
یک نفر همیشه جلوتر از منه.
موقعی که من مشغول استراحت کردنم، یک نفر داره سخت تلاش میکنه.
موقعی که من دارم غر میزنم چرا چیزی درست نمیشه، یک نفر داره سعی میکنه خودش راه حل جدیدی پیدا کنه.
موقعی که من در حال حسرت خوردنم، یک نفر داره دوباره از جاش بلند میشه.
موقعی که من کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفتم، یک نفر داره از دیگران پرس و جو میکنه و از تجربیاتشون درس میگیره.
موقعی که من سرخورده و منزوی شدم، یک نفر داره دوباره تیکههاش رو به هم میچسبونه.
موقعی که من از ترس شکست خوردن کاری انجام نمیدم، یک نفر با سر میره تو دل ناشناخته.
موقعی که من از ترس طرد شدن همون راه بقیه رو طی میکنم، یک نفر راه نو و تازهای برای خودش درست میکنه؛ راهی که کس دیگهای توش پا نذاشته و مال خودشه.
موقعی که من از ترس قضاوت شدن همرنگ بقیه میشم، یک نفر داره با خودش میگه رنگ زندگی اون باید با مال بقیه فرق کنه، چون افکار اون همرنگ بقیه نیست.
موقعی که من با خودم کلنجار میرم تا همه رو از خودم راضی نگه دارم، یک نفر به این باور رسیده که همیشه تهش حداقل یک نفر هست که ناراضی باشه، پس چه بهتر که اون یک نفر خودش نباشه.
من باید اون یک نفر بشم.
مهزاد-۱۳ تیر ۱۴۰۳