هالهای از ابهام در اطراف میچرخد و مرا بو میکشد که شبیه گرگهاییست که از عجز طعمه خود خبر دارند اما زجرکش کردن طعمه، برایشان حال و هوای دیگری دارد. حکم پیشغذای لذیذی دارد که مدتهای زیادی برایش صبر کردهاند.
این روزها در هر فرصتی که قلم به دست میگیرم، میل شدیدی به نوشتن چند جمله کوتاه دارم؛ "همه "نشدن" ها برای من شد و این منصفانه نبود." اما تا قبل از اینکه اینجا یک یادگاری از این جمله بگذارم، جای دیگری شجاعت تف کردن این جمله را نداشتم. بله، همه "نشدن"ها سهم من شد و این منصفانه نبود. عصبانی نیستم، حتی داستان از ناراحتی و دلخوری هم فراتر رفته. به زبان سادهتر حتی ناراحت هم نیستم. فقط دلم برای دختربچهای میسوزد که همان "نشدن"هایی که سهمش شد را باید به گور ببرد.
بدون هیچ صحبتی از ابهام مینویسم. من نشد تا معنای یک زندگی کودکانه را بدانم. از همان اول با منطق تند و تیزی بزرگ شدم که گاهی وقتی همان زن منطقی درونم شروع به صحبت میکند، انگار اسلحهای به دست میگیرد و شروع به شلیک میکند. طوری شلیک میکند که هر تیر از بدن دهها نفر میگذرد و جانهای زیادی را میگیرد. من با همان زن منطقی بزرگ شدم و هربار که خواستم کودکی کنم، در گوشم طوری صحبت کرد که اکنون حتی کوچکترین دلخوشی من هم، با بزرگترین عذاب وجدانها همراه است. جان بر لبم کرد این زنی که نه تا به حال او را دیدهام و نه تا به حال کس دیگری او را دیده.
تا بیخیال دوره کودکی شدیم و گذر زمان ما را به سمت نوجوانی و بلوغ کشاند، اینبار آن زن تبدیل به برج زهرمار شد و مرا تبدیل به منفورترین نوع بشر کرد؛ یک آدم تو سری خور و حقیر؛ یک آدمی که از ترس اینکه دل کسی را نشکند، دل خودش را هدف گرفت و روز به روز بیشتر ترسید. انگار که مقتول برای اینکه دل قاتل را نشکند بگوید "ناراحت نشو، خودم ماشه را میکشم و کارم را تمام میکنم. تو فقط ناراحت نشو." مسبب تو سری خوردنهای فراوانی از سمت خودم -درواقع آن زن مادر مرده- شدم. هر روز قلب خود را نشانه گرفتم و حتی نفهمیدم دل بستن چه معنایی داشت. برایتان بگویم که برای من خاک بر سر، حتی "دل بستن" هم منطقی شده بود.
در این ایام، من در آستانه هجده سالگی بودم. هجده سال پوچی و حقارتی که کسی جز من ندید.
روز ها گذشت و همچنان طوفان سهمگینی بین من و آن زن منطقی بیرحم برقرار بود. من جنگیدم. او با من جنگید. زخم زد و من عاجز تر قبل شدم.
در ماههای پایانی هجده سالگی، همزمان با اینکه من شگرد جدیدی برای زمین زدن این زن بیرحم پیدا کرده بودم، او نیز نقشههای جدیدی برای من کشیده بود. دقیقا وقتی که به خودم جسارت دادم تا برای یک بار هم که شده بیخیال عقل و منطق شوم و به کسی که رو به رویم نشسته بگویم که چقدر همهچیز با بودن و نبودنش فرق دارد و به تازگی، از وقتی که او را شناختهام خیلی واضح میتوانم ببینم که ما انسانها برای چه زندهایم و...، همین زن دست و پایم را بست و ذره ذره با عذاب دادنم، سکوت را به من برای بار دوم یاد داد. برایتان بگویم که سکوتی که از روی اجبار باشد، بدترین نوع سکوت است. تصور کنید که بند بند وجودتان محتاج شکستن سکوت شماست اما بندی پر از خار و تیغ گلوی شما را بسته باشد. من در بازی جدیدم برای شکست دادن آن زن منطقی شکست خورده بودم. همانطور که خون از بند بند وجودم میچکید، مجبور به بلعیدن کلماتی شدم که روزگاری برنامههایی برای فریاد زدنشان داشتم.
عمیقا باور دارم که در گوشهای از دل من گورستانی وجود دارد. گورستانی که خفتگان آن، منهایی هستند که آن زن به رگبار خود بسته بود. راستش را بخواهید این روزهای ظرفیت گورستانم رو به پایان است. آن زن موفق شد. همه "نشدن" ها را سهم من کرد؛ خوشحال "نشدن"، عاشق "نشدن"، راحت "نشدن" و... وقتی سر خودم پر از نشدنهاست، سر شما را به درد نیاورم بهتر است.
در این روزگاری که بارانی از خون بر سر این دیار میریزد، من هم به نابود کردن این زن فکر میکنم و به ظاهر راهی به جز به پایان رساندن خود ندارم. میدانم مادامی که من زنده باشم او نیز زنده خواهد بود. دلایل منطقی زیادی برای زنده ماندن دارد و میدانم که روزی همه را با همان منطق مزخرفش قانع خواهد کرد. در این چند روز گذشته، اطرفیانم مرگ را شروع زندگیهای جدید توصیف کردند. اگر فرصتش را داشته باشم، به دست و پای من بعدی خواهم افتاد، التماسش خواهم کرد که وارث منطقهای کشنده این زن نباشد و عمیقتر از آرزوهای من، به واقعیتهای زندگی خودش دل ببندد. بنده نشدنها نشود و آزادانه در دنیای رنگی خود کودکی کند و هیچوقت نزدیک باتلاق منطق قدم نزند.
دخترک، به جای رخت عزایی که تن من بود، تو پیراهن سفید بر تن کن. تو آوازهایی بخوان که مانع شنیدن صدای زمخت آن زن منطقی باشد. بلند آواز بخوان دخترک من. بلند آواز بخوان