به موازات عرض خانه و با عمق حدود ۳ متر، فضایی در پشت خانه بود که به آن حیاط خلوت میگفتیم. فکر کنم همه خانههای ویلایی آن زمان نسخهای از این حیاط خلوت را داشتند، ولی مال ما آنقدر بزرگ بود که همه اجزای یک زندگی موازی را در خود داشت.
درِ ورودی حیاط خلوت از آشپزخانه باز میشد و دو پله پایین میرفت. همین اختلاف سطح، زیر سقف بلند خانه، فضایی دنج و گرم ساخته بود که در ابتدا قرار بود مامان فقط برای آشپزی و انباری از آن استفاده کند. مامان در واقع دو دست وسایل آشپزخانه داشت؛ یکی برای آشپزخانه تزئینی داخل خانه، و یکی برای حیاط خلوت که قلمرو واقعی آشپزیاش بود.
دیوار انتهایی، همانجا که به پشت اتاقم میرسید، از کف تا سقف قفسهبندی شده بود. از برنج و روغن و آرد گرفته تا نخود و لپه و خوراکیهای مدرسه و پودر پرتقال - که آن روزها برای شربت تابستانی مُد شده بود. مامان به اندازه یک انقلاب و یک جنگ دیگر در این قفسهها آذوقه نگه داشته بود. سالی دو بار، همه را بیرون میریخت، تمیز میکرد و دوباره با نظمی وسواسگونه سر جایش میچید.
از آن ته که جلوتر میآمدی، سمت راست، میز اتو بود و چند لباس و ملحفه که همینطور روی میز رها شده بودند. مامان تمام ملحفهها و روبالشتیها را هم علاوه بر همه لباسهای دیگر اتو میکرد. روبهروی اتو یکی از چند یخچال اضافهای بود که داخلش پر بود از نان و گوشت و رب و همه خوراکیهای فاسدشدنی. این یخچال بهخصوص، مخفیگاه شکلاتهای خارجی که داییها از اروپا میآوردند هم بود، که ساعتها لای هزار و یک بستهبندی شبیه هم دنبالشان میگشتیم و پیدا نمیکردیم.
سمت راست دو ماشین لباسشویی بود که سبدهای لباسهای کثیف را با صدا و حرکت زیاد خالی میکردند. یکی دو سبد که همیشه پر از لباس کثیف بود. یک خانواده ششنفره همیشه به اندازه دو سبد پر لباس کثیف دارد.
همان اطراف، نزدیک به چاه فاضلاب، انگار یک شلنگ آب هم همیشه رها بود. جلوتر بقیه گلدانها بودند تا میرسید به در آشپزخانه. آن طرف کنار در، گاز بود و جلوی گاز یک میز نهارخوری چهارنفره زرد و سفید با رویه شیشهای، میز قدیمی آشپزخانه که با آمدن ست جدید هشتنفره به حیاط خلوت تبعید شده بود.
آن آخر هم یک گلدان خیلی بلند داشتیم که تیمور، طوطی سبز قشنگم، روی آن زندگی میکرد. تیمور را حسام وقتی هنوز پنهانی با هم دوست بودیم برایم خریده بود. کادوی تولدم بود و حسابی غافلگیرم کرده بود. دوستی من و حسام یک رابطه پنهانی خیلی واضح بود. هنوز خیلی جوان بودم که حسام را دیدم و با هم دوست شدیم. همه خانواده میدانستند که با پسری دوست شدهام ولی کسی به رویم نمیآورد و پرسوجو نمیکرد. من هم چیزی نمیگفتم. حضور تیمور آن گوشه حیاط خلوت، پیشگویانه از ورود تدریجی حسام به خانواده ما خبر میداد.
اصل زندگی ما در حیاط خلوت اتفاق میافتاد. حرفهای صمیمیمان را دور میز شیشهای در حیاط خلوت به هم میزدیم. آنجا روی زمین لواشک درست میکردیم. رب میپختیم. بچه که بودیم گلدانها را کنار میزدیم و فوتبال بازی میکردیم. همینجا و در یکی از همین بازیهای فوتبال بود که یکی از دندانهایم شکست و تا چندین سال بعد درگیر درمانش بودم. در همین فضای خلوت پشت خانه بود که در نوجوانی قایم میشدیم و رمانهای ممنوعه میخواندیم.
حیاط خلوت خلاصه آن چنان هم خلوت نبود. قلب خانه بود. در تقابل فضای همیشه تمیز و مرتب داخل خانه، شلوغی و شلختگی حیاط خلوت گرم و رهاییبخش بود. گاهی فکر میکنم که چرا اسم این فضای خصوصی خانهها را گذاشته بودند حیاط «خلوت»؟ برای ما حیاط خلوت، جایی بود که زندگی واقعی و شلختهمان اتفاق میافتاد و خانهای در خانهمان بود.