فریاد زد ولی کسی صداشو نشنید یا شاید صداشو ازش گرفته بودن
لحظه به لحظه زندگیشو برای زنده بودن جنگید
لحظه به لحظه مثل درختی قوی دووم آورد ، مثل درخت بید ! مجنون و خمیده ...
درختی بالای قبر پژواک بود
جایی که سکوت و فریاد هر دو استراحت میکردند
جایی که قبلا در آن مرده بود ...
بید آرام بود ولی به ظاهر
در دل غم بزرگی داشت....
ریشه های توی خاک اون هرکدوم از درد بودن
ایستادن اون از درد بود
حرکت نمی کرد ، می ترسید ، غمگین بود .
اون همه رو در آغوش گرفت و به سکوت و فریاد همه گوش داد ولی هیچکس اونو در آغوش نگرفت .
هیچکس به صدای اون اهمیت نمیداد.
بید میخواست عاشق باشه ولی مجنون شد !
بید عاشق شد ولی جنون حاصل عشق اون بود !
عاشق شد ولی کسی عاشق اون نشد ...
فقط میخواست شنیده بشه اما فقط سکوت اونو شنید .
اون بید ، اون دختر ، پژواک بود ...
بید همچنان ایستاده ، پژواک هنوز زمزمه میکنه و اون دختر هنوز نفس میکشه .
