25سالگی!

نقطه سر خط!

امروز و در این دقایق اولیه روز 23 دی ماه من 25 ساله شدم. به عبارتی ربع قرن از زندگی من می گذره و نمی دونم که تا کی ادامه خواهد داشت.
25 سال از زمانیکه برای اولین بار چشم هام رو باز کردم و با دنیای عظیمی که بیرون از رحم مادرم بود مواجه شدم. چیز زیادی یادم نمیاد، چون اونقدر هیجان داشتم که فقط در لحظه زندگی می کردم. لحظه ها رو زندگی می کردم و برام مهم نبود که چه اتفاقی افتاده و یا چه اتفاق هایی خواهد افتاد.

اما امروز و در اولین روز از 25 سالگی، اونقدر درگیر گذشته های رفته و آینده نیومده شده ام که دیگه یادم رفت زندگی کنم. لحظه هایی که آجر به آجر دیوار زندگیم رو می سازه و من بی توجه به حرف معمار، در حسرت ملات گذشته و نقشه نهایی آینده هستم.

اینا رو گفتم که بگم 25 سال رو در بی خبری گذروندم. در مرگ لحظه ها! اما حالا باید فکر جدیدی کرد. طرح جدیدی ریخت و همه چیز رو آماده کرد. فرصت ها به سرعت در گذر هستن و تجربه ثابت کرده که برای هیچکس نمی ایستن.

می خوام زندگی کنم . می خوام در لحظه زندگی کنم و از امروز به بعد لحظه لحظه زندگیم رو لمس کنم. این برنامه ی باقی مونده زندگیم هست.