حالا که همه چیز قطعه اجازه بدید تعریف کنم که چطور آمال،ارزوها و اهداف و نمیدونم حالا هرچی پرپر شد و رفت.
یکی دوسالی میشد که در فکرِ ساخت استارتاپم بودم،اینو اونو می دیدم،جلسه پشت جلسه برگزار می کردمو خلاصه نگم براتون اصلا یه وضعی بود تا جنگ دوازده روزه شروع شد و همه چی رفت روی هوا.بعد ازون من مونده بودمو و یه سید(بذر) پلن های مختلف و ناامیدی و کاسه حالا چه کنم.باتمام گالری هایی که همکاری میکردم در زمینه دیزاین و ساخت قطع همکاری کردم روزها سرمیشد ولی تصمیم گرفتم چندماه دیگه هم به خودم فرصت بدم و کمی مسیر رو تغییر بدم.شهریور ماه دانشگاه تهران اولین دوره استارتاپیش رو برگزار کرد دوره ای که قراربود در پایانش بچه ها با ایده هاشون برن کارخونه نوآوری و طرح هاشونو جلوی سرمایه گذارها ارائه بدن.هشت جلسه رو پشت سر گذاشتیم و هممون کورسوی امیدی داشتیم در پسِ ناامیدی ای که پشت پلکها و نگاهمون پنهون شده بود.
قرار شد بعد از تموم شدن کلاس طرحهارو مفصل اماده کنیم،یه تمرینی هم بکنیم و بریم کارخونه. منم دیدم که فرصت هست پس چمدونو بستم که مثل هرسال پاییز و زمستونو به مدت بیست سی روز پیش خانواده سر کنم و ایران نباشم.الباقی کارها رو هم انلاین پیگیر میشم و ازونجاییکه ایرانه و برنامه ها قطعا درست برگزار نمیشن از چیزی جا نمی مونم.
بعد از بیست روز و تحمل سرمای زود رس کشور دوست و همسایه تصمیم داشتم برگردم که به اصرار خانواده ژانویه رو هم اونجا موندم و همچنان برنامه های کلاس هم روی هوا بود(دی ماه بود) تا تصمیم گرفتم برگردم حوادثی که نام نمی برم اتفاق افتاد و من اونجا موندگار شدم بیشتر از برنامه ای که داشتم مثل پارسال با این فرق که همه چی بهم پیچیده بود و استارت و آپی هم دیگه در کار نبود و ارتباز با ایران هم قطع شده بود انگار برق ها رفته بود و چیزی جز سیاهی نمونده بود.خلاصه بعد از کنسل شدن دوبار بلیط و به عذاب بلیط خریدن چون که ازونجا دسترسی به سایت های ایران و پرداخت ممکن نبود من برگشتم.(بعد از سه ماه)
در این بین که دچار افسردگی پس از سفر و کلی داستان بودم که نمیشه اینجا ازش حرف زد هنوز اتیکت فرودگاه رو نکنده بودم که صبح شنبه درست ده روز پس از بازگشتم با صدای بمب بیدار شدم قطعا دارید می خندید اره خنده داره
زندگی اینجا شبیه گیم میمونه و براساس اتفاقاتی که در چندسال گذشته از سر گذروندم دیگه از چیزی تعجب نمی کنم و بدتر ازون نت در عرض چند ثانیه رفت و دوباره برق هارو خاموش کردن.درهرحال منم مثل بقیه با چمدونی که اتیکتش جدا نشده بود رفتم شمال.توی روز هایی که مثل مرغ سرکنده بودم و تمام روزو یا نقاشی می کردم یا موزیک گوش می دادم و در پس شبی که بی خوابی طبق معمول به سراغم اومده بود ناگهان ایده ای جدید به ذهنم رسید ایده ای استارت آپی :) امان از ذهن بیمار کارآفرین.
حالا دیگه یه شمع توی اون اتاق تاریک روشن شده بود،چند تا یادداشت و موضوع براش نوشتم که بتونم باهمین اینترنت نداشته یه کارای کوچولویی انجام بدم، از وقتی برگشتم تهران در حال تحقیق و تماشام و شمع بدست تا که شاید استارتِ یه اپی رو بزنم.دلم میخواست بیشتر ازش بنویسم اما شاید زود باشه.راستی
موضوعش مربوط به کافه و قهوست و ای کاش اینبار بشه...