امروز در مدرسه

امروز برای یک جلسه که در یک مدرسه متعلق به اتباع کشور افغانستان برگزار می شد به عنوان مشاور شرکت کردم. البته این دومین بار بود که به عنوان مشاور در جلسه ی اولیاء و مربیان شرکت می کردم. بار اول خیلی به من لطف داشتند و من رو خانم دکتر صدا می زدند. البته بعد از جلسه با معاون مدرسه صحبت کردم و توضیح دادم که دکتر نیستم و صرفا بخاطر تجربه ای که در کار با کودک دارم، کمی هم دیگران رو راهنمایی می کنم.
امروز که رفتم، جلسه خیلی کوتاه تر برگزار شد و فقط 45 دقیقه درباره ی عدم تنبیه بچه ها و تاثیراتی که تنبیه و مقایسه ی بچه ها با بچه های دیگه می تونه داشته باشه صحبت کردم. سعی کردم مادرها رو توجیه کنم که با داد و فریاد کردن و تهدید کردن بچه ها نمی تونن اونها رو تربیت کنن.
بعد از جلسه، وقتی وارد دفتر شدم با معاون مدرسه در حال صحبت بودم که خانمی وارد شد و گفت: ببخشید می خواستم بپرسم دفتر مشاوره تون کجاست؟ آخه من مشکل اعصاب دارم و در برخورد با بچه و شوهرم دچار مشکل هستم.
وقتی این رو شنیدم جا خوردم، البته این اولین بار نبود که بهم مراجعه می کردن و آدرس مطب از من می خواستن، واقعیت اینه که ته دلم خیلی ذوق کردم که حرف هام برای دیگران اونقدر اثربخش هست که فکر می کنن من دکتر روان شناس هستم و می خوان برای مشاوره بیان پیشم.
توضیح دادم که من مطب ندارم و اگر نیاز هست می تونم برای مشاوره به مطب یکی از دوستانی که در این زمینه مشاوره میده ارجاع بدم. بردمش کنار دفتر و روی صندلی نشستیم. سفره دلش رو باز کرد و شروع کرد به گریه کردن. زنی که از فشار تنهایی و بار مسئولیت زندگی دچار استیصال شده بود و حتی در چند روز گذشته اعتصاب غذا کرده بود و می خواست خودکشی کنه!
سعی کردم که فقط گوش بدم و اون هر چی که روی دلش سنگینی می کرد رو برام بگه. و همینطور هم شد. چیزی که متوجه شدم این بود که این زن خیلی مردوار زندگی کرده بود. اونقدر که شوهر و بچه هاش اصلا اون رو به عنوان یک زن و مادر در خانه حساب نمی کردن. انگار که 4 تا مرد زیر یک سقف در حال زندگی بودند.
با توجه به چیزهایی که در رابطه با نیمه زنانه و مردانه هر فرد خونده بودم، به این نتیجه رسیدم که نیمه مردانه این زن باعث شده که نتونه زن باشه و مثل یک زن عادی رفتار کنه. حتی این قضیه در ابعاد جسمانی هم کم کم براش مشکل ایجاد می کرد و صداش کلفت تر شده بود. خودش خیلی آزار می دید و نمی دونست باید چی کار کنه.
براش توضیح دادم که چرا این اتفاق براش می افته و چرا شوهرش بجای وقت گذرونی کنار اون و بچه هاش مشغول رفیق بازی و ناجی بازی برای دیگران هست. حتی اوضاع به قدری وخیم بود که شوهرش جلوی این زن از یک زن دیگه خواستگاری کرده بود.
قرار شد که از این به بعد این زن ، زن بودن رو تمرین کنه. اگر شوهرش بهش پول میده که بره آرایشگاه و به خودش برسه، واقعا این کار رو بکنه و نگه این پول رو ذخیره می کنم. برای خودش لباس های قشنگ و گرون بخره. نه اینکه در به در کل بازار رو بالا و پایین کنه و بره دنبال لباس 5-10 هزار تومن!
شاید به نظر بعضی از مردها این زن نمونه باشه، چون خرج نمی کنه، کارهای بیرون خونه رو خودش انجام میده، گلیمش رو توی زندگی و در مواجهه با مردهای دیگه می تونه بکشه بیرون، ولی از نظر روان شناسی این زن دچار خودبیگانگی و عذاب روزافزونه.
امیدوارم که بتونم بعد از تموم کردن بحث زمان ها، بحث آنیما و آنیموس رو هم بنویسم و مواردی که بهم مراجعه کردن و یا باهاشون برخورد کردم رو براتون بازگو کنم.