ویرگول
ورودثبت نام
مسعود محسنی نژاد
مسعود محسنی نژاد
مسعود محسنی نژاد
مسعود محسنی نژاد
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

بیمه ابوالفضل آقا شمس الله

آقا شمس الله یه فولکس باری قراضه داشت که معمولا همه‌ی کارهای باری اقوام ودوستان رو یه تنه به دوش می کشید، ایام عاشورا بود و آقا شمس الله از طرف پدر من مامور شده بود که دم دمای عصر با فولکس باری خودش یه بار ماسه بیاره تا فردا که اوستا کار بنا و کارگرها که بالاخره بعد از هفته ها بدقولی سروکله شون پیدا میشه،کارشون لَنگ نمونه! خلاصه قرارمون این شده بود که در نبود بابام که رفته بود مسجد، من که کلید ساختمون نیمه کاره دستمه سر میدون بایستم و آقا شمس الله سوارم کنه تا بهش بگم کجا ماسه ها رو خالی کنه؛ سوار ماشینش که شدم آقا شمس الله شروع کردن به غر زدن. سرو ته حرفهاشم که بهم وصل میکردی این بود که روز عاشورا کار کردن شگون نداره و اگه یه آشنا اونو ببینه حتما پشت سرش حرف درمیاره و بخاطر اصرارها و رودربایستی با بابام مجبوره تن به این خفت بده، هی هم صلوات میفرستاد و از خدا میخواست بخاطر این خطاش اونو ببخشه؛ دست برقضا زمینی که بابام‌ با هزار بدبختی و وام وقرض وقوله جورش کرده بود تو پایین شهر وانتهای یه کوچه بن بست بود که ورودی اون یه پل کوچیک درب وداغون داشت که با دیدنش همینطور که آقا شمس الله وارد کوچه می شد گفت: خدا برگشتمونو به خیر کنه، پل چقدر تنگه؟!

ماسه هارو که خالی کردیم صدای دسته رَوی شام غریبان محله تو گوشمون نزدیک ونزدیک تر می شد آقا شمس الله که صدای مداح رو شنید گفت:آخ آخ آخ زشت شد سریع بریم تا کسی مارو ندیده

جستی زد وسوار فولکس باری شد و روشنش کرد و تخته گاز گرفت به دنده عقب، منم مامور شده بودم که بهش فرمون بدم اما بدِ روزگار هل زدگی و عجله کردن آقا شمس الله کار دستمون داد و لاستیک عقب فولکس افتاد توی جوب! از آقا شمس الله تقلا وگاز و بدوبیراه به خودش از فولکس باری ناله و دود ونمیام که نمیام بیرون! دسته عزاداری نزدیک و نزدیک تر می شد و فولکس قراضه ی آقا شمس الله عینهو تابلوی مونالیزا توی خیابون عرض اندام کرده بود

آقا شمس الله که حالا از فولکس پایین اومده بودو به بررسی منطقه مشغول شده بود افتاد به غلط کردن و حلالیت خواستن از آقا، رو کرد بهم و گفت: میدونستم امروز یه بلایی سرم میاد نگفته بودم بهت؟

آدمی که روز عاشورا به فکر امورات خودش باشه وضعش بهتر ازاین میخوای باشه؟ چند بار گفتم به بابات امروزو بی‌خیال شو... ای خدا...اینو الان کی میخاد بیاره بیرون؟ حداقل باید چند نفر باشن هُلش بدن لاکردارو...درنمیاد که؟!

گوشیشو برداشت و خواست به این واون زنگ بزنه یهو انگار پشیمون شده باشه گفت: به کی بگم بیاد الان؟نمیگن تو اینجا چیکار میکنی؟تازه از روستا پاشن بیان اینجا؟

واقعیتش حسابی خنده م گرفته بود آخه قیافه ش یه جوری آویزون شده بود که حماقت و حقانیت و همزمان در خودش داشت منم کسی رو نداشتم بهش زنگ بزنم میدونستم تمام فامیل و کس وکارام رفتن روستا و توی تکیه محلمون هستن. گفتم جهنم وضرر نهایتش اینه که دست تکون میدم و از دسته روها خواهش میکنم که چندنفری به ما کمک کنن، همین کارو کردم آقا شمس الله از خجالت یه لُنگ انداخت رو سرش و همونجا نشست و شروع کرد به سینه زنی

امشب شب شام غریبان است

زینب پریشان است

دست که تکون دادم دسته ایستاد مداح که پشت میکروفون مشغول نوحه خونی بود یکدفعه رو کرد به من وگفت: بیا زودتر پخشش کن نذری تو...اجرت با امام حسین برادر!

مونده بودم چی بگم! نگو رسم‌براین بود که اگه هرکوچه و خونه ای نذری داره دست تکون میده تا دسته بایسته و نذری شو پخش کنه! بدو بدو رفتم سمت مداح و گفتم: ببخشید کمک نیاز داریم

مداح پشت میکروفون جواب داد: کمک؟

گفتم: ماشین یه چرخش افتاده تو جوب در نمیاد

عده ای از عزاداری سن دار که توصف جلو بودن وصدامو شنیده بودن شروع کردن به پچ پچ کردن

یکی می گفت:ای بابا

اون یکی میگفت: بریم آقا معطل نکن مسجد جلو منتظره

یکی دیگه می گفت:به جوونها بگو برن

به یکباره مداح از پشت میکروفون گفت:این فولکس آقا شمس الله نیست؟

گفتم: بله...بنده خدا گیرکرده،یه چند‌نفر کافیه!

از دور دیدم آقا شمس الله داره با دست می کوبه به سرش واز دایره ی دید خارج میشه

مداح از پشت میکروفون داد زد: عزاداری حسینی یه چندتا پهلوون اهل دل میخوام بره کمک،ثواب داره،اون جوونها، اون عقب

رومو که برگردوندم دیدم ده بیست تا از جوونها و نوجوان‌ها سراسیمه وزنجیر به دست دارن به سمت فولکس باری حرکت می کنن

مداح دوباره داد زد: کجا آقا دوسه نفر کافیه.صف و بهم نزن! برگرد! برگرد!

دوباره شروع کرد:

امشب شب شام غریبان است...زینب پریشان است...بلند بگو

دسته که حرکت کرد فولکس آقا شمس الله هم تو راه برگشت افتاده بود پیچ خیابونو که رد کرد گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن ،وقتی برش داشت از نوع صحبت کردنش مشخص بود که مجددا یه بار بهش خورده چون داشت به شخص پشت گوشی میگفت: حسنعلی جان امشب من کار‌نمی کنم ...اصلا باشه چند تا گاو...من کار نمی کنم

چند دقیقه بعد که من‌داشتم از فولکس پیاده میشدم مکالمه ی آقا شمس الله و حسنعلی به چک وچانه زدن بر سر قیمت رسیده بود موقع پیاده شدن آقا شمس الله رو کرد و بهم گفت: می بینی نمیزارن...الان ناراحت میشه نبرم

خداحافظی که کردم همینطور که فولکس باری آقا شمس الله از نظرم دور میشد تازه برای اولین بار چشمام به قسمت باربند و نوشته ی پشت اون افتاد

نوشته شده بود: بیمه ی ابوالفضل!!!

دنده عقب با اتو ابزار
۸
۲
مسعود محسنی نژاد
مسعود محسنی نژاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید