الان دقیقا ۳ روز هست ارتباطمون با جهان قطع شده. اینترنت عملا وجود نداره و چرخ زندگی قژ قژ میکنه. نه میتونیم کار کنم، نه پایاننامه رو پیش ببرم.
من خیلی به بایدها و نبایدهای یک زندگی معمولی فکر میکنم. به نظر میرسه، حتی در نبایدترین حالت ممکن و در تصور یک انسان مجنون هم وضعیت فعلی غیرقابل تصوره.
غمگینم، و هیچ راهی جز نوشتن و اشک ریختن ندارم. ناامیدم و مبهوت. میترسم و خشمگینم.
اما، چه میشود کرد عزیز دلم؟ ما ناگزیریم به ادامهی این زندگیِ ملالآور، ولو اینکه صدا را در گلویمان خفه کنند، و امیدمان را در تابوتهای بزرگ و تاریک مخفی.