ویرگول
ورودثبت نام
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیایه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

شاید دیگر امیدی در جیبم باقی نمانده...

مدت زیادیست که نوشتن را فراموش کرده بودم. اگرچه شوق نوشتن در بند بند وجودم موج می‌زد اما گمان می‌کردم و می‌کنم که کلمات، دوست دارند که همچنان در ذهنم اسیر بمانند؛ شاید هم من اسیر آنها هستم و آنها "اسیر داشتن" را دوست دارند.

در تمام وقتی که نمی‌نوشتم، به حقارتی که این جنگ در وجودم دمیده بود، فکر می‌کردم. به این فکر می‌کردم که چقدر از اینکه کس دیگری برایم تصمیم بگیرد، متنفرم. به این فکر کردم که چقدر فرسوده‌تر شده‌ام و چقدر توان ادامه دادن ندارم. به این فکر کردم که چقدر نیاز دارم با کسی صحبت کنم، اما در عین حال سرم را گرم می‌کردم، چون از حالات چهره اطرافیان، متوجه می‌شدم که آنها هم با ناراحتی خود سر و کله می‌زنند و نیازی نیست که با این کارم، بار روی دوششان را سنگین‌تر کنم.

راستش را بخواهید، دیگر حتی نمی‌دانم که دلم چه می‌خواهد؛ حتی تصمیم‌گیری برای ساده‌ترین موارد نیز، برایم سخت شده. نمی‌دانم باید چه کنم و کجا بروم؛ اصلا دلم می‌خواهد بروم یا نه؟ آنقدر خسته شده‌ام که نمی‌دانم چقدر باید بخوابم تا این خستگی را فراموش کنم. آنقدر کلافه شده‌ام که نمی‌دانم چقدر باید قدم بزنم تا حال و هوایم کمی عوض شود. آنقدر دلم از همه‌چیز و همه‌کس شکسته که نمی‌دانم چگونه باید زیر پتویم مچاله شوم تا فراموش کنم.

لحظه‌ای آرامش می‌خواهم. لحظه‌ای سکوت. می‌خواهم چند لحظه آرام باشم که بعد از شکستن آرامشم، باقی عمرم را به فکر کردن به همان چند لحظه بگذرانم. من از این آشوب بی‌پایان خسته‌ام. من از دور بودن خسته‌ام. من از شکسته شدن خسته‌ام. من از بی‌پناه بودن خسته‌ام. من خسته‌ام.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، منی را می‌بینم که صبور و امیدوار بودن، کمترین کاری بود که از او برمی‌آمد. اکنون به جای آن من، چیزی جز چند مشت خاک باقی نمانده. من هنوز هم صبورم اما دیگر امیدی ندارم. دیگر باور ندارم. دیگر چیزی ندارم.

اینطور به نظر می‌آید که من اسیر کلمات درون ذهنم شده‌ام. فکر کنم بازنده این داستان نیز من شدم. فکر کنم آنقدر درگیر زنده ماندن بودم که متوجه سوراخ شدن جیب‌های پر امید خود نشدم. ایرادی ندارد. چای سردم را به دست می‌گیرم و از روی همان نیمکت همیشگی به دور ترین نقطه دریا زل می‌زنم. شاید آن چند لحظه سکوت و آرامش، آنجا به سراغم بیاید.

۲۸
۰
مرجان قبادی‌نیا
مرجان قبادی‌نیا
یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید