اعتماد همانند پتویی نرم در زمستانی سرد ، تمام وجودت را به آغوش کشیده
و امان از روزی که سرما نفوذ کند ، حتی لحظه ای مجال رهایی نمیدهد هرچقدر هم تابستان شود! اما لرز سرمای بی رحم بی اعتمادی تمام وجودت را میگیرد
گاهی باورهای خوبمان مانند سپری بر روی بی اعتمادی ها رخ مینماید که کتمان کند و بگذرد
اما تمام ماجرا سپر نیست!

میدانم که خطای انسانیست و انسان جایز الخطا ولی آینده از دست رفته و خطای انسانی لطیفه ایست تلخ...
هر لحظه که میگذرد صد ها به جمع مهاجرین اضافه میشود
و من با فریادی که در سکوتم جاریست همان سپر را بالا میاورم و مرور میکنم که اینجا وطن است...
اینجا ایران است...
بمانید
اعتماد کنید هرچند به مزاحی تلخ
سبز کنیم ریشه خشکیده را
ما انسانیم و جایز الخطا
اما لحظه ای خاموش میشوم و چشمانم را که حالا تر شده پاک میکنم و با خود مرور میکنم همهی سال های کودکی و جوانی را
شاید حق دارند که حجت را به بی اعتمادی بسته اند و عزم هجرت کردن...
حق دارند که شب ها با خیالی آسوده سر بر بالین بگذارند...
نمیدانم شاید لبریزن و خسته
و امان از روزی که سرما به مغز استخوان برسد... که مجالی برای گرمای تن نباشد جز هجرت...