
توی ایستگاه پرستاری نشسته ام. روی صندلی چرخداری و هی چرخ می خورم به راست و هی چرخ می خورم به چپ. کسی جز من توی ایستگاه پرستاری نیست. همه کادر درمان و غیر درمان در بیمارستان خوابیده اند. پرستار شیفت اول خواب است، سوپروایزر کشیک خواب است، پرستار بخش اطفال خواب است اما من بیدار بیدار بیدارم. با گوشی ام بازی می کنم برای اینکه یادم برود تصویر زن یا مردی که با داد و فریاد ساعت چهار صبح بیفتد توی اورژانس و داد بزند، پرستار. صدای راه رفتن توی اتاق احیا را می شنوم اما اهمیت نمی دهم. دوست دارم بروم اتاق احیا برای این که به خودم بقبولانم که فقط می ترسی، هیچ صدایی نیست. اما می ترسم. من واقعا می ترسم که ساعت چهار صبح به اتاق احیا بروم. یک بار اول های کارم این کار را کردم و تصویر صورت همه آن هایی که بدون علائم حیاتی بودند اما احیای شان کرده بودیم، آمد جلوی چشمم و بعد دویدم سمت ایستگاه پرستاری.
چرا پرستار شدم؟ این سوالی است که روزی حداقل دو بار از خودم می پرسم. یک بار وقتی از خواب بیدار می شوم و می خواهم بروم سرکار و بار دیگر وقتی که شب است و می خواهم بخوابم تا فردا بروم بیمارستان. تصور من از پرستار شدن، قبل از ورود به دانشگاه و بیمارستان خیلی خیلی خنده دار بود. فکر می کردم پرونده ای زیر بغل می گیرم، گوشی پزشکی دور گردنم می اندازم و با کفش های تق تقی از یک اتاق بیمار به اتاق دیگر می روم. حالشان را می پرسم، داروهای شان را می دهم و بهشان لبخند می زنم. این تصویری بود که فیلم ها از پرستار بودن به من داده بودند. البته بعد از پرستار شدن فیلم های دیگری هم دیدم که واقعیت پرستاری را نشان می دادند اما خب دیگر دیر شده بود. ساعت چهار و نیم صبح صدای ترمز ماشینی را می شنوم. پیرمردی است که دو تا دستش را دو زن گرفته اند. یکی پیرتر است و یک جوان تر. پیرمرد نفس نفس می زند. به سمت تختی هدایتش می کنم. اکسیژن خونش را با دستگاه اندازه می گیرم، چگونه می تواند با این سطح اکسیژن راه برود؟ دارد با من حرف می زند، می گوید خیلی وقت است که سیگار می کشد و علاج دردش را می داند، یک ربعی اکسیژن با ماسک بگیرد، خوب می شود. کم نیستند آدم هایی که می آیند بیمارستان و علاج دردشان را از من پرستار با سه سال سابقه بهتر می دانند، می دانید چرا؟ چون سابقه ورود آن ها به بیمارستان و درمان خیلی بیش تر از من است. این جور وقت ها اگر گوش به حرف آن ها بسپاری بد هم نیست. پیرمرد ماسک را روی صورتش می گذارد و چیزی می گوید. می گویم: چه گفتی؟ همراهش می گوید که گفت ممنونم خانم دکتر. می گویم من پرستارم. دوباره چیزی می گوید که متوجه نمی شوم. همراه می گوید که گفت انشالله دکتر بشی. خنده ام می گیرد. این اولین بار نیست که بیماران چنین آرزویی در حقم کرده اند. دارم می روم سمت ایستگاه پرستاری که صدایی از اتاق احیا می شنوم. صدای ردپاست اما حالا که جز من سه نفر دیگرهم توی بخش هستند، به سمت اتاق احیا می روم. می روم که به خودم بقبولانم که هیچ چیز نیست، توهم است، اصلا صدای تیک و تاک ساعت دیواری توی اتاق است، می روم داخل. روبه رو تخت احیا است، و سمت چپش دو تا تخت دیگر. هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست، هیچ... و جیغ. با دادی که نمی دانم از کجای حنجره ام بیرون می زند فرار می کنم. دو تا همراه می آیند پیشم و من را روی صندلی چرخدار پشت کامپیوتر می نشانند. آن که مسن تر است دستم را می گیرد و می گوید: چی شده خانم دکتر؟
«گربه، گربه تو اتاقه»
خانم جوان تر که دو تادستش را گذاشته روی شانه هایم می خندد و می گوید: « واای خانم پرستار فکر کردم جن دیدی، گربه هست دیگه»
خودم می دانم که گربه بود، ولی وقتی می ترسی و احتمال دیدن روح و جن و پری را داری، وقتی موجود کوچکی مثل گربه درست زیر پایت، در ده سانتی متری کفش هایت دارد رو به بالا به تو نگاه می کند، انتظار دارند که خم شوم سمت گربه پشتش را نوازش کنم و بگویم: آخی حیوونکی، این جا چی کار میکنی؟
صبح می شود، بالاخره صبح می شود و من از بیمارستان بیرون می آیم. بیرون می آیم و آفتاب نارنجی صبح به صورتم می خورد. باید بروم خانه، صبحانه بخورم و بعد از استراحتی کوتاه بلند شوم و ناهار درست کنم و بعد مثل آدم های عادی که شب پیش را توی رخت خواب نرمشان خوابیده اند، رفتار کنم. یعنی توی مهمانی ها حاضر شوم و لبخند بزنم و مثل همه پای سینک ظرف شویی تعارف کنم که من می شویم، نه تو بشور و من کف می زنم و داردربتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
من را ببخشید، داشتم می نوشتم که روی کیبورد لب تاب خوابم برد، عذر من را هم پذیرا باشید که پاکش نکردم آخر به نظرم زیباست، همین چند حرف نا مفهوم، هسته داستان من است، این طور نیست؟
صنم رضایی