خدا از دیدگاه جریانات مختلف در ایران معاصر


در تحلیل جریانهای فکری باید توجه داشت شاید برخی مسائل بین آنها مشابه به نظر برسند ولی ممکن است ریشه‌‌ها و حقیقت متفاوتی داشته باشند. یکی از بحثهایی که به تمیز بهتر چنین مسائلی کمک میکند بحثی است که میتوان آن را "الهیات جریان شناسی" نامید؛ بدون توجه به این بحث تحلیل ما از جریانات نقص عمده‌ای دارد در حالی که معمولا به آن توجهی نمیشود. بنابراین در این جلسه به این بحث میپردازیم؛ اگرچه ممکن است برخی از مطالبی که در اینجا گفته میشود قابل مناقشه باشند، ولی بی شک این نوع بحث به صورت کلی میتواند به ما کمک کند تا جریانات را بهتر بشناسیم.



موضوع جلسه

چنانکه گفته شد موضوع این جلسه را میتوان بررسی الهیات جریانات مختلف فکری دانست؛ ولی از آن رو که اصطلاح الهیات در سالهای اخیر به صورتهای بسیارمتفاوتی به کار رفته و از معنای دقیق تهی شده است لازم است که موضوعمان را واضحتر تعریف کنیم. در واقع هدف ما این است که تصورات مختلف از خداوند و نسبت آنها با جریانهای اجتماعی را بررسی ‌کنیم.

مشروح جلسه

ممکن است سوال پیش بیاید که بین تصور از خدا و عمل اجتماعی چه رابطه‌ای وجود دارد؟ ما در ادامه جلسه مصادیقی از این رابطه را بررسی خواهیم کرد تا پاسخ این سوال بهتر مشخص شود. در ادامه ما تصورات کلامی مختلف از خدا را مطرح میکنیم و تاثیر هریک از آنها بر اعمال اجتماعی را بررسی میکنیم؛ این بحث میتواند در تحلیل بسیارس از مسائل روز نیز به ما کمک کند‌.

تصورات از خدا: این سوال که خدا کیست(یا چیست)؟ از دیرباز برای بشر مطرح بوده است. البته مفهوم خدا الزاما به شکل امروزی مطرح نبوده است ولی خدا به عنوان نوجودی ماورای ظواهر دنیا( و نه الزاما متشخص) مدتهای مدیدی مورد پرسش بوده و پاسخهای مختلفی به آن داده شده است.اگرچه این سوال در وهله اول بسیار انتزاعی به نظر میرسد، ولی با بررسی دقیقتر میفهمیم بین آن مسائل اجتماعی رابطه عمیقی وجود دارد‌. نقل است که در زمان جنگ جمل یک اعرابی به سراغ حضرت علی(ع) آمد و از معنای وحدت خدا سوال کرد. اصحاب اعتراض کردند که در میانه‌ی جنگ این جه سوالی است؟ ولی حضرت(ع) فرمودند رهایش کنید ما بر سر همین سوال میجنگیم و به او پاسخ دادند. به نظر میرسد حضرت علی(ع) به همین مسئله یعنی تاثیر تصور ما از خدا بر اعمال اجتماعی ما توجه داشته‌اند.

تحول تصور از خدا: بشر از دیرباز درباره مسائل مختلفی که در آفرینش وجود داشته اندیشیده است و تفکر بشری در این باره مراحل مختلفی را پشت سر گذاشته است. یکی از این مراحل مرحله اسطوره‌‌ای است. در این مرحله اتفاقات جهان به خدایان و اساطیر نسبت داده میشود؛ مثلا میگویند سیل شهر را غرق کرد زیرا خدای رودخانه با خدای حافظ آن شهر اختلاف پیدا کرده و به خاطر همین شهر را نابود کرده است. تفاوت اسطوره با دین این است که که در اسطوره نظام واحدی وجود ندارد که کثرتهای جهان به آن برگردند؛ ما در جهان تضادهای مختلفی میبینیم و تفکر اسطوره‌ای نمیتواند آن را در نظامی واحد توجیه کند. همین اصالت دادن به کثرتهاست که در قرآن شرک نامیده شده است.

