ویرگول
ورودثبت نام
M,ch
M,chمیان لطافت و قدرت قدم می‌زنم و سعی می‌کنم ردِ صادقانه‌ای از خودم به جا بگذارم، اینجا تکه ای از روحم افتاده که خود واقعی من را روایت می کند.
M,ch
M,ch
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

شما چطور فکر می کنید؟

چند وقتی بود که خواب برای من مثل یک درمانگر عمل می کرد، یعنی برای فرار از فکر کردن و فرار از مشکلات چشم هام رو میبستم و سعی می کردم بخوابم.

اما قبل از باز شدن چشم هام به محض فعالیت اعضای مغزی در حالت بیداری فکرها دوباره سراغم میومدن و این شد که دیگه با احساس خوب از خواب بیدار نشدم.

البته این روش نامناسب( خودم هم می‌دونم کارم اصلا درست نبوده) باعث شد اتفاقاتی مثل فلج خواب، تجربه ای مشابه خروج روح از بدن و حتی سکته ای خفیف رو پشت سر بزارم.

اما حالا حتی اگه بخوام هم نمیتونم مثل قبل عمل کنم، در واقع فشارهای روانی آنقدر زیاد شدن که حتی خوابم هم نمیبره.

فکر کردم و فهمیدم زیاده خواهی باعث شد در سن ۱۹ سالگی اینطور درمانده باشم، من هیچ وقت راظی نبودم.

همیشه دنبال بهتر و بهتر بودم.

پدرم از موقعیتی که داشتیم راظی بود و هیچ وقت تلاشی برای بهتر شدن نمی کرد برای همین بود که تصمیم گرفتم بلند بشم و موقعیت رو تغییر بدم.

یکی از درام ترین صحنه های زندگیم هم زاییده همین تصمیم بود.(لطفا قضاوت نکنید) یادم میاد یک سال پیش توی خونه پدرم زانوی غم بغل گرفته بودم و از زندگی شکایت می کردم که پدرم عصبانی شد و با داد گفت دیگه چی از زندگی میخوای؟ (منظورش این نبود که ما خیلی غنی هستیم، می‌گفت اندازه سن و سالت و خورد و خوراک و پوشاک و زندگی نرمال داریم) من چه جوابی دادم؟

بلند شدم و مثل خودش با صدای بلند گفتم: چرا خودت رو با آدم های اطرافت مقایسه میکنی؟ ببین مردم توی شهرهای بزرگ تر چطور زندگی میکنن! من خیلی چیزها هم کم دارم اصلا می‌خوام هواپیما بخرم...

دقیقا مثل آهنگ دلیل دارم مهیار!

اما اگه صادق باشم باید بگم ما شاید حتی سطح معمولی هم نباشیم، مثلا مادرم همیشه می گفت که خونمون کمبود هایی داره و خواهرم همیشه از چیزهایی که دلش میخواست داشته باشه صحبت می کرد اما به نظر بابا لازم نبود.

بیشتر از این تعریف نمی کنم چون اصل مطلب رو درک کردید دیگه.

بله من همیشه زیاده خواه بودم و برای همه چیز عجله کردم. در این دو یا سه سال اخیر معمولا با چشم های اشکی به خونه پدرم اومدم.

اگه بخوام موقعیت رو بهتر توصیف کنم باید اینطور بگم: من ۱۹ سالمه و در حال حاضر توی موسسه مد X مشغول کارم. کارم هر چیزی هست، گاهی اوقات تدریس و گاهی طراحی حتی گاهی برگزاری ورکشاپ و در کل هر کاری که بتونه بهم درآمد بده.

توی پست قبل گفته بودم ...حتی شاید طراحی لباس رو هم خیلی عالی بلد نباشم... اما نترسید من اونقدرا هم آدم بدی نیستم یکی از خوبی های پدرم این بود که بهمون یاد داد نون حرام به جونمون گوشت نشه، من همیشه در حال یادگیری و آپدیت شدن هستم و آموزش هایی که دیدم من رو چند پله ای از بقیه همکار ها بالاتر برده برای همین تونستم اعتماد این موسسه که از سال ۸۷ فعاله رو جلب کنم.

توی مدرسه همیشه تشویق می‌شدم، دفتری داشتم که توی اون فقط دیالوگ های مثبتی که معلم ها و ... بهم میگفتن رو می‌نوشتم و شاید اون دیالوگ ها هم باعث شد بخوام بجنگم.

با اینکه اگه گذشته رو مرور کنم متوجه پیشرفت های زیادی میشم اما حالم اصولاً خوب نبوده.

زندگی هایی که توی اینستاگرام میبینیم بی اندازه بی نقصه و آدم های که هیچ وقت خسته نمیشن رو نشون میده، من در حال حاضر مشغول یادگیری دوتا زبانم، به طور جدی مهارت های طراحی لباس رو دنبال میکنم تا بتونم پیشرفت کنم، چهار روز در هفته کار می کنم و سعی میکنم روتین مناسبی هم داشته باشم اما واقعیتش خسته ام، حالم خوب نیست و نگران و نا امیدم.

در نتیجه اون زیاده خواهی ها الان حسرت دارم، حسرت اینکه با حال خوش برم خونه بابا، با حال خوش بیدار بشم، وقت داشته باشم با کسایی که دوستشون دارم باشم و...

شما بگین، از بیرون چطور به نظر میرسم؟‌ شما چطور فکر می کنید؟

طراحی لباسزیاده خواهی
۶
۱
M,ch
M,ch
میان لطافت و قدرت قدم می‌زنم و سعی می‌کنم ردِ صادقانه‌ای از خودم به جا بگذارم، اینجا تکه ای از روحم افتاده که خود واقعی من را روایت می کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید