شاعر آرزوبیرانوند
این روزها از فکرِ یک اعدامی ِ دیگر
در من تمام مردگان تا صبح بیدارند
هرچه لحافم را به دور خویش می پیچم
دست از سرِ من لحظه ای هم بر نمی دارند
انگار دارم در ورودی های یک زندان
می گردم و چشمی مرا زیر نظر دارد
از دور می بینم ولی فریاد نَت°وانم
نزدیک تر گشتن ، به این مردان خطر دارد
جمعی به پایِ لنگ برپایندو جمعی نیز
با گامهایِ اُستوارِ خویش می لنگند
جمعی تَهِ سلولهایِ سردِ تنهایی
دارند با تقدیرِ تلخِ خویش می جنگند
شرمنده ام شرمنده یِ مهر سکوتی که
همچون الاغی سالها بَر پوزِه ام مانده
نه زوزه ای نه شِیهِه ای نه عَرعَری حتی
تا بشنوند از من سخن، مردان فرمانده
دیدیم هر چیزی ولی دم برنیاوردیم
ساکت شدیم از ترسِ برچسپ فروپاشی...
موشیم و لای جرزها از ترس می شاشیم
از اضطرابِ مرگ موش و بیم سمپاشی
افسوس اما هرگز از ما اعتراضی نیست
چون مرده ای در انزوایِ ساکت گوریم
ما سالیانِ سال در پستویِ این خانه
از بحثِ پیرامونِ حقِ خویش معذوریم
در انتهایِ قصه یِ این شعر هم شاید
من متهم باشم به اقدامِ براندازی
مثل چریکی خسته ام پشت دری بسته
که یک تپانچه با گلویش می کند بازی
آه ای جماعت در سرم هذيان پیچانی ست
من از نفیر سردِ این اوهام می ترسم
ترسم نه از زندان، نه اعدام است ای مردم
من از خدایِ ناظرِ اعدام می ترسم