داستان نباتی که خوردنی نیست!

اگر فیلم نبات را ندیده اید و قصد دیدن آن را دارید این نوشته را نخوانید!
از نام فیلم هیچ حدسی نمی توان زد جز اینکه احتمالا ژانر آن اجتماعی ست و به خاطر وجود شهاب حسینی عزیز ارزش دیدن دارد.
در ابتدای فیلم خیلی زود میفهمیم که نبات نام دختری زیبا و هنرمند است. دختری که با پدرش بدون مادر خوشبخت و شاد زندگی میکند و بنظر میرسد پدر جای مادر را برای او پر کرده است. مادر در یک حادثه اتش سوزی از دنیا رفته است و تنها نشان از او مقبره ایست که هر جمعه نبات و کاوه(پدر) بر سر می روند و دخیل میبندند. رابطه پدر و دختری زیبا و کامل است و شاید از دیدگاه روانشناختی کمی وابستگی آن دو بیش از حد بنماید که احتمالا منشا ان بی همسری پدر و بی مادری دختر باشد. احساس تنهایی عمیقی در وجود این پدر و دختر که هر دو سعی در پر کردن آن برای یکدیگر دارند موج میزند. کمی که می گذرد زنی به نام رویا وارد داستان می شود که سعی دارد با نبات ارتباط دوستانه برقرار کند و در اینجا انگار مخاطب منتظر است که آشنایی بین رویا و کاوه صورت گیرد و داستان رومانتیکی شروع شود و نبات صاحب مادر و کاوه صاحب همسری شود. اما این تنها پوسته ای بیش نیست که خیلی زود ترک می خورد و حقیقت روی واقعی خود را نشان میدهد. این زن همان مادر واقعی نبات است که از ایتالیا برگشته و بی تاب دیدار دختری ست که در یک سالگی او را رها کرده و رفته است. پدر شاد داستان دیگر شاد نیست و دائما درگیری های ذهنی و لفظی با رویا که نام واقعی او سایه است دارد. در این جای داستان بخش تاریکی از وجود کاوه روشن می شود. مردی با کمی خشونت پنهان، مغرور، لجباز و شاید کمی نا آگاه که در تلاش است برای انتقام گرفتن از همسر سابقش بابت رها کردن او و نبات یک ساله، سایه را از دیدن نبات محروم کند. محرومیتی که از سایه یک بیمار جسمی و روحی ساخته است. قصه مرگ مادر نیز سناریویی ست که کاوه برای نبات طراحی کرده تا به خیال خود تا ابد سایه را از زندگی خود پاک کند و خشم فروخورده اش را در جایی دفن کند. حال سایه هم ناخوش است. شاید کمی بیشتر. هنگامی که روشن می شود سایه در کودکی مادر کافی نداشته است، میتوان به او حق داد که چرا کودک یک ساله اش را رها کرده و به دیار غربت فرار کرده است و اکنون این چنین پریشان و درمانده بازگشته تا حق مادری خود را پس بگیرد. پرده هایی از داستان عاشقانه و آشنایی کاوه و سایه را در ادامه فیلم میبینیم و بیماری آلزایمر سایه که در نتیجه تلاش او برای فراموشی گذشته ای که تکه های وجودش در آن جا مانده به وجود آمده است. بیماری آلزایمر تنها تکه های جامانده سایه است که سعی داشته آنها را به فراموشی بسپارد اما در چرخه فراموشی و احساس گناه و پشیمانی گیر کرده است. نقطه عطف داستان برای من آنجایی بود که کاوه اعتراف میکند که خواسته مانع رفتن سایه شود و ساعتها جلوی خانه او انتظار میکشیده اما نتوانسته حتی کلامی از زبان جاری کند و از سایه بخواهد که بماند. اینجاست که می فهمیم ریشه بسیاری از دردها و جدایی ها از نگفتن کلمه دوستت دارم، از نگفتن کلمه خواهش می کنم مرا ترک نکن، از نگفتن کلمه زندگی با تو را میخواهم، می آید. آنچه در عام به آن غرور میگوییم و ما این غرور را یدک می کشیم و برایش هزار داستان میسازیم و هزاران بار طرف مقابل را مقصر میکنیم که فقط بر زبان نیاوریم کلمه دوستت دارم را.... و نابود کنیم خود را و وجود شریکمان را و حتی فرزندمان را!
سایه در نهایت عجز و درد تصمیم بزرگتری می گیرد و آن این که حقیقت را به نبات نگوید و او را در همین دنیای دروغین که پدر برای او ساخته رها کند تا شاید یک نفر دیگر به جمع دردمندان اضافه نشود. سایه به ایتالیا باز میگردد. هر چه انتظار میکشی که کاوه دوباره از سایه بخواهد که نرود باز هم این اتفاق نمی افتد. کاوه همچنان این غرور لعنتی را سخت در آغوش گرفته است. تا اینکه در سکانس پایانی داستان برای سایه که به ایتالیا باز گشته بسته ای از طرف نبات و کاوه می رسد که حاوی مجسمه ای ست که کاوه آن را قرار بود طراحی کند و بر مزار مادر بگذارد. اکنون این مجسمه به مادر واقعی داستان تقدیم می شود. دیگر شاهد احساسات هیچ کدام از شخصیت های داستان نیستیم. نگاه سایه سرد است و دیگر اثری از کاوه و نبات نیست و فیلم روی تصویر مجسمه خاتمه می یابد و مخاطب را با سوالات خود رها می کند.
در نقدها نوشته اند موضوع فیلم یک موضوع کلیشه ای ست و حرف تازه ای ندارد. من می گویم هر آنچه گفته شده و هنوز در جامعه خلاف آن جاری ست و اصلاح نشده بارها و بارها باید گفته شود. باید آنقدر این حقایق یا به قول برخی کلیشه های تکراری گفته شود تا یاد گرفته شود. هر کس با زبان خودش باید بگوید. هر گاه که فهمیدیم که بچه ها اسباب بازی زندگی ما نیستند که ما مثل کودکان سر آن ها شرط ببندیم یا زندگی را قمار کنیم یا بجنگیم، آن وقت است که دیگر نیازی به ساختن کلیشه های تکراری نیست. هر گاه در قانون کشورمان جایی بود برای امنیت یک زن امروزی که می تواند مادر باشد ولی همسر یک مرد نباشد، آن موقع بی نیازیم از شنیدن و دیدن تکرارها و دنیا جای بهتری خواهد بود برای ما ...وقتی بدانیم زبان مشترک همه موجودات عشق است و نیاز کودکان عشق و توجه بدون شرط فارغ از اینکه چه نقشی داریم و چه جنسی داریم و والد نر هستیم یا والد ماده... دنیا را افراد، به جای بهتری برای زندگی تبدیل می کنند. دنیا را ما باید به جای بهتری تبدیل کنیم. وقتی خوب بودن را از خودمان شروع کنیم.