دوست مشترک کارلا و زوکا (قسمت دوم)

قسمت دوم: والس٬ فروغ و روزمرگی


این بار با دقت بیشتری لباس پوشید، با دقت بیشتری راه رفت و با دقت بیشتری تاکسی اش را انتخاب کرد. سعی کرد خورشید را کشف کند ولی وسط اکتشافات صبحانه در بزرگراههای شلوغ، هوس موسیقی پرتش کرد به دنیای شب های یخی، جایی که هیچ وقت نرفته بود فقط در رویا دریاچه ای را میدید که یخ زده و آهنگ والسی که پخش می‌شد، خودش هم نشسته بود کنار دریاچه لیوان چایی بدست و زلف یاری به دست دیگر. چشم‌هاش را بست و خودش را تسلیم رویا کرد.

وقت پیاده شدن از تاکسی بود. تن سپرد به گرمای تابستان و تا شرکت قدم زد. سلامی سرد و تسک شیتی که بیشتر از خودش انگار میل به دیده شدن داشت. سرکار آدم دیگری میشد اجتماعی تر٬ خلاق تر و دوست داشتنی تر.

ته دلش اما رنجیده بود، میگشت دنبال جملات آرام بخش حال خوب کن امیدوار کننده و میفرستاد برای زوکا. به امید شایدی که نمیتوانست امیدی بهش داشت...