ویرگول
ورودثبت نام
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیایه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

شاید زمستان ما، بهار دیگران باشد.

راستش دیگر فکر کردن را کنار گذاشتم. دیگر نگران اسم نوشته‌هایم نیستم. کمتر به جا به جا کردن کلماتم فکر می‌کنم چون باور دارم از من همین کلمه‌ها و عبارات نصفه و نیمه باقی خواهند ماند.

برایتان بگویم که هر روز از عمرم پوچ‌تر و خالی‌تر از روز قبل می‌گذرد. روزهایی که پیش خود حساب و کتاب می‌کردم که ببینم دیروزم در حال سوختن است یا فرداهایم، دیدم نه دیروزی برای سوگواری مانده و نه فردایی برای نگرانی. دیروز سوخت. فردا سوخت. چرتکه بین دو دستم سوخت؛ گویی هیزم شدند برای گذر زمستان.

اکنون تنهاتر از هر روز و شبی، گوشه‌ای برای نشستن برگزیدم. گوشه‌ای برای به آغوش کشیدن زانوهای خسته‌ام. مدام پیش خود می‌گویم "اشکالی ندارد، شاید با سوختن من، دستان عزیزی گرم شد. شاید سرمای راه از وجود عزیز دیگری پر کشید و رفت". من دیگر بیخیال شده‌ام. بگذار این سوختن‌ها دلیلی باشد برای گذر از سرمای زمستان؛ شاید زمستان من، مقدمه بهار دیگران باشد.

شاید پایان قصه من نزدیک باشد اما یقین دارم که این آخرین قصه من نخواهد بود. شنیده بودم کسی که نوشتن را برگزیده باشد، هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد.

تا پایان این داستان، امیدی باشد که چای‌ها برای خندیدن از گرما بیفتند. امیدی باشد که برف‌ها بهانه‌ای برای خندیدن دل‌هایی باشد که ترس‌ها و دلتنگی‌های زیادی را در خود مهمان کرده‌اند. امیدی باشد که هر کجا که باشم لحظه‌ای صدای خنده‌ این دل‌ها از دل من بگذرد؛ به مثال همان نوری که در خسته‌ترین روزها از دل شیشه می‌گذرد و پوستمان را به آغوش می‌کشد.

شاید رسالت من بودن همین زمستانی بود که مقدمه بهار را در دل‌های خسته می‌چیند. شاید من برای همین من بودم و هستم.

این چند خط دلیلی شد تا بگویم: خوشا بر حال من که بعد از زمستان و آتشی که دیروز و فردایم را سوزاند، بهار های سبز و تازه‌ای در راه باشد. خوشا بر حال من...

۳
۰
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید