ویرگول
ورودثبت نام
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیایه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
خواندن ۵ دقیقه·۱۹ روز پیش

نام این، هرچیزی بود جز "زندگی".

نمی‌توانم بگویم که کلافه‌تر از همیشه هستم، اما حالم فرقی با روزهای گذشته ندارد. ناامید، خشمگین، گاهی دلخور و... بگذریم. فکر می‌کنم پر و بال دادن به این مورد، چیزی جز تلف کردن وقت نیست.

امروز به عمری که گذشت فکر کردم. وقتی می‌گویم عمری که گذشت، فکر نکنید که موهای سفید و کمر خمیده و دندان‌های مصنوعی دارم؛ نه. حدودی بخواهم بگویم، در دهه سوم زندگی به سر می‌برم. اما باور کنید همین دو دهه‌ای که پشت سر گذاشته‌ام، آن‌قدری سخت و طاقت‌فرسا گذشت که گاهی حس می‌کنم کودک درونم، از شدت کهولت سن، ساکن آسایشگاه سالمندان شده. بله، قضیه همین‌قدر عجیب و مضحک شده. بگذریم. داشتم می‌گفتم که امروز، به عمری که گذشت فکر می‌کردم.

دیدم ما همیشه بین "باید"ها و "نباید"ها زندگی کردیم؛ و این باید و نباید ها با ما زاده می‌شوند. تا چند سال اول، قبول دارم که بخشی از این باید و نباید ها برای این منظور است که کودک به خود آسیبی نرساند و در امان باشد؛ مثل جمله "نباید به بخاری دست بزنی"، یا "باید غذا بخوری تا قوی بشی"، یا حتی "باید توی زمستون لباس گرم بپوشی تا سرما نخوری" و از این قبیل توصیه‌ها. اما کمی جلوتر، داستان، رنگ متفاوتی به خود می‌گیرد.

سالها با همین روال ادامه پیدا می‌کند تا اینکه دیگر آن شخص، "کودک" نیست. فرض را فعلا بر این بگیریم که وارد دوره نوجوانی شده و می‌داند که باید در هوای سرد، لباس گرم بپوشد، یا نباید به بخاری دست بزند چون دستش می‌سوزد و... . اما اکنون با باید و نباید های جدیدتر و پیشرفته‌تری دست و پنجه نرم می‌کند؛ مثل "باید درستو بخونی تا دبیرستانتو جای خوبی بخونی"، یا "یه مدت نباید کار اضافه انجام بدی و تمام حواست به درس و مشقت باشه"، یا "توی مدرسه نباید فلان حرفو بزنی چون فلان اتفاق میفته" و... در همین نقاط بود که گاهی احساس می‌کردم از خودم اختیاری ندارم و این فکر، بنده را روز به روز به مرز جنون نزدیک‌تر می‌کرد؛ اما چون ساده‌تر از این حرف‌ها بودم، سرم را گرم ‌می‌کردم و بیخیال فکر کردن می‌شدم. در همان روزها، بنا به وجود همان باید ها و نباید ها، بیخیال تحصیل در رشته هنر شدم (در واقع شرایط محل زندگی طوری بود که به ظاهر چاره دیگری نداشتم) و وارد دنیای علوم انسانی شدم. اینجا بود که از فاصله نه چندان دور، بوی زندگی بزرگسالی به مشامم رسید و تمام این باید و نباید ها، شکل مخوف‌تری به خود گرفتند.

اینجا باید اشاره کنم که نیمی از دوران دبیرستان و هم‌چنین تلاش بنده برای ورود به دوره جوانی، مصادف با دوران کرونا و شستن پاکت پفک و مرگ‌ها و فقدان‌هایی بود که دلیلش یک ویروس بود، که نه با چشم قابل دیدن بود و نه با دست، قابل لمس. اما از رو نرفتم و نرفتیم. آنقدر پاکت بستنی و پفک شستیم تا این روز ها را ببینیم.

