباره برگرده سمت مواد. قرار شد باهردوشون صحبت کنه و به من خبر بده. تا بلکه بتونیم یه کاری براشون انجام بدیم تا شاید دوباره این خانواده دور هم جمع بشن.
امشب هوا سرد بود. ولی گفت: «من سردم نمیشه. بنظرم تازه هوا گرم هم هست. برادر کوچیکه ام هم همینجوره. کل زمستون رو با یه پیرهن آستین کوتاه بود. آخه می دونی خاله، ما قبلا تو پارک می خوابیدیم، زیر درخت ها!»
بعدش لبخندی زد و گفت: «می دونی چرا زیر درخت ها سردتره؟ چون تازه آب پاشی کردن و باد میزنه زیر درخت ها و هوا رو خنک تر می کنه. برای همینم زیر درخت ها همیشه سردتره. »
باهاش خداحافظی کردم. وقتی به پرویز نگاه کردم، خاطرات امیر برام زنده شد. یه جورایی می شد بزرگترین شاگرد من. پسر ارشد من!
باهاش درس های کلاس پنجم رو کار می کردم. گاهی هم می نشستیم و باهم نقاشی می کردیم. آرزوهاش رو می کشید. ازش خواستم آرزوهاش رو بکشه. اولش خودش رو کشید که توی یه گاراژ مشغول تعمیر یه ماشین آتش نشانی هستش و داره به شاگردش میگه که براش آچار بیاره.
دومین نقاشی ای هم که کشید، خودش رو کشید پشت در خونه. با دست هایی پر از کیسه های میوه و تنقلات و نون. پسرش در رو باز می کرد و خانمش و دخترش هم مشغول پهن کردن سفره شام بودن.
چند سالی هست که ازش خبر ندارم. دیگه نیومد جمعیت تا از حالش باخبر بشم. جسته و گریخته یه خبرایی ازش بهم می رسید، ولی امیدوار کننده نبود. الان که دیگه چند سالی هست به اونجا نمیرم و دارم تو شهر خودم تقلا می کنم تا کاری کنم.
بچه های من، دلهای بزرگی دارن. ولی همین دلهای بزرگ، آرزومند آرزوهای کوچیکیه که شاید برای اونها برآورده شدنش خیلی هم بزرگ و دور از دسترس باشه. رویاهایی که همیشه توی خواب می بینن و شرایط باعث میشه که همیشه هم رویا بمونن.
دلم برای همه ی بچه هام تنگ شده!