چرا آدم های بی شعور اطرافمون رو تحمل می کنیم؟

کارمند با عصبانیت وسایل میزش رو جمع می کنه و مطمئنه که هر جای دنیا کار کنه، بیشتر از این جا قدرش رو می دونن. با همکاراش خداحفظی می کنه و پیروزمندانه در رو باز می کنه تا برای همیشه بره. قبل از اینکه در رو کامل ببنده ناخداگاه چشمم به میز خالیش می افته و انگار همون لحظه است که می فهمه فردا دیگه قرار نیست مثل این همه سال بیاد و پشت این میز بشینه. آهی می کشه و در رو می بنده.

همه مون این صحنه رو دیدیم. یا توی زندگی واقعی یا حداقل تو فیلم ها.
لحظه ای که آدم بالاخره صبرش تموم می شه و می بُره... از وابستگی هاش، از روزمرگی ...
شهامت می خواد که بری و دیگه پشت سرت رو نگاه نکنی.
که مطمئن باشی می تونی شرایط بهتری رو برای خودت فراهم کنی.
که دلتنگ نشی ...
دلتنگ کارت، همکارات، میزت، حتی خیابونایی که هر روز ازشون می گذشتی و به محل کارت می رسیدی.
بعد از چند سالی که یک جا کار می کنی، واقعا بهش تعلق پیدا می کنی. می شه جزئی از زندگیت.
آشناست ... بدون سورپرایز خاصی
مثل این می مونه که به جای اینکه مثل همیشه بری مهمونی خونه ی خواهر و برادر و عمه و خاله ی خودت، وارد یه خونه جدید بشی با کلی آدم جدید و ناآشنا. آدم هایی که هر کدوم برای خودشون داستان و زندگی ای دارن. کلی سورپرایز.
همه این ها به کنار، اون ور قضیه هم معلوم نیست چی در انتظارته. فرض کنیم شرایط کاری فعلی 5 تا مشکل داشته باشه، از کجا معلوم این 5 تا حل نشه و بدترش جاش رو نگیره.
توی خیلی از مراحل زندگی نمی دونی چی در انتظارته. باید چشم هات و ببندی و عبور کنی و امیدوار باشی بهترین برات پیش می یاد، اما فرق این تصمیم برای من اینه که خودم عاملشم و اگر اشتباه باشه، اگر به بدترش برسم، اگر هر پشیمونی ای بیاد سراغم... خودم کردم و ممکنه دیگه راه برگشتی به نقطه ای که الان هستم نداشته باشم.
نمی دونم آرامش حاصل از این آشنایی و ترس از اینکه چی پیش می یاد، تا کی مجبورم می کنه صبر کنم. اما این رو می دونم که تا چیزی رو از دست ندی چیزی به دست نمی یاد.
تا ریسک نکنی، زندگی همینیه که هست.
آشناست، اما می ارزه؟ تا کِی؟