وارد دوره دبیرستان شدم و باز هم با نسخه‌های پیچیده و سختی از باید ها و نباید های زندگی آشنا شدم؛ نباید سهل انگاری می‌کردم چون آینده‌ام در چندتا کتاب و تعداد بی‌شماری تست و آزمون خلاصه شده بود و اگر گند می‌زدم، باید قید کل زندگی را می‌زدم و کاسه چه کنم به دست می‌گرفتم. گند زدم؛ آن هم نه برای یک‌بار، چندین بار گند زدم. در تمام آن باید ها و نباید هایی که برای زندگی تحصیلی و اجتماعی و فرهنگی و هنری و... زندگی من معین شده بود، من اشتباه کردم. معدل دیپلمم چنان چنگی به دل نزد؛ از جمع دوستان اندکی که داشتم بسیار دور افتادم، به دلیل فشار های سال آخر دبیرستان که همه فکر می‌کردند آن فشار ها روی من تاثیری ندارد، مجبور به بوسیدن ساز نازنینم و کنار گذاشتن وی شدم. تجربه دردناکی بود. علیرغم تحصیل در رشته علوم انسانی، راهم به سمت کنکور زبان ختم شد و آنجا هم کم اشتباه نکردم؛ اما جایی برای امید بود که اشتباهاتم را جبران کنم. تا مقدار قابل توجهی جبران کردم اما باز هم نتیجه برایم چندان خوشایند نبوده و نیست. امیدوارم این چند ترم باقی مانده به خوبی و خوشی بگذرد و به پایان برسد.

در بین تمام این اضطراب‌های بیخودی و تلاش‌های بی‌ثمر، دوره نوجوانی تمام شد. وارد دوره جوانی شدیم. همیشه فکر می‌کنم که دوره جوانی با دوره بزرگسالی و میانسالی، تفاوت چندانی ندارد؛ به جز اینکه انسان‌ها در دوره جوانی، زیادی امیدوارند. همین. شاید من هم زیادی امیدوارم؛ نمی‌دانم.

اکنون همان باید ها و نباید های ما، پشت کلمات پیچیده‌ای پنهان شده‌اند. عده‌ای با نام سیاست برای ما خط و نشان می‌کشند، عده‌ای با نام قانون و عده‌ای هم با قدرتی که در دست دارند. شاید کسی که سیاست بلد باشد، همان کسی است که هم قانون را تعیین می‌کند، و هم قدرت در دستان اوست.

امروز حین فکر کردن به تمام این موارد، به این فکر کردم که ما همچنان همان کودکان کوچکی هستیم که بزرگترهایمان برای ما خط و نشان می‌کشند؛ در حالی که نباید این‌طور باشد. نباید کار پیدا کردن و درس خواندن و زندگی کردن مشروط به عده دیگری باشد؛ اگر فلانی خونش سرخ‌تر نبود، اگر پدر فلانی سلام نرساند، اگر فلان نباشد، اگر بهمان نباشد شاید بشود کاری پیدا کرد که با حقوقش بشود زندگی کرد؛ ما که دیگر مدتیست بیخیال علایقمان شده‌ایم.

خواستم بگویم نام این همه اما و اگر و باید و نباید، "زندگی" نبود. حداقل از دیدگاه من اینطور به نظر می‌آید که این، هرچیزی بود به جز زندگی. زندگی از دیدگاه منِ کودک، خیلی ساده‌تر بود؛ حداقل آنجا من حق انتخاب داشتم. اما اینجا ندارم. خواستم بگویم ما هستیم که حتی در ایام کهنسالی هم برای ما خط و نشان بکشند و بگویند فلان چیز را نخورید، برای قند و فشارتان ضرر دارد. با این اوضاع، اگر در ایام جوانی، گرفتار قرص‌های فشار خون نشوم، خود را آدم خوش‌شانسی در نظر خواهم گرفت.

ساعاتیست که در حال نوشتن هستم. بعید می‌دانم که مغزم بیشتر از این با من همکاری کند.

از منِ ناچیز بپذیرید، تا بنده این قید و بندها نشده‌اید، این قالب‌های کوچک و بزرگ را بشکنید. شاید روزی فرصتی شد تا بهتر به معنی "زندگی" پی ببرید. شب خوش.

۱۷
۱۲
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید