یادمه چند ماه پیش یه گوشهای برای خودم از زخمایی که روی تن همه ما هست نوشتهبودم؛ و اشاره کردهبودم که هرکدوم از اون زخما یه دلیل دارن. همیشه پیش خودم فکر میکنم که باید از آدمی که هیچ زخمی نداره، ترسید؛ چرا؟ چون درکی از آسیب دیدن نداره و به راحتی میتونه بدون اینکه خبر داشته باشه به بقیه آسیب بزنه. حالا این زخما چطور به وجود میان؟ فکر میکنم بستگی به هر شخص داره ولی واسه من با شکستن دیوارای دورم و ترک کردن عادتام به وجود میاد؛ بذارین بهتر توضیح بدم.
تصور کنین یه دیوار دور شما هست که از شما دربرابر سرما و گرما، حشرات کشنده و تمام خطرات دیگه محافظت میکنه، به نظر امن میاد نه؟ منم گاهی همین فکرو میکنم؛ قضیه اینجاست که گاهی بعضی از آدمای بیرون از این دیوار دلشون میخواد این پشت این دیوارو ببینن و اون کنجکاوی درون خودشونو آروم کنن و این اتفاق فقط و فقط با شکستن اون دیوار ممکنه. این باعث میشه با چیزای رنگارنگ بیان پشت اون دیوار و با صاحب این دیوار شروع به صحبت کنن، درمورد هرچیزی، بالاخره که قراره توجه صاحب دیوار جلب شه و دلش بخواد اونارو راه بده به اون سمت دیوار... زمان میگذره و توجه صاحب دیوار جلب میشه و از یه جایی به بعد بودن یا نبودن اون دیوار اهمیتی نداره، حتی یه وقتایی نبودن اون دیوار به ظاهر همهچیز رو درست میکنه. بعد از شکستن یه قسمتی از اون دیوار دو حالت بیشتر وجود نداره؛ یا برای یه آدم درستی راه باز کردیم، یا برای یه آدم اشتباه؛ مثل داستان شنگول و منگول و حبه انگوره، درو باز میکنیم و همون اتفاقی میفته که نباید...
از اینجا به بعدش اتفاقاتی رو قراره بگم که وقتی دیوار من برای آدم اشتباهی شکسته میشه برای من میفته. از اونجایی که اون لحظه هنوز از شکستن دیوارم خوشحالم، متوجه اون زخما نمیشم، جوری که انگار عزیزترین مهمون از راه رسیده به استقبال اون آدم میرم و دعوتش میکنم بیاد داخل و با یه چند فنجون چای صحبتامونو ادامه میدیم. اون لحظه بودن اون شخص برای من مهمه، درحالی که اون شخص اومده تا پشت اون دیوار بلندو ببینه و حرفای ما ذرهای براش اهمیت نداره. زمان میگذره و من هنوز از زخمای روی وجودم خبر ندارم، و متاسفانه هی داره به تعداد و عمق اون زخما اضافه میشه... از یه جایی به بعد، مکالمه ما از نظر من انقدری خوشایند میشه که شروع میکنم از یه سری عادتام صرفنظر میکنم؛ به چیزایی علاقهمند میشم که طرف مقابل از انجام دادنشون خوشش میاد و این روال انقدری ادامه پیدا میکنه که یه روزی اون طرف مقابل قصد رفتن میکنه... شاید با یه خداحافظی و شاید به بدترین شکل ممکن، از امنترین نقطه من میره و من میمونم و یه دیوار شکسته و چیزایی که من ازشون خوشم نمیاد ولی الان کنارم هستن. خونریزی و عفونت اون زخما چندبرابر شده و انقدری ضعیفم کردن که حتی از روی اون صندلی نمیتونم بلند شم؛ فقط غصه میخورم که چرا این دیوارو شکستم؟ چرا اومد و عزیزترین وسایل منو دید و رفت؟ چرا؟ البته باید اشاره کنم که اینا کارایی بودن که من قبلا انجام میدادم و فکر کردم بهم آسیبی نمیرسه و بعد از چندبار آسیب دیدن بالاخره اینو قبول کردم که یه جای کار اشتباه میکنم.
تمام این چیزایی که گفتم اتفاقیه که ممکنه برای همه بیفته و در نهایتش زخمایی رو بهمون وارد میکنه که گاهی به سختی خوب میشن؛ ولی در نهایت خوب میشن. تنها کاری که میشه با این زخما کرد، اینه که ازشون مراقبت بشه و اینبار نسبت به شکستن اون دیوار آگاهانه فکر بشه، رسیدن به این نتیجه برای شخص من هزینه عاطفی زیادی داشته ولی امیدوارم برای شما اینطور نباشه؛ امیدوارم سریعتر به این نتیجه برسین که کمتر کار یا کمتر موقعیتی شمارو یاد درد زخماتون بندازه. داشتن اون دیوار مزایا و معایب خودشو داره که شاید نیاز به یه بحث طولانی داشته باشه، ولی بازم در نهایت همه ما یه نقطه امنی داریم که به شدت دوست داریم ازش مراقبت کنیم. امیدوارم شمایی که به انتهای این نوشته رسیدین، بتونین به خوبی از نقطه امن باارزشتون مراقبت کنین.
پ.ن: توی نوشته قبلیم اشاره کرده بودم که آخر هر نوشته، آهنگی که گوش میدم رو مینویسم.
The traveller by Chris de Burgh.