در بیخیالترین و خطرناکترین روزهای عمرم به سر میبرم. بیخیالم چون حتی به فکر تعداد لیوان آبهایی که باید در طول روز بنوشم نیستم؛ طوری زندگی میکنم که گویی بدنم با کمک نیروهای غیبی مواد غذایی لازم را تامین میکند. میترسم چون دیگر اسیر آن زن منطقی و حرفهای توی سرم شدم. ترسی که مدتها پیش داشتم واقعی شد؛ میترسیدم عاجز شوم و روی دو زانو زمین بخورم که همین طور هم شد. عاجز شدم، از دست این روزگار راه فرار ندارم. روی دو زانو زمین خوردم، آن هم شاید برای بار هزارم. شاید هم بیشتر، نمیدانم.
میترسم. از صداهای درون مغزم، از واقعیتهای اطرافم میترسم. مثل همان مرجان خردسالی که از تاریکی میترسید. مثل دیروز به خاطر دارم که از این ترس از تاریکی از کجا شروع شد. همان شب تابستانی که طبقه پایین خانه مشغول نگاه کردن کارتون بودم و خانوادهام در بالکن طبقه بالا مشغول نوشیدن چای و گپ و گفت همیشگی خود بودند. ناگهان همهجا تاریک شد و همهجا در سکوت غرق شد. نه صدای مادرم را شنیدم و هیچ صدای دیگری. تنها چارهای که در خود دیدم این بود که با تمام وجود فریاد بزنم. بغضی که از شدت ترس دور گلویم پیچیده شده بود را کنار زدم و از اعماق وجودم شروع کردم به فریاد زدن. تا اینکه صدای مادرم به گوشم رسید که سعی داشت مرا به آغوش بگیرد و بگوید "اشکالی نداره، فقط برقا رفت. نترس عزیزم من اینجام". بعد از آن شب دیگر نتوانستم از تاریکی نترسم. تا سالهای سال ترس غیرقابل کنترلی نسبت به تاریکی داشتم اما حالا؟ حالا گاهی خود را در حال آرزو کردن برای تاریک شدن هوا پیدا میکنم. تاریکی دیگر برایم بوی پایان میدهد. انگار وقتی همهجا تاریک باشد، همهچیز به پایان میرسد. دیگر ترس از تاریکی، جای خود را به ترس از صداهای درون مغزم داده.
امروز حین نگاه کردن به دانههای برف معلق در آسمان، متوجه شدم که دیگر برف هم مرا خوشحال نمیکند. برای اینکه این واقعیت را پیش خودم انکار کنم چشمهایم را بستم و اجازه دادم که دانههای برف را روی صورتم حس کنم. نتیجه را خیلی کوتاه بگویم بهتر است: فایدهای نداشت. دو خیابان بالاتر از جایی که میخواستم بروم از اتوبوس پیاده شدم که زیر برف قدم بزنم. برف منِ تیرهپوش را سفیدپوش کرد. موهای روی سرم سفید شد اما باز هم خوشحال نبودم. امروز بود که متوجه شدم من دیگر آدم سابق نیستم و احتمال دارد که هیچوقت منِ سابق نباشم. با فقدانهای غیرمنتظرهای که در مدت اخیر دیدم و روز به روز هر تکه از وجودم آتش میگیرد، طبیعیست که من دیگر آدم سابق نباشم. بابت هر نفسم، شرم بیسابقهای در وجودم حس میکنم. با هر نفسم بوی غریبههایی را حس میکنم که گویی هرروز از عمرم را با آنها گذراندهام. حین تمام این شرمندگیها، یک سوال ذهن مرا درگیر خود کرد که آن لحظه بدون اینکه فکر کنم پشت خط تلفن از دوست یاسبوی خود پرسیدم. "من کی وقت کردم اینقدر ناراحت باشم؟" و بلافاصله تقصیر این احوالم را به گردن آن زن منطقی بیرحم انداختم. یاسبو هم گفت "آره، کاملا ممکنه تقصیر اون باشه". راستش، شاید خیلیها باعث و بانی ناراحتی من و ما هستند اما شمردن نامهایشان چیزی جز اتلاف وقت به همراه ندارد. الکی سرمان را درد نیاورم.
امروز فقط یک گوشه نشستم و برای اولین بار با صدای بلند پیش خودم اعتراف کردم که حالم خوب نیست و چیزی در دست و بالم ندارم تا به درد خود چاره کنم. بله، من حالم خوب نیست و زخمهای زیادی روی تن خود دارم. از آن زخمهایی که جایشان تا ابد روی پوستمان میماند. اعتراف کردم که چندین هفته است که حالم خوب نیست و احتمالا خوب هم نخواهد شد. فکر میکنم از این پس با آمدن هر بهار اولین واکنش من، اشک ریختن باشد. برای من، برای تمام غریبههایی که هیچوقت فرصت شناختنشان را نداشتم و... فکر میکنم از این به بعد با دیدن هر برفی که روی زمین میافتد، من به گوشهای زل بزنم و بیخیال چای داغ روی میزم شوم. ظاهرا دیگر اسیر شرم بزرگی شدم که حالا حالاها دست بردار من نیست. اشکالی ندارد. شاید این کمترین بهایی است که پرداخت میکنم و باید پرداخت کنم.
حالا آرام آرام دستم به سمت کلید برق میرود تا با همان تاریکی که دیگر نسبت به آن ترسی ندارم، تنها بمانم؛ فقط آمدم تا بگویم که امروز، حتی برف هم مرا خوشحال نکرد. حتی برف هم مرا خوشحال نکرد...
شب بخیر.