
چند وقت قبل که تو شرایط روحی خیلی بدی بودم. رفتم درد دلم رو به خانوادم گفتم. درستش اینه رفتم نشستم خونه بابام گفتم نمی رم خونه ام.
تصمیم غلط بود ولی سرسری گفتم که چرا و این شد چوب تاراج به آبروی شوهرم. چقدر التماسشون می کردم توروخدا به کسی نگین. نامادری ام می گفت چرا نگم آبرو براش نمی زارم 😭😭😭. خدا نسل آدمای مریضی مثل اون رو از روی زمین برداره.
امروز سر صبحانه پدر شوهرم گفت هنوز هنوزه هرجایی میره پشت سر شوهرم زر می زنه. انگل خودش ام الفساده چطوری روش میشه واقعااااا
خیلی دلم گرفت چون همش رو تقصیر خودم می دونم. دلم میخواد گوشی رو بردارم به بابام بگم منتظر بی آبرویی خودم و خودت باش زنت که ذاتا آبرو رو خورده حیا رو قی کرده.
خدا به دادمون برسه خدا شاهده من اصلا دلم نمیخواست آبروی اون بره فقط میخواستم از اون شرایط سخت بیام بیرون. مثل الان که این همه دارم اذیت میشم.
اگر از اول عقلم رو به کار مینداختم و می رفتم دنبال درآمد و یکمی پول جمع می کردم. بی سر و صدا یه خونه برای خودم و دخترا می گرفتم و زندگیم رو ازش جدا می کردم.
الان خیلی ازش شرمنده ام. درسته که نمیخوام باهاش زندگی کنم ولی واقعا کسی نبود که بخوای اذیتش کنی.