ویرگول
ورودثبت نام
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیایه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

برای غریبه‌ای که در آینه می‌بینم.

در این روزها، هرکسی که بویی از انسانیت برده باشد، خود را درحالتی عاجز و خشمگین و دلخور پیدا می‌کند؛ پس اگر حالتی از من با احوالات شما هم‌خوانی دارد، یعنی هم من در راه درستی قرار دارم و هم شما مرا بهتر متوجه می‌شوید.

این روزها، آنقدری طولانی می‌گذرند که راستش باور نمی‌کنم هر شبانه روز ما بیست و چهار ساعته باشد. به گمانم عقربه های روی ساعت، سیاست جدیدی به خرج می‌دهند و کُندتر از قبل حرکت می‌کنند. حالمان خوب نیست. حالم خوب نیست. خشمگینم؛ ناامیدم. آخرین امیدی که در دست و بالم داشتم را پر دادم به سوی آسمان و فکر کنم اگر آن هم نتواند پرواز کند، آن وقت یقین پیدا می‌کنم که کار من تمام شده و باید بروم؛ به سوی دیارهای ناآشنا، به سوی مکان‌هایی که صرفا فقط یک‌بار می‌شود وارد آن‌ها شد و بعد از ورود، دیگر راهی برای برگشت وجود ندارد. شاید برای همین است که این اواخر زندگی را خیلی جدی نگرفتم. چیزی را برای خودم سخت‌تر از آنچه که بود و هست، نمی‌کنم.

بین آرزوهایی مانده‌ام که هیچ‌کدامشان متعلق به من نیست. بین آرزوهایی مانده‌ام که صاحبانشان دیگر نفس نمی‌کشند. بین آرزوهایی نشسته‌ام که ناتمام ماندند. این انصاف نبود؛ نباید منصفانه باشد. تنها ماندن ما، آن هم بین این همه آرزو و لبخندهای خاموش شده نباید منصفانه باشد.

این روزها گاهی بیشتر از حالت عادی می‌لرزم؛ انگار که سرمای وجود صاحبان آن آرزوها، هوا را سردتر از حالت عادی کرده باشد. طوری سردم می‌شود که گاهی فکر می‌کنم که من هیچ‌وقت گرم نخواهم شد. راستش را بخواهید، مایل هم نیستم که گرم شوم، سرمای وجود آنها، برای منی که زنده ماندم، مجازات منطقی و مناسبیست.

عذاب می‌کشم؛ حین هر نفس، حین هر لبخند عذاب می‌کشم. گاهی صدایی را در دلم می‌شنوم که فریاد هایش پرده‌های گوشم را پاره می‌کنند؛ "من باید می‌رفتم؛ من بیشتر از اونا شوق رفتن رو داشتم. من باید می‌رفتم." شجاعت این را ندارم که رو در روی کسی بایستم و این را با صدای بلند بگویم، چون از حالات چشم‌هایشان می‌ترسم. با خود گفتم شاید نوشتنش بهتر باشد.

من غریبه شده‌ام. با کسی که در آینه می‌بینمش، غریبه شده‌ام. با دغدغه‌هایی که داشتم غریبه شده‌ام. با خیال راحتی که در سر داشتم، غریبه شده‌ام. با زنده ماندن و زندگی کردن غریبه شده‌ام. با "خوب" بودن غریبه شده‌ام. تنها آشنای جان من همان زخم‌هاییست که روی تنم مانده؛ می‌دانم که آنها هم برای زجر دادن من مانده‌اند. ایرادی ندارد. دیگر بودنشان آنقدر ها که فکرش را می‌کردم، دردی به همراه ندارند.

ما این روزها غریبه‌هایی هستیم که حتی دیگر خودمان را هم نمی‌شناسیم. به نظرم، بنده کوچک‌تر از این حرف‌ها هستم که به بقیه چیزی بگویم اما به گمانم ایرادی ندارد مدتی با این حال سر کنیم. گوشه دلمان هرروز آتش می‌گیرد و طبیعیست که دود آن آتش، گاهی اشک ما را روی زمین بریزد.

پنهان شدن من بین استعاره‌ها و جمله‌های مجهول،کمترین کاری بود که این روزها از دستم برآمده؛ قول من به اینجا باشد که در روزهای روشن، بی‌پرده از این روزها بنویسم. قول. قول من به اینجا.

۶
۰
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید