
امروز مادربزرگ صبحانه نذر داشتن ما دیر رفتیم و تموم شده بود ولی این ور و اونور صبحانه جور کردیم و خوردیم.
آخرشم دو تا دبه آب دادن دستمون که ببریم از چشم آب بیاریم و این شد که ما رفتیم کلمبور
وای چقدر قشنگ بود. تو مسیر از هر طرفمون دو تا جوب آب رد میشد یکیش زلال و شفاف که آب چشمه بود یکیشم گل آلود که آب سیلاب هایی بودند که از کوه اومده بودن پایین.
رسیدیم سر چشمه پسر داداشمو انداختم تو جوب بعدشم چون به دختر خودم زورم نرسید ظرف داشتیم پر کردم ریختم رو سرش. خودم هم نشستم لب جوب پاهام رو گذاشتم تو آب و به معنی واقعی یخ زدم.
عالی بود جا تون خالی.