امروز شنبه است، قهوه ام رو ساعت دوازده گرفتم و ساعت یک و چهل و هشت دقیقه در حالی که سرد بود خوردم.
این روزها همه چیز رو فراموش می کنم، دو هفته پیش به معین گفته بودم برای اطلاعات بیشتر توی گروه هیئت ترای اتلون عضوش می کنم اما یادم رفت و دو هفته تمام منتظر بودم که کمیته خودش رو بهم اعلام کنه.
مغزم رو نمیتونم جمع و جور کنم، حالا که مشغول نوشتنم همه چیز از دستم در میره و موضوعات مختلف رو بدون در نظر گرفتن قوائد نویسندگی مینویسم، در واقع هیچ وقت این قوائد رو به طور کامل نفهمیدم چون نویسنده نبودم در حالی که از چهار سال پیش نوشتن رو شروع کردم.
در همه برهه های زندگی همینطوری هستم، هر چیزی که دوست داشته باشم رو انجام میدم اما به شیوه ای که شاید پسند هر کسی نباشه و حتی درست نباشه، مثلا الان به عنوان طراح لباس و استاد تصویر سازی دستی توی موسسه مد X دارم کار می کنم، حقوقم کمه و اکثر آدمهای اونجا ازم خوششون نمیاد(جز مدیر موسسه) در واقع چیزی که میخواستم با گفتن این موضوع بگم این بود که من تحصیلات دانشگاهی ندارم، مدرک فنی حرفه ای و هیچ چیز دیگه ای هم ندارم و قبل از این موسسه سابقه کار دیگه ای هم نداشتم اما طراح لباسم( جسارت گفتنش رو دارم یا اعتماد به نفس بالایی دارم؟) و شاید از طراحی لباس هم همه قوائدش رو بلد نباشم. درمورد رانندگی و زبان ترکی و انگلیسی و ایتالیایی و ... هم همینطور.
من هیچ وقت پرفکت نبودم در هیچ زمینه ای!
این رو گفتم که از من توقع یه متن حرفه ای نداشته باشید.
داشتم میگفتم، این روزها همه چیز رو فراموش می کنم.
ساعت میگذره و هنرجو ها تماس میگیرن و میپرسن استاد مشکلی پیش اومده که سر کلاس نیستید؟ و من توی تخت خواب غلت میخورم و میگم یه تصادف کوچیک اما زود خودم رو میرسونم و بعد با عجله لباس میپوشم و به موسسه میرم.
فکر میکنم اگه مثال های بیشتری بزنم با خودتون فکر می کنید دیوونه ام یا چیزهایی مثل این.
اما همه چیز رو رک نوشتم، شاید بعداً هم بنویسم به همین راحتی چون کسی نمیدونه دقیقا کی هستم.