با گذر زمانچ هرچه که دانش انسان درباره ارتباط اشیا و وقایع باهم بیشتر میشود از اسطوره به سمت علم حرکت میکنیم. در واقع در خود نظامهای مشرکانه نیز با یک طیف روبه‌رو هستیم مثلا برخی اقوام توتم پرست بوده‌اند و اشیاء خاصی را میپرستیده‌اند اما برخی اقوام به ارباب انواع معتقد بوده‌اند و کثرتهای یک نوع خاص را به یک رب برمیگردانده‌اند که به علم نزدیکتر است. با ادامه پیشرفت فکر بشر، در بعضی مناطق گذر از تفکر اسطوره‌ای اتفاق می‌افتد.

جهان قدیم را میتوان به سه قلمرو فکری تقسیم کرد که البته با تقسیمات جغرافیایی نیز مرتبط هستند. در این ۳بخش عبور از اسطوره به ۳ شکل متفاوت اتفاق افتاده است:

۱_ غرب: که مرکز آن در یونان باستان بوده است. در این قلمرو، عبور از کثرتها و رسیدن به نظام واحد توسط فلسفه اتفاق می‌افتد؛ البته بین فلسفه و علم در آن دوره مرز دقیقی وجود ندارد. اولین فیلسوف را طالس دانسته‌اند که معتقد بود همه چیز از آب ساخته شده است.این حرف شاید شبیه لساطیر به نظر برسد ولی چون اصل همه چیز را یک چیز میداند بعد فلسفی دارد.پس از شکلگیری فلسفه، متفکران یونانی به جست وجوی ریشه‌ی واحد همه امور پرداختند و این این باعث گسترش سریع علم در یونان شد؛ زیرا هدف علم یافتن قوانین واحد برای امور متکثر است و اساسا علم در بستری توحیدی ممکن میشود حتی نظریات علمی جدید مثل فیزیک نیوتنی یا تکامل داروین حالتی بسیار توحیدی دارد زیرا قانون واحدی را بربسیاری از امور متکثر صادق میداند. در دوران اساطیری، به دلیل نبود همین نکرش توحیدی بود که علم مطرح نبود بلکه با جای آن جادو مطرح بود و جادوگر وظیفه‌ی ارتباط با خدایان را بر عهده داشت و نقش دانشمند و فیلسوف را ایفا میکرد. از همین روست که فلسفه پس از شکلکیری خود با باورهای اساطیری که دین مردم آن دوره را تشکیل میداده‌اند در تقابل قرار میگیرد؛ مثلا سقراط به این دلیل اعدام میشود که اعتقاد جوانان به خدایان را سست میکرد. این تقابل بین فلسفه و علم با دین در غرب تا امروز نیز به نوعی باقی است که در ادامه به آن میپردازیم

۲_قلمروی میانی: شامل سرزمینها خاورمیانه است که در آنها گذر از اسطوره به وسیله ادیان توحیدی اتفاق می‌افتد و میامبر نقشی که فیلسوف و دانشمند در سرزمینهای غربی داشت را لیفا میکند.

۳_شرق: نواحی چین و هند که در آنها گذر از اسطوره توسط نوعی از عرفان مثل دائوئیسم یا بودیسم اتفاق می‌افتد.

زمان وقوع این گذر در حدود دوهزار و چندصد سال پیش است که به صورتی تقریبا همزمان فلاسفه پیشا سقراطی در یونان(غرب)، انبیای بنی اسرائیل در خاورمیانه (قلمرو میانی)و بودا در هند و لائوتسه در چین( شرق) ظهور میکنند.

بسترهای فکری و تحول دین در غرب: همانطور که گذشت هریک از قلمروهای فکری بستر فکری خاص خود را داشته‌اند که بر چگونگی تحولات آنها تاثیر میگذارد و باعث میشود طرز عمل متناسب با آنها متفاوت باشد. غرب زمینه فکری خاص خود رادارد که بر چگونگی ارتباط علم با دین در آن اثر میگذارد. در اینجا این مسئله را به اختصار بررسی میکنیم البته آنچه اینجا گفته میشود بسیار ساده‌سازی شده است و شکل خارجی تحقق آن بسیار پیچیده‌تر است.

چنانکه گفته شد دین در تفکر غربی با اساطیر گره خورده و در برابر علم و فلسفه قرار میگیرد. حال وقتی مسیحیت( که در اصل دینی توحیدی است و در ادامه یهودیت ظهور کرده) وارد غرب میشود باید با دیدگاه غربی سازگار شود تا پذیرفته شود و همین باعث میشود مسیحیت پولسی( که آمیخته با اساطیر است) در غرب مورد پذیرش قرار بگیرد. در نظر غربیان، دین به صورتی ناخودآگاه با مسیحیت غربی متناظر است بنابراین برای فهم نگاه غرب جدید به دین لازم است که این تحول در مسیحیت را بررسی کنیم.

گفته شد مسیحیت غربی آمیخته با باورهای اساطیری است؛ در این نظام خداوند به صورت سیستماتیک با جهان گره نخورده است و ارتباط خدا با جهان در قالب دخالتهای نامنظم است و نه قوانین؛در این حالت انسان در بی‌نظمیها به دنبال خدا میگردد نه نظم جهان و برای شناخت خدا دنبال معجزه‌ها و وقایع غیرعادی است. این ویژگی در داستان تولد مسیح به صورت بارزی مشاهده میشود:خدا(که خارج از جهان است) برای حضور در جهان به صورت یک شخص(مسیح) درمی‌آید و همراه با مجموعه‌ای ازوقایع غیرعادی ظهور میکند. حال آنکه در اسلام ( به عنوان آئینی توحیدی)بارها به نظم جهان به عنوان نشانه الهی اشاره شده است و معجزه‌ها صرفا مواردی خاص در نظنی کلیتر دانسته شده‌اند؛ اگر امروزه در معرفی بزرگان دینی بیشتر بر معجزات تاکید میشود که به خاطر نزدیک شدن ما به تفکر غربی است.

در این دیدگاه امر قدسی از طبیعت مجزا و حتی متباین است و خدا متعلق به ساحت قدسی و جدا از طبیعت درنظر گرفته میشود؛ از همین رو الهیات دانان مسیحی جهان را از نظر زمانی و مکانی محدود میدانسته‌اند تا جایی برای ساحت قدس وجود داشته باشد!(همین مسئله باعث درگیریهایی بین فیزیک جدید و الهیات مسیحی شده است.) این تقابل باعث میشود که با رشد علم و کشف قوانین جهان خدا و دین به حاشیه رانده شوند.

سکولاریسم:مشخص شد در دیدگاه مسیحیت غربی امر قدسی و جهان مادی از هم جدا هستند؛ انسان به خاطر گناه ذاتی خود از ساحت قدس به جهان مادی تبعید شده خدا با تجلی کردن در قالب مسیح و قربانی شدن وی گناه بشر را پاک میکند تا انسان بتواند بعد از مرگ به ساحت قدس بازگردد. در مسیحیت از قول مسیح( که طبق نظر یهودیان پادشاهی موعود بوده) نقل میشود که به مردم میگوید:(( پادشاهی مت در جهانی دیگر است.)) این جمله تقابل این دوجهان را به خوبی بازتاب میدهد.

این نگاه باعث میشود تا قوانینی که از عالم قدس می‌آیند نه برای اداره این دنیا بلکه فقط برای بازگشت به عالم قدس درنظر گرفته شوند؛ در اینجا ((سکولاریسم)) شکل میگیرد یعنی اینکه دین و دنیا از هم جدا هستند .ما برای اداره امور دنیا از قواعدی مستقل از دین استفاده میکنیم؛ در این دیدگاه خدا یا وجود ندارد یا اینکه در صورت وجود ارتباطی با امور این جهان ندارد و در نتیجه دین نباید در سیاست مداخله کند. این نوع نگاه از دوران یونان و روم وجود داشته و در مسیحیت غربی ادامه یافته و پس از رنسانس به صورت زیربنای غرب حدید درآمده‌است؛ به همین خاطر است در غرب امروز دیندارانی را میبینیم که به خاطر دغدغه دینی خود از جدایی دین و سیاست حمایت میکنند تا از قلمرو قدسی دین دفاع کنند. ملحدان غرب جدید نیز خدا را به عنوان امری جدا از قوانین جهان تصور میکنند ومعرفت را تنها به قوانین سیستمی جهان محدود میدانند بنابراین خدا را رد میکنند یا غیرقابل اثبات میدانند.

