«همهچی از یک رؤیا شروع میشه».
خیلی سادهست نه؟ خیلی هم جملهٔ واضحیه.
یادم میاد این جمله رو یکی از مدرسهای زبانم چند سال پیش گفته بود. همه راجع به کارهایی که دوست داشتن در آینده انجام بدن صحبت میکردن، منم یکی از کارهایی که دوست داشتم بالاخره یک روزی انجام بدم رو گفتم. تهش اضافه کردم که البته خیلی دور از دسترسه و فکرنکنم بتونم بهش برسم که این جمله رو گفتن.
نمیگم وای چه تحول عظیمی در من رخ داد و کلن تغییر کردم و آدم جدیدی شدم. اما از اون موقع همیشه با خودم فکرمیکنم اگر فکری به ذهن آدم میاد، اگر آرزو و رؤیایی در اعماق وجود آدم سوسو میزنه، باید یک راهی برای رسیدن بهش هم وجود داشته باشه؛ حداقل یک راه.
خیلی وقتها آدمها صرفن روند زندگیای رو دنبال میکنن که جلوی راهشون قرار داره. اما بعضی وقتها هم یک چیز جدیدی پدید میاد. یک شمعی که هیچوقت نمیدونستین وجود داره درونتون روشن میشه و مسیر جدیدی رو بهتون نشون میده؛ حداقل تصور پیمودن مسیر جدیدی رو.
برای همین در خیلی از مواقع، آدمها تصور انجام دادن کار خاصی رو نمیکنن، اما تو نقطهای خاص، یک رؤیای کوچیک به وجود میاد. ممکنه فقط در سطح یک رؤیا هم بمونه، اما ممکن هم هست همهچیز تازه با اون رؤیا شروع بشه.
مهزاد-۱۱ مرداد ۱۴۰۴