همه ما مدرسه میرویم؛ از همان دوران کودکی. مدرسه استرس را وارد میکند، دغدغه ایجاد میکند، ذهن والدین را مشغول میکند و سالهای طولانی باید با آن کنار بیایید؛ چه بخواهید و چه نخواهید. ولی آیا این موضوع واقعاً اجباری است؟ منظورم این است که آیا اگر مدرسه نرویم واقعا نمیتوانیم به شغل مورد علاقه و رشته تخصصی خودمان دست یابیم؟ این تفکر درست است؟

از لحاظ معنایی مدرسه یک موسسه با یک مکان فیزیکی است که مردم از خانه برای کسب علم به آنجا میروند. شاید این تعریف درست باشد اما فرق زیادی بین مدرسه و تحصیل وجود دارد. اگر از آن دست آدمهایی هستید که هرموقع درباره مدرسه نقدی صورت میگیرد، اعصابتان خورد میشود، پیشنهاد میکنم اصلا این مطلب را نخوانید! این مطلب را نوشتهام برای متفکران متفاوت. برای احمقهایی که میخواهند احمق بمانند.
شاید این حرف از برخی جهات هم نادرست باشد ولی باور کنید، من در طول سالهای تحصیلی خودم که هنوز یک سال دبیرستان ازش باقی مانده با چشمانم معلمانی را دیدهام که در رشته خود هیچ تخصصی نداشته یا استعداد معلمی ندارند اما با اینحال مباحث مهمی را درس میدهند که آینده شغلی یک دانش آموز به آن بستگی دارد.
در مدرسه، هر چیزی یاد بگیریم تجربه شکست را هیچوقت نمیچشیم. از قدیم گفتهاند که برای موفقیت اول باید زمین بخوری. پس چرا مدرسه اینگونه است؟ به محض اینکه نمرهات پایین شود، والدینت را میخواهند، نسبت به جوامع دانشآموزی ترد میشوی و به شخصیتی تنبل و بی عقل در کلاس تبدیل میشوی که چون عربیاش را (به عنوان مثال) پایین شده، نمیتواند یک درسخوان باشد.
من یک نوجوان 17 ساله هستم که برای خود بالا و پایین های زیادی در چندین سال گذشته داشته و چیزهای زیادی را تجربه کرده. مدرسه محیطی است که پایههای آن خواندن و نوشتن هستند. پس تجربه چه میشود؟! تمرین عملی کجای کار است؟ قرار است در آینده کدنویس یا حتی یک مکانیک متخصص یا کم کم یک داروساز شوی. پس چرا حداقل امکانات آزمایشگاه و محیط عملی در مدارس ما وجود ندارد؟

آره، خلاقیت یکی از عوامل موفقیت بسیاری از افراد سرشناس جهان بوده؛ البته افرادی که ترک تحصیل کردهاند! این موضوع تا حدودی ثابت شده است که مدرسه جلوی خلاقیت را میگیرد از پایه اول دبستان تا پیش دانشگاهی و 12امی که خودمان قرار است تجربه کنیم. اگر در برگه، برخلاف راه حل معلم پیش بروی و به جواب برسی، تقلب کردهای یا راه حل آموزشی را زیر پا گذاشتهای!! دیگر خودتان باقی را ببینید.
مدرسه جوری مارا تربیت میکند که باید تمامی نمراتمان بالا باشد، حتی 20. اگر غیر این باشد نمیتوانی به عنوان یک درسخوان موفق در مدرسه شناخته شوی. خودم همین گونه بودهام. هرچه پایه ها بالاتر میروند و وارد سال جدید میشوی، شرایط سختتر میشوند، درسها پیچیدهتر و به همان نسبت نمرهات پایین میآید. ناامیدی به همراه آن و بعد از یک مدت به این نتیجه میرسی که اگر درس نخوانم هم اتفاق خاصی نمیافتد. آدمهای موفق زیادی هستند که اصلا مدرسه نرفتهاند پس به جای اینکه مدرسه به هدف اصلی خود دست یابد، دانشآموزانش را نا امید از این محیط خارج میکند.
یکی از نکات جالب این است که هر پایه از مدرسه از درسهای زیادی تشکیل میشود، برخی از درس ها اصلا به درد آینده شغلی و زندگی ما هم نمیخورند! من از عربستان و زبانشان خوشم نمیآید، قرار نیست یک مذهبی دو آتیشه باشم و اگر بخواهم درباره دینم چیزی بدانم خودم جستجو میکنم. پس چرا باید همچین درسهایی به شکل تخصصی برای منای که نیازی به آنها در زندگی ندارم، تدریس شود؟

یعنی چه؟ جالب است. یک بار خودم امتحان کردم و توانستم یک فصل از شیمی را طی 1 هفته به طور کامل بخوانم. اما برای تدریس همان یک فصل، معلم 1 ماه را صرف تدریسش میکند و به غیر از مطالب اضافی، تقریبا تنها زمان را هدر میدهد. اگر خودمان میخواندیم، سریعتر یاد میگرفتیم و بر اساس حس کنجکاوی میتوانستیم همین مطالب اضافی را نیز خودمان کشف کنیم و یادگیری خودمان را تسریع ببخشیم.
این نظر شخصی من است. نظر یک دانشآموزی که از اول جوری تربیت شده که باید درس بخواند تا به یک جایی برسد اما زمانی که با محیط خارج از مدرسه مواجه میشود، مفاهیم متضاد با این موضوع را مشاهده میکند و نمیداند در این دوگانگی زندگی باید کدام را انتخاب کند. انتخابی اجباری که خانواده برایش گذاشته یا علاقهای شخصی از کار و تخصص که میتواند با توانایی و تلاشاش از این تخصص و علاقمندیاش درآمد کسب کند و زندگی را زودتر از دیگران تجربه کند. شکست بخورد، بلند شود و با سختیهای واقعی زندگی، خارج از مدرسه مواجه شود.