ویرگول
ورودثبت نام
مارکوپولو
مارکوپولو
مارکوپولو
مارکوپولو
خواندن ۲۰ دقیقه·۵ سال پیش

فهیمه المـاسی بردمیلی نویسنده جوان ایرانی

فهیمہ المـاسی بردمیلی متولد 1381/2/12

فهیمه الماسی
فهیمه الماسی


استان خوزستان شهرستان ایذه بخش سوسن روستای بردمیل1

یه دونه خواهر چهارتا برادر

دیپلم رشته تجربی و ریاضی

از سپیده کاشانی راسوند

فهیمه الماسی
فهیمه الماسی



فهیمه الماسی
فهیمه الماسی



فهیمه الماسی
فهیمه الماسی


خداوندا بنشین در کنارم چند کلامی حرف بزنیم!

خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبر گردی،پشیمان میشوی از غصه خلقت،از بودن از این رفتن از نشدن،آن زمان کہ مردم از نداری می نالند،و یا خم شدن کمر پدری برای سیرنگه داشتن شکم فرزندانش!

دیدن مادری کنج خانه ی سالمندان که ارزوی مرگ میکند زیرا به دیدن دوباره فرزندش امیدی ندارد!

انجا که کوکادن این سرزمین کودکی نمیکنند و یک شبه پیر میشوند!

همانجا که مردی غرورش را زیر پا میگذارد برای لقمه ای نان!

حالا اگر جای بندگانت بودی

زندگی را جز مردن تدریجی چگونه توصیف میکردی!؟

#فهیمه الماسی

اگر پی در پی دل هم را میشکنیم ناشی از تنفرمان نسبت بهم نیست، یا حتی ناشی از پسن بودن و سنگدل بودنمان هم نیست!

ما فقط نابلدیم! این نابلدی با تمام نابلدی های دنیا فرق دارد! ما نسبت به هم نابلدیم بلد بودن هم آنقدرها سخت نیست!همین که بی هیچ توقع ای محبت کنیم عشق بورزیم ناخوداگاه بلد میشویم!


#فهیمه الماسی!

بهار گذشت نیامدی،تابستان هم دارد تمام میشود کم کم،قصد آمدنت نداری گویا؟

میشود یک دفعه آخر شهریور پیدایت شود که مهر را معنا دهی؟ که به پاییز بفهمانم آمدن هم بلدی!

که رویش را کم کنم،آخر میدانی مدام به من ننگ تنهایی میزند میخواهم اینبار اثبات کنم که تنها نیستم تورا دارم!

من دلم برای زمستان با تو در برفو باران قدم زدن لک زده است!میشود زمستان هم بمانی؟!

برف بر موهایمان جا خوش کند!

باهم سرماخوردگی بگیرم و از هم با حالی بیمار پرستاری کنیم!؟

زمستان زود به اتمام میرسد بهار که چیزی نیست میشود بهار هم بمانی؟؟

روییدن گلها را باهم نظاره گر باشم؟ سیزده را باهم به در کنیم!

چهارده را درخانه بمانیم و از بودن هم لذت ببریم!

مگر به کجای جهان برمیخورد اگر چهار فصل را با من بمانی!؟

من میخواهم روی همه را کم کنم میخواهم با داشتنت معجزه کنم!

#فهیمه الماسی

و به نام خداوند بخشنده و بیخیال

چه بیخیال پهن میکند بساطش را میان خانه ای که یک دردانه بیشتر نداشت!

وسط دلخوشی های یک جوان سرباز!

وسط حسرتهای یک دخترک عاشق!

در وجود پسرک معصوم و دلتنگ مادر!

در هیاهوی ان جوان سرباز برای سالروز تولدش پس از مدتها فراغ!

چگونه دلش نلرزید؟

مگر او نمیدید؟

مگر حواسش به ارزوهایش نبود؟

چطور دلش آمد تبدیل به حسرت کند و خاطره شود آنکه خاطرع میساخت؟


#فهیمه الماسی

جواب خودمو چی بدم؟!

اصلا بگو ببینم تو میخوای جواب بقیع رو چی بدی؟

بگی نشد؟بگی خدا نخواست؟خواست خدا نبود؟یا بگی قسمت شد؟!

چجوری؟

بابا تو قول داده بودی،بہ آیینه قدی جلوی در،به کاناپه قهوه ای وسط هال،به لیوان دسته دار بلنده تویه ویترین،بہ خونه به رفیقات به ارزوهات به اشناهات،به خودم،تو قول داده بودی به من!?

بابا تو قول داده بودی به خودت به من،قول خنده،قول قشنگی لحن صداتو،که حرف بزنی کہ بہ ارزوهات برسی،که خوشبخت بشی،خوشبخت کنی منو!

که بارون بزنه بگی چه هوایه اخه،بریم دو نفری قدم بزنیم؟

بگی دلت برف میخاد ما هممون برف بشیم بباریم کف پات‌،بگی دلت چیو میخاد تا بریریمش به پات،بگی دلت تنگع دنیارو بدیم هوا برات!

حتی اگه میگفتی دلت آسمونو میخواد

بجون خودت میوردیمش زمین برات! که فقط تو بمونی!

میگفتی سرده تابستون میشدم

میگفتی گرمته زمستون میشدم برات!

راستی چندتا زمستون باید برف رو سرمون بشینه تا تو برگردی؟؟؟

#فهیمه الماسی

یہ روز صبح تابستونی کہ هوا بشدت گرم بود از خاب ک پاشدم

جلوی آینہ ک رفتـم دیدم یہ تار موی سفید رو سرم در اومده میدرخشید بین اون تار موهای مشکـی،ی حس عجیب بهش داشتم،دوسش داشتم، نداشتم نمیدونم،اما مدام چک میکرم ک ببینم هستش یا نہ؟!

عصـرش کہ تورو دیدم و تو طبق معمول با چشمات داشتی چشمامو اذیت میکردی و با نگاه مهربونت دلمو میلرزوندی،تو دلم با خندع گفتم،تو داری چیکا میکنی با من،چی از جونم میخوای،؟نگا موهام سفیدع شدع از دستت،و من اون روز هم با خیال تو و هم تار موی سفید روی سرم ک یاد آور تو بود سر کردم،از اون روز بہ بعد هم جات تو دلم بود هم رو سرم بین موهام،

دیگ هر وقت دلم واست تنگـ میشد میرفتم جلوی آیینہ و زل میزدم بہ اون یه تار موی سفید...!

حتا شده بود ک باهاش حرف میزدم ساعت ها بدون هیچ حرفی فقط نگاش میکردم،روز و شبها گذشتن فصلها ب اتمام رسیدن و دوبارع از نو سر گرفتند،تو بزرگتر شدی و من حتی پیرتر از مادرم ،و من گمت کردم،گمت کردم بین نداشتہ هایم،بین آرزوهای محالم،اما هنوز اون ی تار موی سفید توی سرمہ‌ بین موهام،دیگ هر روز صبح ک از خاب بیدار میشم قبل از اینک برم جلو آیینہ دعا میکنم ک تار موی سفید جدیدی اضافہ نشده باشہ!میترسم عجیب میترسم،میترسم موهام سفید شہ اونجا هم گمت کنم...!??

Fahim.almasi

ببین به خدا باورت نمیشه...

هیچی تو دنیا به قدر خلبازی حالمو خوب نمی‌کنه...

دلم خلبازی می‌خواد...

دلم می‌خواد روی لبه جدول راه برم...

برا بچه های ماشین کناری شکلک دربیارم...با بچعای کوچہ کل کل کنم

دلم می‌خواد دماغمو بچسبونم به شیشه ماشین بعد کلی بخندم ب خودم..

نمی‌دونی از اون طرف چه تصویر داغونی از آدم دیده میشه...

ولی مهم اینه که اون طرفی ریسه میره...

بعد تو هم از خنده اون ریسه میری...

کلا خنده یه سیکله...

اونو بخندون: خودتم می‌خندی...

غم هم لامصب سیکله...

غم غم میاره...ناراحتی ناراحتی...

ادامه پیدا می‌کنه تا یکی یجا شجاعت کنه و دماغشو بچسبونه به شیشه ماشین...تا یکی از رو جدول بخوره زمین..

امیدوارم من نباشم فقط

اون وقته که سیکل غم شکسته میشه.

جاشو خوشی میگیرع

بخند قشنگ من

بخند مهربونم

بخند ک هچی قد خندهات قشنگ نی....


#فهیمه الماسی

آهای

مردم من بدانید ک من از غم نبودنش از دلتنگـی بی امان خود فرار میکنم

پیر شدم

شکستم نابود شدم

متلاشی شدم از خواستن بی انتهایش و نداشتن دائمـی اش

میرم از این شهر میرم

هر گوشہ این شهـر یاد او را زندع میکنـد

هر گوشہ این شهـر چکـشی از حسرت و درد بر سرم میکوبد و تکرار میکند کہ تورا ندارم

اما اگـر روزی آمد و مرا خواست بگوید رفتہ است با خیال تو در کوچہ ها قدم بزند

رفتہ است زیر باران تا بشوید بغضش را

اگر اصرار کرد،

بگویید رفتہ است طوفان ها را تماشا کند رفتہ است همراه طوفان ک ببرد او را با خود در سرزمینـی ک فقط او باشدو خیال تو

در جاییـ ک ترس از دست دادنت را نداشتہ باشد

و اگـر باز هم سماجت کرد

بگویید رفتہ است تا نباشد

تا تورا برای خودش زندگـی کند،تا با خیال داشتنت بمیرد...!

#فهیمه الماسی

اما من اونقدر منتظر ی نگاه سرد و یخـی تو موندم

اینقدر منتظرت بودم

اینقدر نیومدی

ک جا ماندم از عشق از دوست داشتن

از دوست داشته شدن

از خواستن

از محبت از نوازش های شبانہ برای قلبی ویرانہ

از بغل گرفتن در عمق سکوت از عاشقانہ ها جا ماندم

با تو زیر بارون

با تو نصف شب تو کوچہ پس کوچہ های شهر قدم نزدم

با تو از زیر آسمون آبی زیر سایہ پرنده ها تو پیاده رو های پر افردا عاشق

نگذشتم

بی تو بہ عشق

به محبت

بہ دوست داشته شدن

به خندع از ته دل

ب اوج خوشی

ب کافه ها

به پارک ها

ب دیوونگیا

نرسیدم


فقط ب بغض و جای خالیت رسیدم


ارع من پشت دلتنگیهای مدام و

شب بیداریهایم

ماندم

اتراق کردم

هر لحظہ ک میگذرد تازه میفهمم ک چقد ندارمت

چقد میخوامتو ندارمت


من از عمق دوست داشتنت فقط

های های سکوت کردم.....!

#فهیمه الماسی

اما بنظر من بهار یکـ اتفاق خوب نیاز داشت

یکـ اتفاق ک ب فروردین یادآوری کند شروع کنندع بهار است

و بہ اردیبهشت بفهماند کہ او اردیبهشت است و کجا ایستادع

بہ خرداد سرکوب بزند ک

نقشش را خوب بازی کند،

اینقد منتظر ی اتفاق خوب بهار ماندیدم ک لذت تعطیلی تابستان را از دست دادیم

از سوزش گرمای تابستان و خورشید بشدت تابان بدون وقفہ گذشتیم نادیده نگرفتیم ما تابستان را گم کردیم بین اتفاقات تلخ بهار

و اما شهریور تازع حس شد ک چقد بوی مهر میدهد چقد نبودنت را از دل فریاد میکندو هست

او مهر را درگیر کردع است،مهر نمیداند چگونہ ایفای نقش کند،چہ شده است چرا بهم ریختہ است منظم ترین پدیده خالق هفت آسمان،چہ میکنند این فصل ها دارند زمستان را بہ ناباوری میکشند،اتفاق خوب نخواستیم فقط زمستان را درگیر عشق محال خود و فصل نبودن بهار نکنید بگذارید لذت نشستن برف روی موهایمان را نفس بکشیـم‌،اتفاق خوب باشد برای خودتان،...!


Fahiℳ.alℳasi

"از تو توقع نداشتم"دردناک ترین جمله دنیاست!

بنظرم گویندش داره از ته دلش زار میزنه!

#فهیمه الماسی

بازم مثه همیشه مترو خیلی شلوغه،گاهی کلافه میشم از شلوغی زیاد اما دقت کردم وقتی میامو میبینم خلوته هم کلافه میشم! راستی ما چه موجودات عجیبی هستیم،ما اصلا لذت بردن رو بلد نیستیم!

بیخیال افکارم شدم و به اون شلوغی خیره شدم! دوباره مردمی که هرکدومشون به دنبال گرفتاری های روزمره اش است،ان طرف پیرزنی تنها نشسته بودن با تسبیحی در دستش زیر لب چیزی زمزمه میکرد! پیرمردی تلاش میکرد چیزیو که میخواست از گوشیش پیدا کنه! ته ته مترو دخترپسری که خیره به هم نگاه میکردند ب چشم میخورد،از هم انرژی میگرفتن انگار،مطمئنم متوجه گذر زمان نیستن اروم زیر لب زمزمه کردم بمونید برای هم الهی!

پسر جوانی که با حسرت به دخترک روبه رویش که کنار مادرش نشسته بود نگاه میکرد و هر از گاهی از سر درماندگی سری تکان میداد،و اون دخترک ملوس نگاهش پراز حس خاستن بود،انگار تو تقدیر اوناهم نرسیدن مهر ابدی خورده بود،چه دردناک است سرگذشت عشاق درمانده!

پسر بچه ای کوچک که محکم پاهایش را زمین میکوبید و ملتمسانه باباش رو نگاه میکرد فکر کنم مادرش رو میخواست!چه دغدغه ی شیرینی!

صدوهشتاد درجه چرخیدم ببینم اون سمت چخبره؟!

دختری ظریف با موهای بهم ریخته که روی زانو نشسته بود و با دستاش صورتشو گرفته بود و گریه میکرد همه خیره نگاهش میکرد،یعنی چی شده بود از دست دادع بود؟یا از دست دادنش؟؟

چقد تلخ بود گریه ش!

دیگ نگاه نکردم با بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم دور شدم،روی تپه ای بلند رفتم و با کل وجودم خواستم بارون بباره بشوره غمارو ببره!

کاش برن دردا‌،کاش غم ها منقرض بشن!

من زمانی خوشبخت میشم کہ وسط مترو بشینم و ببینم چشای همه داره میخنده!


#فهیمه الماسی

مدتی کنارم بنشین! بگذار برایت بگویم کہ بودنت چہ معجزه هایی میکند چہ دردهایی را تسکین میدهد،بگذار چندی به سیاهی دیووانه کننده ی چشمانت خیره باشم!

فاصله ای بینمان است را یک بار هم تو پر کن!

شاید باورت نشود اما تو کہ باشی میتوان تا صبح از ذوق بودنت پلک برهم نزد!

میشود بیخیال همه چیز شد و مدتها به تو خیر شد،بدون ذره ای حس خستگی! دردها زخم ها التیام میابد،بغض کوله بارش را میبنند و هیچ آبی هم پشت سرش ریخته نخواهد شد!

دیدی؟ بودنت معجزه میکند!

پس بمان،بگذار برای چند ساعتی تورا داشته باشم!


#فهیمه الماسی

ای همہ هستی من!

ای جان من! بیا!

تو میدانی در دلم از فراغ نبودنت چہ آشوبی به پاست!

میدانی زنده ام و زندگی نمیکنم!

میدانی تو میدانی جان من!

میدانی چہ داغی بر دلم نشانده ای! میدانی شبها بہ در خیره می مانم در انتظار رسیدنت! بیا جانم!

بیا باهم شبها را صبح کنیم!

بیا فصل جدیدی از زندگی را ورق بزنیم!

بیا دردانہ ام،تا به همہ بیاموزم عاشقی را،دیووانگی،جنون را!

ای تمام هستی من

لطفا بیا و هرگز نرو!


#فهیمه الماسی

توقع زیادی ندارم یک دلخوشی خیلی خیلی کوچکـ

کہ چشم کسی دنبالش نباشد!

لطفا!

#فهیمع الماسی

همه چیز را بیخیال باش!

غرور چیست؟

نمیخواهم بدانم" تورا بہ خدایت سوگند نگران من باش!

هیچ چیز رو به راه نیست!

و من فهمیده ام بدون تو نمیشود یک جای کار میلنگد!

حسابی جایت خالیست کہ ببینی آن دخترکـ عاشق پیشه و مجنون آرایش و لاکـ جلف دگر حوصله شانه کردن موهایش را هم ندارد! هر روز لعنت میکند داغی که بر دلش نشاندی را!

نگران من باش!

آن دخترک وسواس انروزها که برای بیرون رفتنش با تو ساعت ها از کنار آیینہ تکان نمیخورد حالا در عرض دو دقیقه حاضر و آماده و آشفته حتی نیم نگاهی نمیکند آیینه را نگاه!

نگران من باش! دخترک مرتب و منظم ان روزها هر شب با چشمهایی باد کرده از خیالت نبودنت تا صبح ناسزا میگوید خودش را زیرا تورا ندارد!

نگران من باش لطفا!

کسی نیست نوازش کند مرا

نگرانم باش

این دختـر عجیب بوی تنهایی آمیختع با تورا میدهد!


#فهیمه الماسی

دلم گرفتہ!‌ تو کہ نیستی هیچکس نیست! بی تو دور است همه چیز ز من و غم کنج دلم سرمست میخندد که جایگاهش ابدی شده است!

چقد دلم برات همانند کودکی دلتنگ مادرش تنگ شده است!

من دگر من سابق نیستم!

بغضی بی امان و نفس گیرم!

دردی پایان ناپذیرم!

شانه هایم به سمت جاس خالی ات خم شده است!

حال من عجیب آشفته است!

میفهمی ای دورترین بغضِ چسبیده به گلویم!

آیا صدایم را میشنوی ای بلندترین فریاد من در سکوت شبانه روزای ام!

از من به تو ندا می آید

تو را به مولایت مرا دریاب!

دریاب این عاشق از پا افتاده از عشقت را!

#فهیمه الماسی

اون روزا واسه اولین بار کہ دیدمش حتی فکرشم نمیکردم یه روزی همہ زندگیم بشه یه روزی جونمم بدم واسش!

