ویرگول
ورودثبت نام
مآهلینم
مآهلینمدیوانه ی عاقل پندار!!!!?
مآهلینم
مآهلینم
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

زیر سایه نارنجی

۱ آذر ۱۴۰۴

آن روز، انگار پاییز دستم را گرفت و آرام در گوشم زمزمه کرد: «امروز را برای خودت زندگی کن.»

من هم گوش دادم. دانشگاه را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم یکی از آرزوهایم را تیک بزنم:

آشپزی در دلِ پاییز، با چاشنی عشق.

در ایستگاه سرویس دانشگاه _همیشه شلوغ و پر از همهمه_ منتظر بودم که محمد با کوییک سفید پرماجرایش برسد. وقتی از دور آمد، ضربان قلبم را احساس میکردم،چند ثانیه ذهنم خاموش شد ، سوار ماشین شدم و مثل همیشه اول بغلش کردم؛انگار آن چند ثانیه کوتاه، هر بار جهانم را آرام می‌کند. دستش را گرفتم_ عادت دیرینه‌ ام _ و با هم به سمت یکی از بزرگترین مجتمع های تفریحی شیراز _ مجتمع خلیج فارس_ حرکت کردیم.وارد مجتمع شدیم. سه طبقه را چرخ زدیم، حرف زدیم، خندیدیم، و وسایل ناهار را از هایپراستار خرید کردیم.

وقتی برگشتیم سمت ماشین، نور ملایم آفتاب روی بدنه‌ی کوییک سفیدمان نشسته بود. نمی‌دانم چرا، اما همیشه برایم مثل یک همراه صبور است؛ راوی خاموشِ سفرهای کوچک ما.آن روز هم انگار خوشحال بود که قرار است جاده‌ای دیگر را تجربه کند.

در مسیر، صدای حرف‌هایمان در باد می پیچید. پلی لیست مورد علاقه مان پخش میشد. از صندلی عقب، باکس میوه‌ای که از شب قبل آماده کرده بودم را اوردم: انارهای یاقوتی دون‌شده، سیب‌های دارچینی، خیار، گوجه، پنیر…

تمام چیزهایی که بوی سادگی و مهر می‌داد. در طول مسیر ، هر لحظه را با طعم های مختلف چشیدیم:

ترشیه انار، شیرینیه سیب های دارچینی، تلخی قهوه،سادگی لقمه های نان و پنیر و خیار.

انقدر در لحظه های دونفره مان غرق بودیم که متوجه نشدیم به مقصد اول مان رسیدیم.

اول به «شب‌شِتری» رفتیم؛ جایی که همیشه از آبِ زلالش انرژی می‌گرفتیم.

اما این‌بار همه‌چیز خشک بود…

زمین ترک خورده بود، رودی در کار نبود، و کیسه‌های زباله مثل لکه‌هایی روی صورت طبیعت خودنمایی میکردند.

دلم گرفت.

محمد چیزی نگفت؛ حتی کوییک هم انگار در سکوتی سنگین پارک کرد.

از ماندن منصرف شدیم و به سمت قلات راه افتادیم .

قلات…

جایی که پاییز در آن مثل یک نقاش پیر و صبور، هر برگ را با حوصله و با جزئیات و خلاقیت نقاشی می کند.

وقتی رسیدیم، دیگر گذر زمان را احساس نکردیم.

درخت‌ها لباس زرد و نارنجی پوشیده بودند، آب آرام می‌گذشت و زمین را نوازش میکرد، نور روی سنگ‌ها برق می‌زد.

نسیمی که با خودش صدای زندگی می‌آورد.

زیلو را پهن کردیم. قابلمه را روی آتش گذاشتم تا آب جوش بیاید.

محمد نمی‌دانست چه نقشه‌ای دارم.

مقوا را از کیفم بیرون آوردم. کف دستش را پر از چسب چوب کردم و روی مقوا زدم. بعد دست خودم را کنار آن گذاشتم. برگ‌های پاییزی را رویش چسباندیم.اولین کاردستی مشترک‌مان بود؛

امضای ما روی صفحه‌ سفید پاییز
امضای ما روی صفحه‌ سفید پاییز

بعد از شستن دست‌ها، پاستا را داخل قابلمه ریختم .

تا پاستا بپزد، ابرنگ را درآوردم؛ کف دست محمد را رنگی رنگی کردم و روی مقوای دوم زدم. بعد نوبت من بود.

باد با موهایم بازی می‌کرد و صدای آب انگار لالایی زمین بود.

رنگ‌ها و برگ‌ها کنار هم نشسته بودند؛ مثل خودمان.

پاستا که آماده شد، نخودفرنگی، ذرت و خیارشور را با عشق مخلوط کردم.

کالباس‌ها را ریز و مرتب خرد کردم، بعد سس مخصوص خودم را اضافه کردم.

همه چیز را آرام هم زدم؛ زیر سایه‌ی نارنجی درخت‌ها، با بوی پاییز و صدای آب که گوشم را نوازش میداد.

در همین میان یک مهمان کوچولوی دوست‌داشتنی از راه رسید؛

یک سگ‌ کوچکِ خوشحال که از یک جایی به بعد انگار مال ما شده بود. کنارمان نشست، لقمه کوچولو گرفت و با همان نگاه بامزه‌اش، سفره‌مان را گرم‌تر کرد.

مهمان ناخوانده ما
مهمان ناخوانده ما

بعد از غذا، کاردستی‌مان را کامل کردیم.

کنار هم دراز کشیدیم.

نه حرف زدیم، نه تحلیل کردیم؛

فقط نگاه کردیم:

به برگ‌هایی که آرام در نسیم می رقصیدند،

به آبی که مدهوش صدایش بودیم،

به پاییزی که انگار از دور ما را نگاه می‌کرد.

آن سکوت…

برای من شبیه یک گفتگوی طولانی بود.

یک ساعت گذشت و ما نفهمیدیم چطور سپری شد.

وقتی وسایل را جمع کردیم و برگشتیم، کوییک سفیدمان زیر نور عصرگاهی منتظر بود.

انگار او هم خسته نشده بود؛ انگار دلش می‌خواست بیشتر بمانیم. کنار هم باشیم و مهمان طبیعت بمانیم.

آن روز، فقط یک خاطره نبود؛

تکه‌ای از زندگی بود.

روزِ ساده‌ای که ثابت کرد خوشبختی گاهی همین است:

یک ماشین سفید، دو دست گرم، بوی پاییز و غذایی که با عشق درست کردیم.

و این…

ماجرای من بود.

ماجرایی که هر بار به آن فکر می‌کنم، انگار دوباره صدای آب قلات را می‌شنوم و قلبم آرام‌تر می‌شود.

روستای قلات
روستای قلات

دنده عقب با اتو ابزاردونفره
۱۰
۰
مآهلینم
مآهلینم
دیوانه ی عاقل پندار!!!!?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید