تقریبا چهار ماهی میشد که اینجا چیزی آپلود نکرده بودم؛ از یه طرف دلم تنگ شده بود ولی از یه طرفم حرفی برای گفتن نداشتم. منم مثل همه یه تابستون عجیبی رو گذروندم؛ خیلی داغون شروع شد و باقی تابستون هم صرف جبران کردن اون شروع بود؛ حتی پاییزمونم اینطوری شروع کردیم، ولی خب هنوز مهر تموم نشده، ببینیم تا آخر پاییز چه اتفاقایی در انتظارمونه.
در کنار عجیب بودن این تابستون، اتفاقای خوبی هم برای من افتاد، بعد سالها اولین بار نگران چیزی به نام نمره و کنکور و اینجور چیزا نبودم، دانشگاه بود که اونم خیلی مهم نبود، به خیر گذشت. بعد از ماهها، این فرصتو داشتم که بیشتر از قبل با عزیزام وقت بگذرونم و این خیلی حال منو خوب کرد. مثلا این فرصتو داشتم در طول هفته به بهونههای مختلف دوست صمیمیم رو ببینم که به اندازه یه عضوی از خونوادم برام باارزشه، ولی زندگی اینو فهمیده و برای انتقام، ما رو توی دوتا شهر مختلف قرار داده. ولی خب، در آخر روز این مهم بود که یه بخش خیلی قابل توجهی از تابستونم کنارش گذشت.
بعد سالها عین یه بچه که مدرسهشو تموم کرده و خیالش راحته تابستونو گذروندم؛ البته که خیالم به طور کامل راحت نبود و نیست، ولی خب حداقلش این بود که تنها نبودم؛ هر بار که سرمو میچرخوندم یکی به معنای واقعی بود. این خیلی مهم بوده؛ من وقتی برگشتم به این روالی که الان دارم، متوجه شدم تنها نبودن چقدر مهم بوده. البته اینم بگم همیشه تنها نبودن خوب نیست و آدم در نهایت به اون فضای خلوت و آروم و گرم و نرم خودش نیاز داره اما این همیشه جواب نیست؛ یه وقتایی آدم نیاز داره برگرده ببینه یه نفر با یه لبخند یه چای دم کرده میگه بیا چای بخوریم، یا یه دوست زنگ میزنه میگه امروز حوصله ندارم، پاشو بریم قدم بزنیم و...
در حال حاضر من در شرایطی قرار دارم که وقتی برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم یه دیوار میبینم، یه کتری سرد و یه گوشی خالی از پیغام میبینم. آره میدونم خیلی موقعیت جالبی نیست، در حال حاضر توان تغییر دادنشم ندارم، در حال پرس و جو از خودم و در و دیوارم که چه کاری میتونه منو از این غار عزلت و تنهایی بیاره بیرون و وقتی فکر میکنم، میبینم خیلی جواب قاطعانهای ندارم که به خودم بگم، اونم تو روزایی که بیشتر از هر وقت دیگهای به یه جواب قاطعانه و قانعکننده نیاز دارم
شاعر همیشه میگفت دائما یکسان نباشد حال دوران ولی هربار که حال دوران عوض میشه کلی طول میکشه من به خودم بیام و بفهمم چی شد؛ و دقیقا وقتی که به حال جدید دوران عادت میکنم دوران عزیز دوباره حالش تغییر میکنه و منم و یه ضربه جدید. همه اینا باعث میشه فکر کنم که من آدم این دوران نیستم؛ یا حداقل من آدم اینجا زندگی کردن نیستم. بارها به رفتن فکر کردم؛ اونم به روشهای مختلف ولی خب بازم یه نقطهای پیدا میشد که من اونجا دست و بال خودمو بسته میدیدم. خلاصه نمیدونم من آدم کِی و کجام؟ به کدوم زمان تعلق دارم؟ به کجا تعلق دارم؟ فقط اینو میدونم که از این زمین و زمان شاکیم. بابت تکتک روزایی که از عالم و آدم دورم، بابت تمام ضربههایی که دوران عزیز وارد کرده؛ بابت همهچیز شاکیم.
و در کنار شکایتم از زمین و زمان، دائما یه سوال توی ذهنم میچرخه: پس چرا اینهمه حال خوب یهو گم میشن؟ یا بذارین بهتر بپرسم: چرا حال خوش ما به اندازه حال ناخوش ما موندگار نیست؟ یا شایدم من این فکرو میکنم؟ شاید همه اینا چیزایین که من توی ذهنم بهشون شکل میدم و اجازه میدم با خون و روح من رشد کنن؟ شاید.
امیدوارم یه روز یه حال خوش بیاد سراغ ماو همینجا موندگار شه، اگه قرار باشه در کنارش یه روزایی حالمون خوب نباشه، اون حال خوش یه دلیل و امیدی باشه واسه گذشتن از روزای تاریک. و همچنین امیدوارم وقتی این اتفاق میفته من زنده باشم و چیزی ازم باقی مونده باشه.
پ.ن: بعد از چهار ماه دیدار غلیظی با سایت ویرگول داشتم به نظرم. از مرحوم جف باکلی و شاهکارشون یعنی آهنگ Lover, you should've come over تشکر میکنم که منو حین تایپ کردن تنها نذاشتن. تا بعد. بدرود.