با خیال راحت مثله فیلمهای معروف ترکی بغلش نکردم،ارامش نگرفتم ازش،تو چشماش واسه یه مدت طولانی نگاه نکردم‌،بلکه برعکس هر وقت دیدمش با کلی بغض تویه صدام اشکـ غرق چشمام سرمو پایین انداختم کہ مبدا رسوا کنن چشمام حاله دلمو!هر بار اسمش اومد کل وجودم لرزید هر بار اون پسرای محله رو کہ با پیرهن چهارخونه کرمی رنگ دیدم کہ فقط پیراهنشون شباهت داشت بارها فرو ریختم!بنظرم فقط یه عاشق واقعی میفهمد حتی تشابه اسمی چقد میتونه دردناک باشه!

همش با خودم میگفتم خوشبحال کسی که اون دوسش داره بارها تو دلم نذر کردم کاش من اون یه نفر باشم!

هیچوخت نداشتمش هیچوخت! اما حتی فکر اینک یه روزی مالع یکی دیگع بشه با صدای عمیق شکستن قلبم مواجهه میشدم!چقد بی رحمانه است دوست داشتن کسی که میدونی هرگز ماله تو نمیشع! من از اوناهاش بودم که هر روز صبح با ترس از دست دادنش بیدار میشدم شب ها هم همینطور! اینکه بهش نمیگفتم حسمو غرور نبودها نہ،یه حس درموندگی بود که مثلا اگه منو پس بزنه چی؟یا اگه مامانم اینا بفهمن چی؟؟

نگفتم اونقد نگفتم کہ بالاخره رفت از اون شهر رفت،کجا؟؟نمیدونم

سالها دنبالش گشتم اما پیداش نکردم من اونقد غرق ترس از دست دادنش بودم کہ حواسم نبود رفت!

رفت که رفت آنگونه که پاییز از کوچه های شهر میرود،انگونه که دیگر برنمیگردد??


#فهیمه الماسی

با شماها نمیشہ زندگی کرد شما تہ تہش وصل قصہ ها میشین، اخرش دلمو میشکنید به دردام اضافه میکنید

در آخر سر هم نفسمو میگیرید و تمام

سیارمون که درست شه،کوله بارمو میبندم از اینجا میرم..!!

#فهیمه الماسی

حذف کردن آدم ها

نہ ترس داره نه درد داره

نه پشیمونی و نہ حتی حسرت!

فقظ نیاز به کمی بی محلی از طرف مقابلت داره!

#فهیمه الماسی!

امروز نه تنها مهمان همیشگی ام بغض بلکہ سکوت هم فرا گرفتع است گلوی غرق از حرفم را!

گلایہ ها و دردها بغض ها و حس تلخ نبودنت را کنار که بگذاریم

حرفی جز تبریکـ اولین سالگردمان ندارم?

از تمامی این یک سال تنها دوماه تورا در کنارم داشتم باقی مانده اش فقط خیالت بود و بس:)?


اولین سالگردمون مبارکـ دردونہ قلبم!

#سپاسگذارم کہ به من اجازه دادی حس تلخ نبودنت را تجربع کنم!

#مجددا سپاسگذارم کہ عادت دادی مرا کہ نداشتہ باشم تورا!



#فهیمہ المـاسی

فکرش را نکن که چون تو مرا نخواستی دست خواهم کشید از دوست داشتنت!

آنقدر از تو مینویسم

آنقدر خواهم نوشت،آنقدر بین این جماعت فاقد احساس دست به دست خواهم کرد

کہ سرشار از احساش شوند!

حرف زدن عمل میخواهد

آری به راستی کہ همه را لیلی و مجنون خواهم کرد!

#فهیمه الماسی*

زمان کع بگذره میفهمی

نہ قراره چیزی ماله تو بشه

و نه قراره تو ماله چیزی بشی،

نه غصه تموم میشه،نه دردا فروکش،نه بهش میرسی نه ازش دل میکنی؛سالها باید بگذره تا بفهمی بدترین درد مرگ نیست بلاتکلیفیه

موندن تو حسرت ارزوها

رویاهات،تو حسرت کسی ک دوسش داریو ماله تو نمیشه!

حسرت همیشہ هست!

پس بسپار ب زمان روانت را!

#فهیمه الماسی

کاش همان روز گرم تابستانی برای اولین بار کہ دیدمت!

علم غیب داشتم و همانند فیلمای معروف ترکی،پیشانی ات را میبوسیدم و میگفتم:ببین عزیزمن ما به درد هم نمیخوریم!

ما قرار نیست ماله هم بشویم!

و تمامت میکردم!

اما علم غیب کہ نداشتم ادامہ دادم تورا! ادامه دادم تو را به اشتباه!

بہ دیوانہ ترین حالت ممکن!

میخواستم بگویم کہ بعضی لباسها از دور قشنگ هستند و دذ تن هیچ نمی ارزند!

نباید انتخابشان کرد!

#فهیمه الماسی

میدونی بعضی حرفارو نباید بہ زبون آورد!

مثلا نباید بگی کہ حالم خوب نیست حالم رو بپرس‌،یا کمی بہ من توجه کن!

این آخر بدبخت بودنہ!

همیشه دیدن یه پیام ناگهانی یا یک سلام خشک و خالی از کسی کہ انتظارش رو نداری

تموم انتظاراتتو براورده میکنه!

حالا تصورش رو بکن کہ همونی که حالشو بد کرده بهش پیام بده!

"دنیا ماله اون میشه"این بهترین جمله اس برای وصف حالش!

گاهی یه پیام خشک و خالی میتونه حال یه آدمو به کل عوض میکنی! خوشحال کردن یه آدم خسته اونقدرها هم سخت نیست!

#فهیمه الماسی

سلام من جان!

امیدوارم حالت خوب باشد و عاری از هرگونه بدبختی و گرفتاری باشی،"من جان"تا الان هر تصمیم خوبی که گرفته ام بعد از چندسال یا چند ماه یا چند روز فهمیده ام که اشتباه بوده است! از این پس تصمیم بر آن دارم که تصمیم اشتباهی انتخاب کنم تا بعدها بفهمم که درست بوده است!

شاید برای لحظه ای هم که شده از کوچه ی ما عروسی گذر داشته باشد که ان هم عروسی من باشد،و اگر اینچنین نبود و بجای کاروان عروسی دسته عزاداری از کوچه ما رد شد پوزش میطلبم!

اگر فردی شیرین عقل پیدا شد و تورا گرفت و بچه دار شدی از طرف من به بچه هایت بگو که دوستشان دارم،و برایشان از آن بستنی هایی که پسته و موز دارد بخر!

وقتی میبینم دارم به سن 18 سالگی میرسم ولی زندگی ام شبیه به18ساله ها نیست

قلبم عمیقا تیر میکشد و تنها جمله ای که درد و غصه ام را تسکین میدهد این است که بگویم "زندگی که پیست دومیدانی نیست که"

اگر روزی رسید که نیازمند این جمله نشدی بدان و آگاه باش که تمام انتظارات من را از این

من براورده ساخته ای و شیر مادرت حلالت!

و زمانی که پیر شدی و نسبت به مال دنیا حریص اگر این گونہ بودی باید بگویم احسنت برتو و مجددا شیر مادرت حلالت!

بیش از این سرت را درد نمی اورم!

فقط این را بگویم و نامه ام را تمام کنم،در سن50یا60سالگی قبل از اینک زانوهایت آب بیاورند و آرتروز بگیری برای آخرین بار بہ زادگاهت سوسن برو و بر آن کوه همیشگی این دفعہ زیبایی دنیا را در پیری نفس بکش!


#فهیمه الماسی!

کاش همین الان که دارم غذا درست میکنم

یا دارم اون سریال معروفو میبینم

یا دارم یواشکی زیر لب غر میزنم که حوصلم سر رفته

و مدام به تو فکر میکنم

دلت خیلی تنگ شود

انقدر کع یادت برود از من دلخوری چشمهایت را ببندی و

برایم بنویسی"دوست دارم"

تا من هم ثابت کنم کہ

آدم ها هم پرواز میکنند!

Fahime,almasi

چقد خوشبخت بودم و نمیدانستم!

سیاه چادر ما در میان علف زارهای دامنه کوها خوش میدرخشید،صبحا با صدای دلنواز گنجیشک ها و سگ های اهلی و خروس های دهاتمان چشم میگشودم و پرتو مستقیم نور خورشید سبب میشد دوبار چشمهایم را ببندم!

نسیم خنک میوزید و دوبار به خواب فرو میرفتم،دیدن رویاهیم چه دلنشین بود،دخترکی موفق و سربلند میدیدم کہ که بدون هیچ نیازی از دیگران روی پای خودش ایستاده و اوست کہ دست مردم را میگیرد، چع رویای دلنشینی

آری آن دخترک موفق من بودم!

و مجددا همانند هر روز صدای دلنشین مادر از خواب شیرین صبح بهاری برخواستم!

شکوفه های بهاری،درختان سرسبز و هیاهوی مردمی که بدون هیچ دغدغه ای گوسفندانشان را به چرا میبرند!

من اما دل بسته بودم بہ زندگی شهرنشینی و صدای بوق ماشین ها بنظر من خوشبختی آن سوی کوها بود،بوی آرامش به مشامم میرسید فکر میکردم آن سوی کوه بوی آرامش می آید اما دریغ! کہ آرامش همینجا بود همین سوی کوه در همین دهات!

روزها را به امید زندگی مجلل آن طرف کوه میگذراندم!

از روزها لذت نمیبردم فقط میگذراندم!

بزرگ شدم،قد کشیدم

همین کہ به کلاس دهم رسیدم بهانه اوردم که حتما باید شهر بروم اینجا چیزی برای ماندنم نیست! چه روزها کہ قهـر کردم تا اینکه موفق شدم و برای ادامه تحصیل به خوابگاهی در شهر رفتم!

چقد همه برایم عجیب بودند،چقد غریب بودم،و چقد ذوق ماندن داشتم!

تنها 15سال داشتم کہ دل کندم از زادگاهم و دل سپردم به مکانی غریب!درست همان موقع که باید احساستم شکل میگرفت همان موقع کہ نیاز داشتم مادرم را پدرم را،رفتم!

چند ماهی که ماندم آن دخترکـ پر از ذوق و شوق دیروز با احساسات کودکانہ،رفت!

جایش را دخترکـی سرد و فاقد احساس گرفت!

درد را فهمیدم بارها دلم از غربت و نبود مادرم شکست! انجا همه بی عاطفه اند جواب خوبی را با بدی میدهند آنها احساس ندارند،لعنت بر شما ای مردم من دلم تنگ شده است برای خودم!چع با من کردید؟؟لعنت بر شما

شاید دیر اما فهمیدم کہ ارامش من همان دهاتمان است،اری بگذار همه بگویند از پست کوه آمدع است!

پشت کوی من با ان مردم بی الایش می ارزد به شهری دراندشت که اگر نزدی تورا خواهند زد

من همان دخترکـ موفق کودکی هایم هستم اما در دهات خودم!

پشت کوه بودن مانعی برای نرسیدن به آرزوهایم نیست!

قبل از اینکه سی ساله شوم و زانوهایم آب بدهد میرم روستایمان روی آن تپه معروف و زندگی را نفس خواهم کشید!چقد خوشبخت بودم و نمیدانستم!

سیاه چادر ما در میان علف زارهای دامنه کوها خوش میدرخشید،صبحا با صدای دلنواز گنجیشک ها و سگ های اهلی و خروس های دهاتمان چشم میگشودم و پرتو مستقیم نور خورشید سبب میشد دوبار چشمهایم را ببندم!

نسیم خنک میوزید و دوبار به خواب فرو میرفتم،دیدن رویاهیم چه دلنشین بود،دخترکی موفق و سربلند میدیدم کہ که بدون هیچ نیازی از دیگران روی پای خودش ایستاده و اوست کہ دست مردم را میگیرد، چع رویای دلنشینی

آری آن دخترک موفق من بودم!

و مجددا همانند هر روز صدای دلنشین مادر از خواب شیرین صبح بهاری برخواستم!

شکوفه های بهاری،درختان سرسبز و هیاهوی مردمی که بدون هیچ دغدغه ای گوسفندانشان را به چرا میبرند!

من اما دل بسته بودم بہ زندگی شهرنشینی و صدای بوق ماشین ها بنظر من خوشبختی آن سوی کوها بود،بوی آرامش به مشامم میرسید فکر میکردم آن سوی کوه بوی آرامش می آید اما دریغ! کہ آرامش همینجا بود همین سوی کوه در همین دهات!

روزها را به امید زندگی مجلل آن طرف کوه میگذراندم!

از روزها لذت نمیبردم فقط میگذراندم!

بزرگ شدم،قد کشیدم

همین کہ به کلاس دهم رسیدم بهانه اوردم که حتما باید شهر بروم اینجا چیزی برای ماندنم نیست! چه روزها کہ قهـر کردم تا اینکه موفق شدم و برای ادامه تحصیل به خوابگاهی در شهر رفتم!

چقد همه برایم عجیب بودند،چقد غریب بودم،و چقد ذوق ماندن داشتم!

تنها 15سال داشتم کہ دل کندم از زادگاهم و دل سپردم به مکانی غریب!درست همان موقع که باید احساستم شکل میگرفت همان موقع کہ نیاز داشتم مادرم را پدرم را،رفتم!

چند ماهی که ماندم آن دخترکـ پر از ذوق و شوق دیروز با احساسات کودکانہ،رفت!

جایش را دخترکـی سرد و فاقد احساس گرفت!

درد را فهمیدم بارها دلم از غربت و نبود مادرم شکست! انجا همه بی عاطفه اند جواب خوبی را با بدی میدهند آنها احساس ندارند،لعنت بر شما ای مردم من دلم تنگ شده است برای خودم!چع با من کردید؟؟لعنت بر شما

شاید دیر اما فهمیدم کہ ارامش من همان دهاتمان است،اری بگذار همه بگویند از پست کوه آمدع است!

پشت کوی من با ان مردم بی الایش می ارزد به شهری دراندشت که اگر نزدی تورا خواهند زد

من همان دخترکـ موفق کودکی هایم هستم اما در دهات خودم!

پشت کوه بودن مانعی برای نرسیدن به آرزوهایم نیست!

