Mahyar Qorbani
Mahyar Qorbani
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

اعتیاد به دروغ


تیکه های پوسیده رابطه ای که داریم میچینیم!

میدونی بدترین نوع اعتیاد چیه؟ وقتی مجبوری دروغ بافی کنی تا کسی تو رو نگاه کنه! انگار تو دنیای امروز، آدمها به جای اینکه خودِ واقعیشون باشن، میرن توی کارگاهِ دروغبافیِ ذهنشون کلی شخصیتِ فیک میسازن؛ مثلاً یه دردِ قلبیِ دروغین میگن تا همکارا بهشون ترحم کنن، یه رابطهی عاشقانهی الکی تعریف میکنن تا تو جمع مهم باشن، یا حتی تو خانواده مدام نقشِ قربانی رو بازی میکنن تا توجه بگیرن. مشکل اینجاست که این دروغها کمکم تبدیل شدن به سیمانِ رابطه هامون؛ یعنی اگه یه روز راست بگی، همه چیز فرو میریزه!

چرا انقدر راحت دروغ میبافیم؟ ساده تربگم: چون فکر میکنیم «راستِ ما به اندازهی کافی جذاب نیست»! مثلاً فکر میکنی اگه بگی تو یه شرکت معمولی کار میکنی، کسی بهت اهمیت نمیده... پس میگی مدیرِ یه استارتآپ هستی! یا اگه زندگیات یه روتین ساده داره، میری کلی ماجرای دروغین میسازی تا تو مهمونیها تعریف کنی. غافل از اینکه این بازیِ خطرناک، یه روز تو رو میخوره؛ یا طرف مقابل حقیقتو میفهمه و بهت پشت میکنه، یا خودت آنقدر گم میشی توی شخصیتِ دروغین که یادت میره اصلاً کی بودی!

دروغ، همدلیِ واقعی رو میکُشه! فکر میکنی داری دیده میشی، ولی در واقع داری خودتو از چشمهای واقعی مردم پنهون میکنی. مثلاً یه دخترو تصور کن که مدام به دوستاش میگه «پسرهام اذیتم میکنن» تا حمایت بگیره. اولش همه بهش محبت میکنن، ولی کمکم دروغاش لو میره و حتی اگه یه روز واقعاً مشکل داشته باشه، کسی باور نمیکنه. اینجوری آدمها با دست خودشون پلهای پشت سرشون رو خراب میکنن و بعد میشینن تعجب میکنن که «چرا هیچکس منو درک نمیکنه؟».

این بازیِ دروغ چه هزینهای داره؟ غیر از اینکه آدمها بهت اعتماد نمیکنن، یه ضرر بزرگتر هم داره: تو خودتو گم میکنی! وقتی سالها نقشِ یه آدم موفقِ الکی رو بازی کردی، یهو میبینی اصلاً نمیدونی «خودِ واقعیت» چه آرزوهایی داشته، چه اشتباهاتی کرده یا حتی چه چیزایی دوست داره. اینجوری زندگی تبدیل میشه به یه نمایشِ همیشگی که مجبوری تو اون بازی کنی، اما هیچوقت حضوریِ واقعی نداری.

فاجعه وقتیه که دروغ تبدیل میشه به فرهنگ! بعضی خانوادهها یا گروههای دوستی آنقدر دروغهای کوچیک عادیشون شده که اصلاً متوجه نیستن دارن چیکار میکنن. پدر تو جمع فامیل پزِ حقوقِ الکی میده، مادر از بیماریِ ساختگی حرف میزنه تا بچههاشو نگه داره، دوستات هم همش از موفقیتهای فانتزی میگن... تو این آش شلهقلمکار، دیگه هیچکس نمیدونه راستِ زندگی چیه! بعدم تعجب نکنیم که چرا این نسل انقدر اضطرابِ هویت داره!

راهِ فرار از این تله کجاست؟
- اول اینکه بپذیریم ارزش ما به تأییدِ دیگران نیست. اگه کسی فقط با دروغهای ما تصمیم داره دوستمون داشته باشه، اون آدم جایگاهی تو زندگیمون نداره.
- دوم، جرئتِ آسیبپذیر بودن. راستشو بگو حتی اگه مسخره به نظر بیای! مثلاً بگو: «شغلم رو دوست ندارم»، «تنهام»، یا «نمیدونم چیکار کنم». همین ضعفهای بهظاهر کوچیک، دریچهای میشن برای ارتباطاتِ واقعی.
- سوم، دروغگوها رو دور بزن. اگه تو گروهی هستی که مجبوری دروغ بگی تا پذیرفته بشی، اونجا جای آدمهای واقعی نیست.

حقیقتشو بخوای، آدمها از اونِ دروغینِ ما خسته میشن، اما از راستیِ ما میترسند. چون راستیِ ما شجاعت میخواد، و آدمهای امروز بیشتر از اینکه دنبالِ حقیقت باشن، دنبالِ یه مَسکِّنِ آرامشبخشن. ولی یادمون باشه: هرچقدرم که دروغِ ما قشنگ باشه، آخرش یه جایی پوسیده میشه. پس بهتره به جای ساختنِ قصههای فانتزی، بریم دنبالِ آدمهایی که ما رو همونجوری که هستیم میبینن... حتی اگه تو نگاهِ اول چندان «جذاب» نباشیم!

ادمی غرق در مفهوم زندگی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید