ویرگول
ورودثبت نام
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیایه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
خواندن ۳ دقیقه·۲۵ روز پیش

در انتظار مهمان از راه نرسیده

گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که ما چرا دست از زندگی کردن برنمی‌داریم؛ این عطش زنده ماندن ما از کجا پیدایش شده و چرا هیچ‌وقت بیخیال ما نمی‌شود؟ دیدم عشق است که ما را به زنده ماندن محکوم کرده؛ حسی که تنها در لحظه وقوع قابل تشخیص است و بشر، عمری را برای چشیدن عشق، با زندگی می‌جنگد. حسی که هر روز عالمی را از بالین می‌کَنَد و به زنده ماندن محکوم می‌کند. شاید هم زندگی به این سختی‌ها که من فکر می‌کنم نباشد و من صرفا به سختی‌های زندگی دل داده باشم. در این هیاهو و آشوب بی‌پایان، ادعایی برای عشق ندارم، اما برای لحظه‌ای چشیدن عشقی از جنس آرامش، شاید کمترین چیزی که بتوانم فدا کنم، جانم باشد.

در این روزگار که دیگر کمتر کسی به چیزی "باور" دارد، بیشتر از قبل به چهره رهگذر ها توجه می‌کنم. این روز ها انگار چشم‌هایشان با صدای بلندتری سخن می‌گویند. این روزها اگر کسی عاشق باشد، چشمانش با نور دیگری می‌درخشد. اگر کسی امیدی نداشته باشد، فریاد های دلش را با نور کم‌سوی چشمانش فریاد می‌زند. من هم بی‌تفاوت نشسته‌ام و به این جماعت بی‌باور می‌اندیشم. سهم من از این زندگی همین بود؛ حدس زدن داستان رهگذر ها.

مدتی پیش به زبانی دیگر درمورد عشق نوشته بودم. نوشته بودم که من عشق را می‌شناسم اما نه به گونه‌ای که متعلق به من باشد. عشق برای من نوریست در چشمان دو عاشق، عشق برای من ابیاتیست در باب وصف عشق و عاشق و معشوق. اما در تمام این لحظه‌ها می‌دانستم و می‌دانم که متعلق به من نبودند و نیستند. از بی‌نقص بودن عشق در زندگی بقیه نوشته بودم. باور دارم که عشق هر چیزی را بی‌نقص می‌کند، حتی اگر در زمان اشتباهی رخ داده باشد. درد و نفرین که می‌دانستم هیچ شکلی از آن به من تعلق نداشت.

این روز ها، عشق تنها باوریست که در چشمان عشاق دیده‌ام، به مثال آخرین پناه. در روزگاری که حتی نفس کشیدن، دستاوردی شگفت‌انگیز برای ما بود، دیدم که تنها پناه آدمی، همان لبخند و لمس کردن دست یار بوده. من هم تنها پناهم همین چند کلمه و عبارت بی‌ربطی بود که سعی می‌کردم بنویسم اما سکوت را ترجیح می‌دادم. بله در همان روزگار، تنها پناه من سکوت بود. اما اگر پناهی از جنس عشق داشتم، نه تنها سکوت نمی‌کردم بلکه حرف‌هایی برای گفتن داشتم، برای عزیز از راه نرسیده‌ام.

برایش می‌گفتم که روز های زیادی در انتظارش نشسته بودم اما از راه نرسیده بود. از جای خالی دستش میان دستم می‌گفتم. از جای خالی لبخندش در تمام ساعات روزم می‌گفتم. از جای خالی عکسش در آینه رو به رویم می‌گفتم.

این روز ها بعد از گذشت سالها، این انتظار برایم کمی تلخ‌تر از سابق شده. در عین حال که به تنها ماندن خو گرفته‌ام، از تنهایی خود شاکی شده‌ام. آهنگی سکوتم را می‌شکند که مدام از من می‌پرسد "آسمان چشم او آینه کیست؟"؛ و من هم سکوت را به هر جوابی ترجیح می‌دهم.

من در تمام لحظات سکوتم حرفی برای گفتن دارم اما به گمانم همچنان من اسیر کلمه‌های درون ذهنم مانده‌ام و بیشتر از تصوراتم به اسارت عادت کرده‌ام. ایرادی ندارد. شاکی هستم اما ایرادی ندارد. من همچنان در انتظارم، امیدی به از راه رسیدن آن عزیز نادیده ندارم اما به زنده ماندنم امید کم‌سویی دارم.

به قول همان آهنگ "ای دلت خورشید خندان، سینه تاریک من، سنگ قبر آرزو بود" کوتاه ولی بی‌پایان. شب خوش.

۹
۶
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید