من زلزله و تو

چند روز پیش، زلزله ای شهر محبوبم را لرزاند. ترسیده بودیم و شب تا صبح را کنار خیابان توی ماشین ماندیم. با چاشنی شوخی و مسخره بازی..گفت میرم توی خونه تا چند تا وسیله بیارم تو چی لازم داری؟ بدون فکر گفتم لبتابم و شارژرش، یه پتو و کتاب.
یک ساعت گذشت تا برگردد. چند بار زنگش زدم، اما جواب نمیداد. تصور کردم که زلزله وحشتناکی آمده و مانده توی آوار. این تصور خیلی از واقعیت فاصله داشت اما واقعی ترین دلیل میشد این باشد: گوشی اش را گذاشته روی سایلنت و دارد از سکوت خانه لذت می برد مثل همیشه بیخیال و بی تفاوت.

در لحظه های دلهره و تنهایی فکر کردم راستی چی برام مهمه؟ باید چی میاورد برام؟ خودش با ملغمه ای از تفاوت ها و دادها شاید مهمترین بود و بعد از او؟ تمام سرمایه های اجتماعی ام که جمع شده اند در چند حساب کاربری موبایل، تبلت یا لبتاب...میتوانند باشند تا دلم را گرم کنند و بعد؟ یک سرپناه که اینجا ماشینمان بود... با بخاری روشن و باکی پر که میتوانست تا هر کجا که میخواستیم ببردمان.. یک کتاب برای وقت های بیکاری و لبتاب برای انجام پروژه ها و کمی پول... همین؟