از خواب بیدار شدم، اما سنگینیِ دیشب هنوز روی پلکهایم بود. هشت ساعت خوابیده بودم، ولی انگار روحم تمام شب را بیدار مانده بود و به آن «میت» فکر میکرد.
دیشب در هیاهوی زندگیِ بهظاهر پرمشغلهام، لینک یک گوگلمیت نظرم را جلب کرد؛ لینکی که هرچند مشتی عدد و حروف انگلیسی بود، اما در آن ساعتِ شب که وقتِ خوابم بود، میتوانست گریزگاهی برای فشارهای زندگی باشد.
بدون تأمل درخواست پیوستن دادم تا شاید بتوانم ذرهای فکرم را از شلوغیها فراری دهم.
جلسهای بود بدون هیچ تظاهری؛ آدمها یکییکی میآمدند و زندگی را از دریچهی چشم خود تعریف میکردند؛ انگار که از لایههای سطحی زندگی عبور کرده باشند.
لذت بردم از دیدنِ کسانی که شعر میگفتند، داستان مینویسند یا تدوین میکردند و... . آن جلسه برای من یک «میت» ساده نبود، بلکه تلنگری بود که بفهمم وقتی در فکر و اندیشه شبیه بقیه نباشی، چقدر میتوانی روی خودت حساب کنی.