چند روزی بود که خود را از نوشتن منع کرده بودم؛ فکر میکردم با نوشتنم، به "سوگواری" خودم اهانت میکنم. هر بار که در طول این چند روز گذشته، به نوشتن فکر کردم، بخشی از من خشمگین میشد و شروع به تحقیر میکرد، مرا تحقیر کرد، کلماتی که نوشتهام را تحقیر کرد؛ بدتر از همه، زنده بودنم را تحقیر کرد. غریبهتر از روزهای قبل شدم. دیگر با دیدن خودم در آینه، چهرههایی میبینم که صدا و آرزوهای خاموششان، روی زندگی من آوار شده. لیلیهایی را در آینه میبینم که مجنونشان رفت و بازنگشت. مجنونهایی را میبینم که داغ لیلی بر دلشان نشسته. بین این همه عاشق و داستان ناتمام، به من حق بدهید که دیگر اثری از چهره خودم در آینه نبینم.
بیشتر از یک سال است که پیش خودم حس میکنم تمام زندگی من به مو رسیده؛ طناب امیدم به زندگی آنقدر نازک شد تا به مو رسید؛ اشکی از چشمانش به زمین میچکد اگر بگویم موی نازک طناب امیدم، مثل تار موی کیست؟ من طاقت دیدن آن اشک را ندارم. اشکهای خودم کافیست.
من در طول این یک سال و اندی، تمام تلاشم را کردم که آن طنابی که اکنون چیزی از آن باقی نمانده، سالم بماند. خودم را به آب و آتش کشیدم، از عالم و آدم فاصله گرفتم تا کسی دستش به آن تار موی باقی مانده از امیدم نرسد. رازدارتر از سابق شدم. سکوت کردم که مبادا با گشودن دهانم، دودِ آن آتش درونم، خبر از سِر درونم بدهد. خلاصه، نهایت تلاشم را کردم تا آن چند چکه باقی مانده از من، از دستم نرود. طاقت از دست دادنش را نداشتم. پیش خودم فکر میکردم با از دست دادن آن چند چکه، شرمنده میشدم؛ شرمنده خودم، شرمنده کسانی که سعی کردم برایشان "خوب" باشم.
در پایان آن یک سال و اندی، اکنون وقتی در آینه، بین آن لیلی و مجنونها، جای خالی چند چکه را دیدم. به گمانم، با اشکهای من، آن چند چکه هم از دستم رفتند. این طور که به نظر میآید، دیگر واقعا چیزی برای از دست دادن ندارم؛ فقط از درد شرمندگی میترسم. ناراحتم. خشمگینم. دلخورم. من برای حفظ آن چند چکه خیلی تلاش کرده بودم. نباید آنها را از من میگرفتید. نباید از سوگی در تلاش هضم کردنش بودم سواستفاده میکردید و آنها را از من میگرفتید. من بدون آنها، چیزی جز یک "هیچ" بزرگ نیستم.
این روزها دیگر به چیزی باور ندارم. اگر قرار بود باورها و ارزشهای ما واقعی باشند، اینقدر مفلوک زندگی نمیکردیم. اگر قرار بود دنیا دور منطق و عدالت بچرخد، این عجز بیانتهای ما، درست نبود.
برخلاف روزهای گذشته، امشب اشکهایم پشت پلکهایم پنهان نشدند. مدتی پیش به دوست سابقم گفته بودم که نوشتن باعث میشود گریه نکنم و سرم را با نوشتن گرم کنم. امشب نوشتن هم مرا یاری نکرد. راستش دیگر آنقدر دلیل دارم که میتوانم هرروز از عمر باقی ماندهام را به یکی از آنها اختصاص بدهم.
بیشتر از این توان ادامه دادن ندارم، فقط مایلم بگویم که از ناتوانی خودم برای گفتن حرفهای توی ذهنم، متنفرم. از عجزی که وجودم را فرا گرفته و اجازه نمیدهد تا حرفهایم را بیپرده و ابهام بگویم، متنفرم. از کسانی که ما را ناتمام گذاشتند متنفرم. متنفرم، متنفرم، متنفرم.