پس اگر دین نقشی در اداره دنیا ندارد چه چیزی این نقش را ایفا می کند؟ در اینجا بحث عقلانیت مطرح میشود. اما نکته‌ی مهم این است که منظور از عقلانیت چیست؟ یک نوع عقلانیت، عقلانیت تجریدی است که بر پایه گزاره‌های بدیهی و باتکیه بر اصول منطقی استدلال میکند و در ریاضیات و فلسفه مشاهده می شود. این نوع عقلانیت در غرب جدید مورد نقد قرار گرفته است. مثلا گفته‌اند مسائل هستی شناختی قابل حل نیستند یا گزاره‌های عقلانیت تجریدی، معرفت جدید به وجود نمی‌آورند و صرفا صورتهای مختلف همدیگراند؛ در واقع عقلانیت تجریدی نیز چندان متفاوت از اسطوره و دین درنظر گرفته نمیشود. عقلانیتی که برای اداره زندگی مطرح نیشود عقلانیت عرفی است که تنها در یک بستر فرهنگی خاص معنا دارد، به زمان،مکان و فرهنگ معینی محدود است و فهم عرفی در آن به صورتی حداکثری مطرح است؛ حتی میتوان گفن عقلانیت عرفی نوعی عقلانیت دموکراتیزه شده است.

دیدگاه غربی و ما: امروزه با گسترش تسلط غرب قلمروهای فکری دیگر نیز تحت تاثیر تفکر غربی قرار گرفته‌اند؛ در واقع غرب خود را مرکز جهان میبیند و تاریخ جهان را با محوریت تاریخ غربی تنظیم میکند. بنابراین فلسفه، دین، عرفان و... ملتهای دیگر نیز ذیل مفاهیم غربی تعریف نمی شوند. برای مثال می بینیم مستشرقان(غربیانی که به مطالعه ملل شرقی می پردازند) نمی توانند حضرت محمد(ص) را به عنوان پیامبر بپذیرند زیرا ندیده اند که ایشان با مردم عادی معاشرت داشته و برای گسترش اسلام از ابزارهای مادی مثل جنگ و ازدواج و... سود می‌جسته است. در نتیجه وقتی از اسلام سخن میگویند معجزات و جنبه‌های ماورایی را برجسته میکنند و به شیوه‌های اداره‌ی زندگی توجهی نشان نمیدهند. اینکه ما نیز وقتی به بزرگان دین می‌اندیشیم بیشتر کرامات و وقایع غیرعادی را به یاد می‌آوریم تا سیره آنها در زندگی را تا حدی متاثر از نزدیک شدن مابه دیدگاه غربی است.




جمع بندی

دیدیم که دو تلقی متفاوت از خدا وجود دارد: یک تلقی خدا و جهان را به صورتی سیستماتیک به هم متصل میداند در حالی که تلقی دیگر خدا را متعلق به ساحت قدس و متباین با جهان مادی میداند و بنابراین ارتباط چندانی بین دین و اداره زندگی قائل نمیشود. تلقی دوم هم در غرب مشاهده شده و هم در جهان اسلام؛ مثلا در وهابیت خدا به عنوان امری قدسی درنظر گرفته شده و امر قدسی صرفا به خدا محدود میشود بنابراین گفته میشود اگر پیامبر(ص) و معصومین(ع) را نیز متعلق به امر قدسی بدانیم، به ساحت قدس الهی ضربه زده‌ایم و دچار شرک شده‌ایم. بدیهی است که هریک از این دودیدگاه بر نظر ما درباره چگونگی اداره جامعه تاثیر چشمگیری برجای میگذارد؛ در جلسات بعد به رابطه جریانات فکری ایران معاصر با این دو تصور از خدا میپردازیم.