به گذشته نگاهی انداختم، چه روزهای بسیاری که زندگی نکرده بودم، شبهایی که آسایش را بر خودم حرام کردم، کودکی که هیچ خندهی عمیقی نداشت، نوجوانی که گوشهگیر بود، زندگی سخت بود ولی من همه چیز را بیشتر سخت میگرفتم اما همه را گردن سرنوشت انداخته بودم
روزگار هیچوقت منتظر نمیماند تا بهانههایت تمام شود، همچنان که تو داری کلاف افکار و خیالاتت را بیشتر میپیچی چنان گذر میکند که تا به خودت بیایی سالهای عمرت گذشته
همهی ما یک روز،یک جایی از مسیر زندگی لازم است بایستیم و به خودمان بگوییم تا کِی؟ چرا خودم را از لذتهای دنیا محروم کنم؟ چرا دلخوشیهای زندگی را نادیده بگیرم؟ چرا وقتی میتوانم از مسیرم لذت ببرم آن را با غم بپیمایم؟ چرا،چرا،چرا،....
ویکتور فرانکل در کتاب "انسان در جستجوی معنا" از نیچه نقل میکند:« کسی که "چرایی" را یافته، با هر "چگونگی" کنار میآید».