
آقای محمد منصوری در سال ۱۳۴۶ در شهر بروجن بدنیا آمد ایشان زمینه شعر دو کتاب بنام های "دنیا عوض شده است" و "بُنگ خروسخون" چاپ نموده است کتاب دنیا عوض شده است مجموعه ایی از غزلهای دهه ۸۰ می باشد و کتاب بُنگ خروسخون مجموعه ایی از دوبیتی های محلی بروجنی است ایشان علاوه بر سرایش شعر در زمینه موسیقی در رشته آواز از محضر استادان این رشته همچون استاد صدیف کسب فیض نموده و در حال حاضر در آموزشگاه های موسیقی شهر بروجن مشغول تدریس می باشند
نمونه ای از اشعار کتاب
درون چشم هایت صدهزاران راز می بینم
ترا زیباتر از دنیای پر اعجاز می بینم
زمستان از تنت می ریزد و این رود وحشی را
شبیه آب رکناباد در شیراز می بینم
خجالت می کشم وقتی کسی از درد می نالد
ریاضت می کشم وقتی ترا مرتاض می بینم
از آن روزی که خشم آسمان در شهرمان پیچید
کبوترهای اهلی را شبیه باز می بینم
به یاد خنده های دل فریبت تا که می افتم
وداع آخِرت را لحظه ی آغاز می بینم
#محمد_منصوری
دریا نگاهت می کنم ساحل همینجاست
مغرور می بینم ترا مشکل همینجاست
دنیا برای من شبیه آرزو بود
یک آرزوی خفته در این سمت و سو بود
این خانه جای زندگیِ مختصر نیست
یک تکیه گاه مطمئن بی دردسرنیست
باید برای زندگی بار سفر بست
از روی امواجِ خروشانِ خطر جَست
قایق به قایق می روم شاید ببینی
من را به چشم مشتری باید ببینی
گل پونه های وحشی ام را باد می برد
زیبایی خرداد را مرداد می برد
می ترسم اینجا بی تو نا ایمن بمیرم
یک لحظه با آرایش دشمن بمیرم
باید بیایی از خدا پیمان بگیری
هنگام رفتن بر سرم قرآن بگیری
راضی نشو باور کنم یک لحظه حتی
از دشمن بدخواه من فرمان بگیری
رویای بارانی شدن کم کم اثر کرد
تا قطره قطره اندک اندک جان بگیری
با گام های خسته ات نزدیک تر کن
این جاده را شاید در آن اسکان بگیری
باید بیایی خانه را از نو بسازی
این شاخه ی پژمرده را گلدان بگیری
چشمان یوحنای شعرم خواب می دید
خوابی برای دختر مهتاب می دید
در خواب دیدم یکنفر بی تاب می گفت
شعری برای مردن سهراب می گفت
#محمد_منصوری
بگذار امشب سر به روی شانه ام باشد
یک یادگار از بوسه روی چانه ام باشد
دار و ندار و هستی ام را داده ام برباد
تا خطِ فقرم وسعت ویرانه ام باشد
می بوسم آن دستان گرمی را که می خواهد
تنها فقط یکشب چراغ خانه ام باشد
شایدخدا می خواست تا من زنده بر گردم
یک شهر ازمرد و زنش دیوانه ام باشد
شعری بخوان ،قدری غزل،قدری رباعی تا
مصداق اشعارت گل وپروانه ام باشد
#محمد_منصوری
آرام در کنار من آمد نشست و رفت
دنیا عوض شده است دلم را شکست و رفت
آرام دست و پای خودش را جلو کشید
دست مرا به شاخه ی تقدیر بست و رفت
کم کم به شاخه های بلندم نگاه کرد
برچید میوه های مرا هرچه هست و رفت
زل زد به موج های خروشان دور دست
سرشار شد ز جام می ام مستِ مست و رفت
کم کم به بی قراری خود اعتراف کرد
محکم گرفت قلب مرا روی دست و رفت
از هم گسست رشته ی الفت زبین ما
وقتی دوباره آمدو از هم گسست و رفت
#محمد_منصوری
نکند کار من امروز به فردا بکشد
آتشِ شعله ورم سر به ثریا بکشد
شک ندارم که خزان کوچِ مرا مختل کرد
تا زمستان برسد کار به سرما بکشد
ماهی تنگ بلورم هوسِ رفتن داشت
حیف باشد که فقط حسرت دریا بکشد
چه کسی گفت که یوسف بشود عابد دهر
جور خوشبختی آن مرد زلیخا بکشد
چه کسی گفت که با خوردن یک سیب بشر
از تماشای بهشت از دل و جان پا بکشد
شده ام شاعر و از درد به خود می پیچم
که چرا خواسته ام کار به اینجا بکشد
#محمد_منصوری
هرچند که مهر آمد و آبان نرسیده است
طومار بهارم به زمستان نرسیده است
دم کرده هوا،باغچه خشکیده شبیه
آن غنچه ی زردی که به گلدان نرسیده است
آن یار که سودای جهان گذران داشت
افسوس که فکرش به غمِ نان نرسیده است
ای ابر بیا منتظرم،منتظرم چون
بر شاخه ی من میوه کماکان نرسیده است
رفتی و به تنهایی خود خوی گرفتم
دنیا که از این لحظه به پایان نرسیده است
دنیای غریبی است نفس ها همه حبس اند
برگرد بیا تا که نگهبان نرسیده است
#محمد_منصوری