کوچیک تر که بودم خیال میکردم همه چی غیر واقعیه
تنها وجود واحد منه که زندگی درونش جریان داره
خیال میکردم آدم های اطرافم، تمام اشیاء، تمام دوستای کوچولوم و حتی کوچه و خیابون برای من خلق شدند.
خیال میکردم همه چی یه بازیه ، یه بازی مسخره برای گول زدن من
بزرگتر که شدم همه چی به طور ناباورانه ای از من گرفته شد! دیگه من تنها واحدی نبودم که زندگی درونش جریان داشت، دیگه تمام آدمها، کوچه و خیابون و حتی دوست هایی که فقط به من متعلق بودند، تنها برای من خلق نشده بود .
مغز کوچیک و پراکنده ام جهانی رو بهم نشون داد که حتی از این سو تا اون سوی خیالم نقطه ای رو هم در بر نمیگرفت و شبیهش نبود
سفت بود ، خشن و سخت
یادمه کوچک تر که بودم، مسئله ی جدی و دشواری اگه پیش میومد با خیال راحت به خودم میگفتم : منکه خیلی کوچولو ام، کاری نمیتونم بکنم نه زورم میرسه نه عقلم، پس بزرگترا باید حلش کنن .
و چقدر خوشحال از اینکه این مسئله سخت گریبان گیر من نیست .
دلم برای خیال راحت کودکی هام تنگ شده، دلتنگی برای زمانی که نه دلشوره ای بود نه مشغله و درگیری های ذهنی، دلتنگی برای حس اطمینان، دلتنگی برای آرامش اون روزها ...
شاید جهان شکسته و خورد شده ی ما بر خلاف تمام نظریه های علمی هیچ وقت به سمت تکامل پیش نره، یا شاید به سمت تکاملی که باعث نابودی تک تک بشریته پیش بره
اما کاش یه جایی ، تو یکی از نقطه های زمان ، یه تیکه از این دنیا شبیه رویاهای ما بشه
شبیه خیال های کودکانه ام...
