معصومه:)·۳ روز پیشمرورِخاطرات؛میهمانی دوساعتی بود که به پایان رسیده بود و ساغر مانند دختران مظلومِ بی پناه، درخود جمع شده بودو در فاصله ی نیم سانتی ام، خو…
معصومه:)·۴ روز پیشدرجازدم:)روی تراس، به خیابان شلوغ می نگریستم.. آدم ها پر سرو صدا از این فروشگاه، به آن فروشگاه میرفتند.. باد پرقدرت موهایم را نوازش میکردو صفحات کتا…
معصومه:)·۷ روز پیشیکی بود؛ هیچکس نبود.باز شب شدو جهان دیگری به رویم باز شد..وارد تراس شدم و زیر قرص ماه،به تماشای باران رحمت نشستم..ماشین ها باسرعت رد می شدند و گودال های پر از…