قبل از اینکه سی ساله شوم و زانوهایم آب بدهد میرم روستایمان روی آن تپه معروف و زندگی را نفس خواهم کشید!

#فهیمه الماسی

میدونی رفیق!

بعضی ادمها میان کع هیچوخت نرن،خودشو نه ها یادشون،یاد بعضی از آدمها روزها که همراهت هست هیچ تازه شبها دردارو بیدارمیکنه و لشکرمیکشه به قلبت!یاد بعضی از آدمها تمومی نداره!

هرچقد تمام روز خودت را مشغول کارهای اطرافت کنی بع ابو آتش بزنی آخر شب دقیقا دلتنگـ همونایی میشی برای فراموش کردنشان بارها مـُردی!

به مولا منصافه نیست که بع راحتی فراموش بشویم و هرگز فراموش نشوید!



Fahim,almasi

چه توفیری دارد در شکلِ اسارتمان لباس سفید،

یا راه راه!؟

وقتی،،،

تن پوشِ روزهایمان

-- سیاه ست!

بگذارید زندگی کنیم...

ما را از مرگ نترسانید..جهنم نیز اینجا هست!بهشت ارزانی شما!

بگذارید معنای زندگی را بفهمیم...

زنده باشی و زندگی نکنی چه توفیری با مرگ دارد...

این روزها همگی بوی مرگ میدهیم...پس لطفا

بگذارید زندگی کنیم..!?

#فهیمه الماسی

خدایِ خوبم سلام !

همع خوابن،

و من به عادت همیشگی ام ،

پر از حرفم برایت ...

حواست را کمی به من می دهی امشب ؟!

می خواهم بغضِ چندین ساله ام را میانِ آیه های کرامتت بشکنم ...

مرا ببخش که لبریز شده ام از شکایت ؛

برایِ روزگارِ مردمی ؛

که می بینم حالشان خوب نیست

و کاری از دستم بر نمی آید ...

برایِ معصومیت هایی ؛

که بی رحمانه ، قربانیِ رذالت می شوند ...

بچه که بودم دنیایت قشنگ تر بود ،

با دنیایت چه کردند ؟!

مهربانا ؛

تویِ دلت چه می گذرد ؛

وقتی این روزهایمان را می بینی ؟!

من به جایت بغض می کنم ،

من به جایت اشک می ریزم ،

فدایِ نگاه کردنت ،

تو فقط تماشا کن ،

خدا که گریه نمی کند !!

خدا قوی تر از این حرف هاست !

ما که خدا نیستیم ،

ما زود بغضمان می گیرد ،

ما زود کم می آوریم ...

خودت که می بینی !

این گره هایِ کور

فقط با دستانِ تو باز می شود !

تمامِ دلخوشیِ این روزهایمان تویی ،

جز تو فریاد رسی نداریم !

جانِ تمامِ پاکی ها ؛

می شود کمی بیشتر هوایمان را داشته باشی ؟!

از تو چه پنهان ؛

اوضاعمان هیچ جوره خوب نیست ... !

#fahim,almasiدردونہ قلبـم

این بار برای تو مینویسم،برای تویی کع همع جوره خواستمت و تو هیچ جوره نخواستـی،صادقانہ همع چیز را گفتم و تو هیچی نگفتـی،پا بع پات اومدم و تو رفیق نیمع راه شدی و نیومدی،هربار کع نزدیک شدم دورتر شدی هر لحضع کع بیشتـر خواستمت تو سردتر شدی،انقد دور شدی سرد شدی کع حتی آتش این عشق من تو را نع گرم کرد و نع نزدیکـ!

شبیع یک بازی شدع بود و این بازی ایقد دردآور شد کع بدون هراس از نتیجع بازی زمین زندگی ات را ترک کردم!

فقط میخواستم بدانـی کع این کسی کع برای تو مینوسید بزرگ شده است

کمی منطقی تر شدع است و حتا کمـی بی تفاوت تر!

کمتر احساسات خرج این دنیا میکنم،حتا از فرستادن قلب قرمز مصنوعی در چت برای ادمها دریغ میکنم کمتر بهانع میگیرم

کمتر بغض میکنم،اما همچنان دلم برایت تنگ میشود! هر وقت با خودم خیال میکنم کع بالاخرع یک روز همین سهم کوچک من از اینک گاهعی بی دفاع تر از همیشع حالتو میپرسم رو از من بگیرند بیشتـر دلگیر میشم!

خیالت تخت،

دلت قرص و محکم.

من تا همیشع تورو مثع همون اولاش دوست دارم!

حتـی زمانـی کع صبح زود بیدار میشم کع بچمو ببرم

مدرسع:)


#عشق بی پایان من

#فهیمه الماسی

۷
۷
مارکوپولو
مارکوپولو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید