ویرگول
ورودثبت نام
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیایه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
خواندن ۵ دقیقه·۱۳ روز پیش

بوی یاس روی لباسم

چند روزی بود که احساس می‌کردم باید درمورد کسی بنویسم که در همان قدم اول مرا به آغوش نوشتن بازگرداند. کسی که بدون اینکه خبری داشته باشد، به من ثابت کرد که زندگی ارزش خیلی چیزها را دارد.

مدت زیادیست که خیلی تنهاتر از قبل زندگی می‌کنم؛ جلوی ارتباط‌هایی که در معرض نابودی هستند نمی‌ایستم و پیش خود می‌گویم " اگر قرار بوده این‌گونه تمام شود، پس بگذار تمام شود". شاید با این طرز تفکر مرتکب اشتباه‌های زیاده شده باشم اما در حال حاضر از اینکه برای ارتباط‌های بی‌شماری دست و پا نمی‌زنم، می‌شود گفت خوشنودم. اما...

اما به معنای واقعی تنها نبودم و نیستم. حتی وقت‌هایی که در این کوچه و خیابان‌ها بدون او قدم می‌زنم، باز دلم را به بودنش خوش می‌کنم و بعد، عین دختربچه‌هایی که منتظر از راه رسیدن همبازی همیشگی‌شان هستند، به این فکر می‌کنم که اگر روزی در این کوچه‌ها و خیابان‌ها قدم زد، کدام کافه و جاهای دیدنی این شهر را نشانش بدهم که باز هم هوای برگشتن به سرش بزند و کمتر از قبل مرا در این شهر تنها بگذارد.

من تا قبل او باور کرده بودم که ما آدم‌ها علاقه شدیدی به شکستن دل همدیگر داریم، انگار که روحمان با شکستن دل بقیه سیر می‌شود. من خودم مخالف این داستان بودم اما افراد زیادی به من ثابت کرده بودند که پشت نقاب خوش‌رنگ و لعاب "دوست"، از شکسته شدن روح من لذت‌های زیادی برده‌اند. در نتیجه این زخم‌ها گوشه‌ای برای عزلت و تنهایی برگزیده بودم. از همه ناامید شده بودم. باور کرده بودم که دیگر مثل فروغ فرخزاد باید تسلیتی برای روزنامه‌ها بفرستم و کار را تمام کنم. تا...

تا روزی که وقتی از پنجره‌ای به بیرون از زندگی خود نگاه کردم، کسی را دیدم که برخلاف همه غریبه‌ها، بوی خانه‌ای را همراه خود داشت که من در آن بزرگ شده بودم. در عین ناباوری، با خود فکر کردم شاید سلام کردن به این غریبه ایده خوبی باشد. از غار تنهایی بیرون رفتم. دستی به سر و صورت و لباسم کشیدم و با صدای لرزانی سلام کردم. گویی با کسان دیگری درمورد سالادهایی که درست می‌کرد اما بوی عجیبی داشتند، صحبت می‌کرد. سلام کردم و گفتم این تجربه سالادها و عطر و طعم عجیبشان تجربه ناخوشایندی به نظر می‌رسد و در جوابم گفت امیدوار است که من دچار این تجربه نشوم. عجیب بود. کسی برای من امیدوار نشده بود. کسی امیدوار نشده بود که برای من اتفاق ناخوشایندی نیفتد. لحظاتی به دیوار رو به رویم خیره شدم و متوجه شدم که دلم ‌نمی‌خواهد که این مکالمه به پایان برسد. نمی‌خواهم با یک تشکر خشک و خالی بیخیال این غریبه شوم چون وقتی نزدیکتر رفتم، متوجه شدم که بوی آن خانه شدیدتر و سنگین‌تر از قبل است. با همان دستان یخ بسته از ترس و همان صدای لرزان شروع به سر هم کردن اراجیف عجیبی کردم. و در آخر عذرخواهی کردم و ابراز کردم که مدت زیادی از آخرین باری که از کسی خواستم که با هم آشنا شویم می‌گذرد، شرمنده حرف‌های بی سر و ته‌ای که به شما می‌گویم هستم.در نتیجه خنده او ما ساعاتی چند را به صحبت درمورد موضوعات روزمره گذراندیم و آهنگ‌های زیادی برای هم فرستادیم. ناگفته نماند که برای پیدا کردن بهترین آهنگ‌های لیست خودم، خودم را ریش ریش کرده بودم.

در نتیجه فراز و نشیب‌های بی‌شمار و اشک و خنده‌های فراوان او تبدیل به دوستی شد که گویی همیشه جایش کنار من خالی بوده اما من نمی‌دانستم که جای او بوده. دوستی شد که خواستم سوار ماشین زمان بشویم و کودکی خوبی با هم بگذرانیم. شاید اگر ماشین زمان واقعی بود، فرصتش را داشتم که نوبت تاب‌بازی خودم را به او بدهم. شاید تکه بزرگتر شکلاتی که در دستم می‌ماند، سهم او بوده ولی در کنارم نبوده تا بتوانم سهم شکلاتش را به او پس بدهم. شاید زودتر از این حرف‌ها تبدیل به دو دوستی می‌شدیم که حالا هرکدامشان با بیست و اندی سال سن، در گوشه و کنار خیابان‌های یک شهر کوچک به انتظار هم می‌نشینند تا به شوخی‌های ریز و گاهی بی‌مزه هم بخندند.

می‌دانم که می‌خوانی. می‌دانم که لبخند ریزی روی صورتت نقش بسته. می‌دانم که شاید بعد از خواندن این پست چند پیام خواهی نوشت که اولین آن پیام‌ها همین خواهد بود: "مرجان". کاش زودتر این حرف‌ها پیدایمان شده بود. کاش زودتر از این حرف‌ها به من ثابت می‌کردی که می‌توانم خانواده‌ای بسازم که شاید از رگ و ریشه من نباشند اما من در کنارشان همیشه می‌توانم همان دختربچه کمی خنگ باشم که هر حرفی را باور می‌کند و می‌خندد. کاش زودتر از این حرف‌ها می‌فهمیدم که تو، عضو اول و همیشگی خانواده‌ای هستی که خودم فرصت انتخاب کردن اعضایش را دارم. اما در کنار همه این کاش‌ها بیا به شکلات‌هایی فکر کنیم که نصفه‌های بزرگترش برای توست. نمی‌خورم و دوست ندارم هم قبول نیست. به روزهایی فکر کنیم که دوباره با خوردن بوی یاس عطرت به من، من آنقدر عمیق نفس خواهم کشید که احتمالا باز هم پره‌های بینی‌ام به هم خواهند چسبید و تو دوباره از شدت خنده قرمز خواهی شد.

خواستم بگویم به جبران تمام کاش‌ها، بمان. نرو. امیدی باش که دوباره برای دیدن تمثال کلمه "دوست" از دل جاده‌‌های بی‌پایان بگذرم و دوباره بوی یاس عطرت روی لباس من جا بماند. مثل همین هودی سرمه‌ای من که دیشب حین برگشتن به این شهر بی در و پیکر، فهمیدم که بوی یاس تو را می‌دهد.

در پایان، بگذار اسم تو و علاقه و دلتنگی من به تو، راز من باشد. شاید این‌گونه بهتر باشد. شاید روزی گذشت و وقتی در کتابی که هنوز بود و نبودش سوالی بزرگ است، خوانندگان با دیدن اسم تو به من حق بدهند. تا آن روز بگذار فقط من و تو بدانیم که این کت، تن کیست؟

۴
۲
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید