تجربه من از مبارزه با سگ سیاه افسردگی

"یک سال کامل صبح خوابیدم شب پاشدم و هر روز وقتی خوابیدم استرس داشتم که چرا این ساعت میخوابم، بیدار میشدم عذاب وجدان داشتم چرا روز رو از دست دادم چرا فعالیت نمیکنم مگه من چه مشکل اساسی ای دارم. همه میگفتن ساعت بذار بیدار شی، یه روز دیر بخوابی فرداش خوب میشه..

دوستام شروع کردن بدفاز شدن که چقد تلخی بابا، پاشو پارتی کنیم. میرفتم خونه‌هاشون تو برنامه‌ها لبخند نمیتونستم بزنم و اینجوری بودن که اه بسه دیگه. کم کم کمرنگ شدن یه روز پاشدم صد و اندی آدم از فیسبوکم آنفرند کردم. از همون روز دیگه دوست صمیمی به اون معنا که همه دارن من ندارم."

این ها تجربیات یه فرد از دوران افسردگیشه که فرین توی بلاگ ویرگولش به اشتراک گذاشته بود. شاید این صحبت ها براتون آشنا باشه. شاید این حس ها رو قبلا تجربه کرده باشید یا الان هم بشناسیدشون و باهاشون زندگی کنید.

افسردگی:یه غول بی شاخ و دم که همه جا باهام میومد....
افسردگی:یه غول بی شاخ و دم که همه جا باهام میومد....


سگ سیاه افسردگی شادی ها و امید ما رو گاز می گیره و اونقدر توی زندگی ما رخنه می کنه که کم کم ما رو می بلعه. با وجود این سگ همه چیز سیاهه و هیچ چیز دیگه لذت بخش نیست. سگ سیاه اشتهای ما رو کور میکنه، حافظه و تمرکزمون رو نابود می کنه، بی حوصله و غمگینمون می کنه و احساس عشق رو توی وجودمون از بین می بره. این سگ سیاه کم کم بزرگ و بزرگ تر میشه و دیگه جنگیدن باهاش سخت میشه.

من میخوام توی این مطلب از تجربه خودم از مبارزه با سگ سیاه افسردگی بنویسم. چون فکر می کنم حرف زدن و آگاهی دادن اولین قدم برای داشتن یه جامعه سالمه.

قصه از کجا شروع شد؟

جواب: نمی دونم!

خودم هم نمی دونم از کجا فهمیدم که افسرده م. یک بار توی جلسات تراپی که می رفتم به این رسیدیم که شاید من از کودکی یه کودک افسرده بودم! کمبود اطلاعات روانشناسی و آگاهی پایین نسبت به بیماری های روانی باعث می شه که آدم ها نسبت به علائم و نشانه های این بیماری در خودشون و اطرافیان بی تفاوت باشن. من هم مدت زیادی بخشی از علائم این بیماری رو با خودم حمل می کردم و هیچکس حتی خود من متوجهشون نشده بود.

اغلب ما به کسی که ساعت های زیادی رو می خوابه می گیم:"تنبل". به کسی که با دیگران ارتباط نمی گیره می گیم:"مغرور" و "غیراجتماعی"، به کسی که خیلی وقتا غمگینه و نمی خنده می گیم:"بداخلاق" !


متاسفانه ما دائما در حال برچسب زدن به دیگران هستیم. اما نمی دونیم پشت این آدم های تنبل مغرور بداخلاق شاید یه آدم افسرده نشسته که منتظر دستیه که از غیب بیاد و نجاتش بده. من روزهای زیادی غمگین بودم و اغلب گریه می کردم، بی انگیزه بودم، ساعات طولانی می خوابیدم و حوصله آدم ها رو نداشتم، تنها بودم و علاقه ای به ارتباط نداشتم، دائم در حال شکایت از دنیا بودم و می گفتم: "من دوس دارم بمیرم!" و همه اینا باعث شده بود که بهم برچسب بزنن و تنهاتر از قبل بشم. من افسرده بودم و نیاز به حمایت داشتم اما همین افسردگی من رو تنهاتر کرده بود.

چرا هیچکس نمیدونه من چمه؟

افسردگی یه بیماریه که باعث میشه شما احساس غم رو به صورت دائمی و طولانی مدت(به مدت حداقل دو هفته یا بیشتر، مثلا چند ماه یا حتی چند سال) تجربه کنید.

من مدت طولانی خسته بودم، شب ها خوابم نمی برد و صبح ها دلم نمی خواست از رختخواب بیام بیرون. حتی وقتی می خوابیدم خواب های بد و کابوس ها ولم نمی کردن. دیگه هیچ کاری برام لذت بخش نبود، حتی عشق اول و آخرم ینی آشپزی! دیگه کتاب نمی خوندم، نقاشی نمی کشیدم، زندگیم پشت لپ تاپ و گوشیم خلاصه شده بود، ارتباطم با همه به حداقل رسیده بود و تبدیل به یه آدم مجازی پشت صفحه اینستاگرامم شده بودم، من گوشه اتاقم تنها مونده بودم و دیگه هیچکس جز خودم رو نداشتم. مدام به مرگ فکر می کردم و دلم می خواست خودم رو بکشم، درس خوندن برام مشکل شده بود و هر ترم چند واحد رو میفتادم و احساس نالایق بودن و بی کفایتی می کردم. افسردگی باعث شده بود که من وارد یه لوپ باطل بشم و زندگیم عملا فلج بشه. من داشتم به تنهایی بار یه غم بزرگ رو حمل می کردم. همیشه احساس می کردم که کوه جابجا کردم و خسته و بی انرژی بودم.


خلق پایین، بی انگیزگی، عدم علاقه به کارایی که قبلا دوست داشتید، تغییر در اشتها، کاهش میل جنسی، تغییر وزن، پرخوابی یا کم خوابی، سطح انرژی پایین، احساس بی ارزشی، عذاب وجدان و احساس گناه، عدم تمرکز، ناتوانی در تصمیم گیری، افکار منفی در مورد مرگ، خودکشی یا اقدام به خودکشی علائم این اختلال هستن. بنابراین اگر به مدت دو هفته و بیشتر برخی از این علائم یا حتی همه ش رو توی خودتون یا اطرافیانتون دیدید، بهتره با یه متخصص صحبت کنید.

چی شد که اینجوری شد؟

من تا دوران دبیرستان زندگی تقریبا نرمالی داشتم. با ورود به دوران بلوغ و نزدیک تر شدن به اجتماع، علائم افسردگی روز به روز بیشتر و بیشتر خودشون رو نشان می دادن. با ورود به دانشگاه به بدترین سطح خودشون رسیدن و این دوران خوش رو برام تبدیل به جهنم کردن.

متخصصان علم روانپزشکی و روانشناسی هنوز هم نمی تونن دلیل قاطعی بیارن که چی میشه یه آدم افسرده می شه؟ اما فاکتورهای متعددی می تونن با هم ترکیب بشن تا این نشانه ها رو ایجاد کنن. فاکتورهایی مثل ژنتیک، تغییر در سطح پیام رسان های عصبی شیمیایی(مثل سروتونین)، فاکتورهای زیست محیطی و یا اجتماعی، اتفاقات ناگوار مثل از دست دادن عزیزان و یا اختلالاتی مثل اختلال دوقطبی.


مرسی که هستی :)

این وسط هیچکس حواسش نبود که من نه تنبلم نه مغرور و بداخلاق. من افسرده شده بودم و هیچکس حتی خود من نمی دونست. من فکر می کردم زندگی همینه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم. من یادم رفته بود زندگی بدون افسردگی اصلا چجوریه؟

اما خوش شانس بودم که با دوستی آشنا شدم که این علائم رو میشناخت و میدونست مشکل من چیه. دوست من صبور و باحوصله بود و هیچوقت بهم برچسب نمی زد و قضاوتم نمی کرد. دقیقا همونی بود که باید بهش می گفتی:"مرسی که هستی!" . بعد از صحبت با این دوست کم کم به مشکلم آگاه شدم و بعد از مدت ها کلنجار فهمیدم به تنهایی نمی تونم حلش کنم، تصمیم گرفتم با یه روانشناس در ارتباط باشم و به تازگی و به کمک اون توی مسیری قدم گذاشتم که خیلی سخت اما موثره.


درمان افسردگی ترکیبی از روش های مختلف مثل شیوه های حمایتی، رواندرمانی و درمان داروییه. روش های مختلف رواندمانی وجود داره که هرکدوم ویژگی های مختلفی دارن و بسته به مشکل و نیاز فرد، یه روش درمانی براش موثر خواهد بود. درمان های دارویی هم خیلی گسترده هستن و از حوصله این بحث و تخصص شخص من خارجه و بهتره در این موارد با افراد متخصص مشورت کنید.

چطور یه روانشناس خوب پیدا کنم؟

پیدا کردن روانشناس بزرگترین چالشی بود که من باهاش مواجه بودم. من تقریبا پیش پنج تا روانشناس رفتم تا یه ادم متخصص رو پیدا کردم. متدهای مختلفی مثل CBT، طرحواره درمانی، روانکاوی و ... رو امتحان کنم تا فهمیدم کدومش برام بهتره. تجربه خود من با آزمون و خطا و تحقیق توی شبکه های اجتماعی و اینترنت پیش رفت. اما مشورت با افرادی که قبلا تجربه رواندرمانی داشتن میتونه توی این مسیر کمک کننده باشه.


من تجربه های تلخی از مراجعه به روانشناس داشتم. بعضی ها به فکر تبلیغ مطب شخصی خودشون و پر کردن جیبشون بودن، بعضی ها سواد لازم رو نداشتن، بعضی ها اهمیتی به شرایط من نمی دادن و وقت های مراجعه م رو کنسل می کردن و ... .

ویژگی های یک درمانگر خوب می تونه به طور خلاصه شامل موارد زیر باشه:

  • درمانگر خوب شما رو مثل دیگران قضاوت نمی کنه و به دلیل رفتارها یا عقاید و سلایقتون بازخواستتون نمی کنه.
  • درمانگر خوب عقاید شخصیش رو وارد اتاق درمان نمی کنه.
  • درمانگر خوب اجازه دخالت در درمان دارویی شما رو نداره(تجویز، قطع دارو و دستکاری داروها)
  • درمانگر خوب به شما احساس شرم یا عذاب وجدان بابت تصمیم ها و رفتارهاتون نمی ده.
  • درمانگر خوب تا زمانی که مطمئن نشده می تونه شما رو هر هفته و به طور منظم ببینه، براتون وقت تنظیم نمی کنه.

مقاومت نکن!

شرکت توی جلسات رواندمانی می تونه در ابتدا سخت باشه. شما با شخصی که نمی شناسید قرار میذارید تا هر هفته و راس ساعت مشخصی، یک ساعت وقت بذارید و از خودتون بگید. شما باید به کمک اون فرد به لایه های زیرین شخصیت خودتون برید، سیاه ترین افکار خودتون رو بیرون بریزید، با خودتون روبرو بشید و زشتی ها و زیبایی هاتون رو ببینید، این میتونه برای خیلی ها عذاب آور باشه، شاید بعد از یکی دو جلسه تصمیم بگیرید که دیگه خودتون رو تو این شرایط دشوار قرار ندید و جلسات رو قطع کنید. اما باید بدونید که قطع جلسات به معنی قرار گرفتن تو همون لوپ باطل افسردگیه. مقاومت نکنید و به روانشناس اعتماد کنید. اجازه بدید کم کم با هم پیش برید و به نتیجه برسید.


ای سروتونین همه بهانه از توست!

برای من سخت ترین مرحله کار درمان دارویی بود. من به شدت نسبت به دارودرمانی گارد داشتم و فکر می کردم بدون دارو می تونم از پس خودم بربیام. از یک جایی به بعد زندگی خودم رو از دست رفته دیدم و تصمیم گرفتم به روانپزشکم اعتماد کنم. بعد از مراجعه به روانپزشک و انجام چکاپ فهمیدم که سطح برخی ویتامین ها توی خون من به شدت پایینه و من درکنار مصرف قرص های ضدافسردگی باید یه مدتی مکمل هم مصرف می کردم. همین ویتامین های کوچیک می تونن انقدر تاثیر گسترده ای روی خلق و خوی ما بذارن.

همین مولکول کوچیک و زیبا میتونه اینهمه زندگی ما رو دگرگون کنه!
همین مولکول کوچیک و زیبا میتونه اینهمه زندگی ما رو دگرگون کنه!


گذشته از ویتامین ها ، سروتونین یا هورمون ضدافسردگی یکی از مهم ترین انتقال دهنده های عصبیه. کمبود این ماده هم می تونه باعث ایجاد احساس افسردگی بشه. داروهای ضدافسردگی کمک می کنن سطح این ماده در بدن متعادل بشه و دوباره زندگی شیرین بشه :) . برای شخص من داروهای ضدافسردگی توی همون چند روز اول تاثیر مثبت خودشون رو نشون دادن. ممکنه در ابتدای مصرف دارو تصور کنید حالتون بدتر شده یا یک سری علائم و عوارض جانبی رو تجربه کنید. هر دارویی عوارضی داره ولی مهم تاثیر مثبتیه که روی شما دارن و باعث میشه اون عوارض قابل تحمل تر بشن. بنابراین درباره این نشانه ها با پزشک مشورت کنید تا اگر لازم بود داروها جایگزین بشن.

وقتشه از جات پاشی!

روانشناس، روانپزشک، دوستای خوب و حمایتگر همه و همه دست به دست هم دادن تا خوب باشی اما تا خودت نخوای هیچی قرار نیست درست بشه. به قول تراپیستم:" ما چوب جادو نداریم!". قرار نیست بعد از سه ماه رواندمانی همه چی عوض بشه، قراره کم کم خودمون رو بشناسیم و الگوهای رفتاریمون رو درک کنیم. مهمه که آهسته و پیوسته پیش برید و خودتون هم فعالانه کمک کنید.


توی این مسیر این کارها می تونه بهتون کمک کنه تا بهتر و سریع تر به نتیجه برسی:

  • تعهد: نسبت به جلسات درمان تعهد داشته باشید. ممکنه به خاطر مقاومتی که ازش حرف زدم جلسات رو کنسل کنید، اما باید بدونید که این جلسات قراره بهمون کمک کنن هرچند سخت باشه.
  • خودسرانه عمل نکنید: قطع خودسرانه داروها می تونه عوارض بدی برای بدن داشته باشه. بنابراین به پزشکتون اعتماد داشته باشید و بدون مشورت با اون داروها رو کم و زیاد یا قطع نکنید.
  • هوای سروتونین رو داشته باشید: فعالیت هایی که باعث افزایش سروتونین بدن میشن رو دنبال کنید. پیاده روی، ورزش، خندیدن، شنا کردن و مصرف برخی مواد غذایی می تونه باعث بشه سطح سروتونین بالا بیاد.

الان اوضاع چطوره؟

الان بعد از چهل و چند روز از شروع درمان، خیلی بهتر شدم. انگیزه بالایی دارم، خوشحال و پرانرژی ترم، با دوستام راحت تر ارتباط برقرار می کنم، باز هم امید دارم به آینده م، می دونم که چی می خوام و دیگه دلم نمی خواد به هیچ قیمتی به افسردگی برگردم. جلسات رواندرمانی م رو ادامه میدم و امیدوارم با خودشناسی روز به روز بهتر از قبل بشم.

امیدوارم این مطلب و بیان تجربه های شخصی خودم تونسته باشه به شما کمک کنه. من فکر می کنم جامعه ما توی شرایطی قرار داره که مراجعه به روانشناس برای همه افراد ضروریه. با وجود این شاید هزینه های این جلسات باعث بشه خیلی ها از رواندرمانی جا بمونن. امیدوارم مسئولین نسبت به اهمیت این درمان برای سلامت جامعه آگاه بشن و هزینه های جلسات رواندمانی هم تحت پوشش بیمه قرار بگیره. اگر فکر می کنید این مطلب می تونه برای کسی مفید باشه لطفا اون رو باهاشون به اشتراک بذارید. شاید بهترین
پایان برای این مطلب شعار سازمان بهداشت جهانی در سال 2017 باشه: "بیا حرف بزنیم!".

بنابراین اگر شما هم تجربه ای از رواندرمانی دارید خوشحال میشم در قسمت نظرات در میون بذارید تا دیگران هم استفاده کنند.