چرا کتاب "انسان خردمند" را نمی خوانم؟

کتاب انسان خردمند
کتاب انسان خردمند

اولین روزی که در سال 96 فهمیدم کتاب انسان خردمند به فارسی ترجمه شده، چشم هایم از هیجان گرد بود. فکرش را هم نمی کردم کتابی از یک نویسنده همجنسگرای ساکن اورشلیم به همین راحتی و تنها شش سال پس از انتشارش در اسرائیل به دست ما در تهران برسد. تجربه من از گشتن به دنبال کتاب های نویسندگان عبری زبان در کتاب فروشی های شهر این طور بود که همیشه وقتی اسم نویسنده را می بردم، کتاب فروش شانه بالا می انداخت و میگفت:«ای بابا، اینجا ایرانه ها دنبالش نگرد»

وقتی کتاب برای اولین بار منتشر شد، طرفش نرفتم. جلد رویش شکیل و مناسب یک کتاب جدی در مورد تاریخ بشریت بود. مترجم را نمی شناختم و همین باعث شد دستم را برای خرید این کتاب وسوسه برانگیز توی جیبم نبرم. خداخدا می کردم یک نفر از راه برسد و کتاب را دو دستی در سالگرد تولد یا برای نوروز به من هدیه دهد، اما کسی پیدا نشد که فکر کند تاریخ بشریت برای یک روزنامه نگار مبتلا به وقایع روز جالب است. اما هر چه که زمان گذشت فهمیدم این کتاب قطور گران به درد من یکی نمی خورد.

کلی گویی همیشه ضد جذابیت است

وقتی مدرسه می رفتم هر از گاهی سعی می کردم دایره المعارف 5 جلدی کتاب خانه مان را کامل دوره کنم. آرزوی مسخره ای بود چون همیشه در یک غروب پائیزی این تصمیم را می گرفتم و دو روز بعد وقتی تنها سه چهار صفحه را خوانده و از روی آن رونویسی کرده بودم، دایره المعارف را به سر جای اولش بر می گرداندم. موضوع اصلی این نبود که خواندن دایره المعارف از اصل کار بیهوده ای است. مشکل این بود که برای من این همه کلی گویی خسته کننده و خواب اور به نظر می رسید. فکرش را بکنید که یک کتاب دارید که می خواهد در کم ترین زمان ممکن همه چیز را روی داریه بریزد و همه مسائل بشری را یک تنه توضیح دهد. چطور می شود به چنین کتابی اعتماد کرد؟

برای من انسان خردمند شباهت زیادی به دایره المعارف های دوران کودکی ام داشت. عنوان به قدری کلی بود که دلم را می زد. تاریخ بشریت آنقدر سوراخ سمبه دارد که در یکی دو کتاب قطور جا نمی شود و من نمی توانم همه را یکجا به خورد مغزم بدهم. دوست دارم اگر می خواهم اقتصاد را در تاریخ بشریت بررسی کنم به دنبال یک کتابی باشم که نویسنده به خوبی از اقتصاد و آدمیزاد سر در بیاورد.

از نویسندگان پرکار خوشم نمی آید

یووال نوح هراری، اسم وسوسه کننده ای دارد. همانطور که گفتم متولد اورشلیم است و جوان. اما اگر یک نقطه ضعف داشته باشد همین است که زیادی می نویسد. به نظر من اینکه در چهل و هفت سالگی هم استاد دانشگاه باشی و هم مدام کتاب چاپ کنی، دو معنی دارد: یا نابغه ای یا زیادی به سلیقه همه راه میایی. اما از آنجا که انسان خردمند در ایران و در عرض یک سال به چاپ پانزدهم رسید، یعنی هراری زیادی به دل همه خوانندگانش راه آمده. شاید هم به قول ما ایرانی ها سوراخ دعا را پیدا کرده و یاد گرفته که چطور به اسم تاریخ مشتری جلب کند.

وقتی با یک کتاب عکس های زیادی گرفته می شود، یک جای کار می لنگد

یکی از چیزهایی که من را از انسان خردمند دور نگه داشته حجم عکس هایی است که با آن در شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته می شود. راستش را بخواهید هنوز نقد به درد بخوری از این کتاب به زبان خودمان نخوانده ام و این باعث شده در یک دودو تا چهارتای ذهنی به این نتیجه برسم که کتاب چندان نتواسته دل خوانندگان جدی کتاب را به دست بیاورد. این افراط در خواندن چنین کتابی باعث می شود که حتی گاهی نتوانم تفاوت زیادی بین دو کتاب انسان خردمند و بیشعوری پیدا کنم و هر دو را به یک چوب برانم. خیلی شک برانگیز است که یک کتاب در مورد تاریخ بشریت حتی اگر نویسنده اش فارغ التحصیل آکسفورد باشد بتواند همه اقشار جامعه را به خودش جلب کرده و همه را راضی کند، مگر اینکه یک جای کار بلنگد.

به بیل گیتس و اوباما اعتماد زیادی ندارم

نظر خوشی به موافقان و مخالفان انسان خردمند ندارم. در یک طرف ماجرا اوباما و بیل گیتس ایستاده اند که این روزها اسطوره های"بخواه تا بشود" شده اند و به خوشبینی زیادشان مشکوکم و یک طرف دیگر مخالفانی هستند که می گویند کتاب زیاده از حد عقلانی است. اعتماد کردن به هر دوی آنها سخت است. من اعتماد نکردن را انتخاب کرده ام.