در این روز ها که از دست بشریت و دستاورد های آن جانم به لب رسیده، کمتر از قبل به نوشتن فکر میکنم. هر بار که شروع به نوشتن میکنم در آخر از غم و غصه هایی مینویسم که در مقابلشان عاجزم و درمانده. اما اکنون چند کلمهای در سینه دارم که شاید گفتنشان کمی از خفگی من بکاهد.
این روز ها به سکوت فکر میکنم. به اینکه ما کجا سکوت میکنیم؟ چرا سکوت میکنیم؟ کجا باید یا نباید سکوت کنیم؟ و هزاران سوال دیگر. حتی بین آن همه سوال، به سکوت های خود نیز نظری انداختم و دوباره آتشی بر وجود خود انداختم؛ طوری که انگار شعله های آتش را بر وجود خود بپسندم. در بین آن شعله ها، تمام آن سوال ها را از خود نیز پرسیدم. به جواب بزرگی نرسیدم. اما باز مرا به نوشتن واداشت.
با جمع بستن جملاتم، ممکن است شمای مخاطب را به شرایطی مجبور کنم که شاید باب میل شما نباشد، اما در شرایط فعلی، نتوانید صدایتان را به من برسانید. پس تا روزی که صدایمان به گوش هم برسد، فعلا درمورد سکوت خودم برایتان مینویسم.
من زیاد سکوت میکنم؛ سکوت همنشین جدایی ناپذیر من است که سالهاست با هم مسیر های زیادی را طی کردیم. گاهی پناهگاهیست برای آرام گرفتنم و گاهی زندانیست برای زجر دادنم. گاهی وقت ها هم از سر خوشحالی سکوت میکنم که در ذهن من، این سکوت برای من از همه عجیبتر است.
خیلی اوقات سکوت میکنم و پناه میبرم چون حس میکنم توان گفتن خیلی کلمه ها و جمله ها را ندارم. در عوض سعی میکنم بنویسم؛ شاید باور نکنید اما برای من همیشه نوشتن از صحبت کردن راحتتر بوده. حتی حالا نیز نوشتن را به صحبت کردن ترجیح میدهم. اما گاهی همین پناهگاه برای من شکنجهگاهی میشود که روزی هزاران هزار بار انعکاس صدای خود در غار بیانتهای سکوت میشنوم. انعکاس صدا ها و جمله هایی که هیچوقت با صدای بلند نگفتم. از کجا معلوم، شاید در همین آیندهای که آن سرش ناپیداست، مسیر من پر از جمله های جدیدی باشد که شاید هیچوقت به زبان نیاورم.
اما برایتان بگویم از سکوتی که پشت لبخند پنهان میشود و اجازه نمیدهد صدایی از گلوی من بگذرد. فکر نکنید در خوشحالیهای بزرگی سکوت میکنم؛ نه. مدت زیادیست که خوشحالیهای بزرگ از خانه های ما پر کشیدهاند و ما به چیز های کوچک و به ظاهر ناچیزی دل بستهایم؛ دل بستهایم برای زنده ماندن. واقعا ما انسان ها برای زنده ماندن به چه چیز ها که دل نمیبندیم. من هم مثل خیلی از اطرافیانم به چیز های کوچک دل بستم که مرا به آینده کوتاه مدت امیدوار میکند؛ دیگر یاد گرفتم به آینده های دوردست حتی فکر نکنم. در همین لحظه های کوتاه و گذرا، گاهی با شنیدن صدای لبخند بندی از وجودم، یا دیدن لحظه هایی که برنامهای برای دیدنشان نداشتم، از روی خوشحالی سکوت میکنم. انگار که با سکوتم، به آن لحظه ها اجازه ورود به روحم را میدهم. انگار که برای لحظهای، بیخیال تمام قانون های بااساس و بیاساس جهان میشوم. انگار برای لحظهای تمام ناامیدی ها و ناامید کننده هایی که میشناسم را فراموش میکنم. سکوت اینجا دست مرا برای زنده ماندن و زنده بودن میگیرد.
این شد که یاد گرفتم حین شنیدن نغمهای خوشایند یا کلامی خوشبو، یا دیدن برقی در چشمان کسی، سکوت کنم تا آن لبخند و لحظه در تار و پود وجودم نقش ببندد. یاد گرفتم در آن لحظه، سکوت را بر هر صدایی ترجیح دهم. چرا که با سکوت تمام صداها قابل شنیدن و تمام نور ها قابل دیدن میشوند.
پ.ن: البته که در بین این سکوت ها لحظهای به سکوتی که محکوم شدهایم اشاره نکردم. اشاره نکردم چون ممکن است ناخواسته کلامی رد و بدل شود که درموردش سوء برداشت شود و دیگر قلمی برای نوشتن نداشته باشم. اما میدانم که در بین تمام شکل و نقش های سکوت، من هیچ سکوت اجباری را بر هیچ انسانی نمیپسندم؛ نه در کلام و نه در ارتباطات بین المللی. من هیچ برتری در ارتباط را در هیچ قالبی برای هیچکس نمیپسندم. باشد روزی که پشت اصطلاحات فریبنده پنهان نباشیم و همگی در مساوات بشردوستانه به دنبال معنای زنده بودنمان بگردیم. بدرود.