سفر به صفحه

صفحه
صفحه


1. در انتظار است صفحه؛ وانمود میکند که خالیست.

خواسته‌اش است آیا این خلأ؟ دیگر چیست این معصومِ ترسناکِ سفیدِ صاف؟ بارشِ برفَ‌ست؟ یخبندانَ‌ست؟

صفحه صحرایی‌ست سراسر خشک، خالی از زندگی. اما آدمیان می‌زنند به دل این مکان ها. چرا؟ تا ببینند چقدرَست تحمل‌شان، چقدرَست آن نورِ عریان؟

2. گفته‌ام من که سفیدَست صفحه، و سفید هم هست:

به سفیدیِ لباس عروس، به سفیدیِ نهنگی نادر، به سفیدیِ مرغان دریایی، فرشتگان، به سفیدیِ یخ و مرگ. برخی میگویند صفحه هم مانندِ آفتاب از همه‌رنگَ‌ست؛ و برخی میگویند صفحه سفیدَست چراکه گرمَ‌ست؛ هُرمش میسوزانَد عصب های بینایی‌ات را؛ که آن‌ها که طولانی به صفحه خیره شوند کور می‌شوند.

3. صفحه به خودیِ‌خود، نه بعد دارد نه جهت. نه بالا دارد نه پایین، مگرکه خودت نشانه‌ای برآن بگذاری؛ نه ضخامتی در کارست نه وزنی، مگر آن‌چه تو برآن بگذاری؛ نه شمای نه جنوبی، مگرکه خودت یقین داشته باشی.

صفحه نه صحنه‌ای دارد نه صدایی، نه مرکزی نه گوشه‌ای. و همینَ‌ست که میتوانی در صفحه گم شوی تا ابد.

هیچ‌گاه دیده ای سپاس و شادی را در چهره‌ی آن‌هایی که توانسته‌اند بازگردند از صفحه؟ با همه ی سستی‌شان، با کم‌خونی‌شان، به زانو میافتند، دستشان را بر زمین میفشارند، دربرمی‌گیرند جسم کسانی را که دوست می‌دارند، یا به‌ناچار، هرجسمی را که به آن دسترسی دارند، با احساس ضرورتی که غریب است برای کسانی که تماماً ازسر نگذرانده‌اند ترسِ سفربه صفحه را.

4. اگر تصمیم داری وارد صفحه شوی، چاقویی بردار با چند کبریت، و چیزی که بتواند شناور بماند. چیزی بردار که بتوانی محکم نگاهش داری، و منشوری برای شکافتنِ نور، و طلسمی راهگشا که باید بیاویزی از زنجیری به گردنت. این توشه‌ی بازگشتَ‌ست. هرچه پایت میکنی بکن؛ دست‌هایت اما باید برهنه باشند. هیچ‌گاه نباید با دستکش وارد صفحه شوی. و گفتن ندارد که نباید سبکسرانه این تصمیم‌ها را گرفت. هستند البته کسانی که بی‌تصمیمی وارد میشوند، بی‌منظوری. برخی‌شان، خود، زندگی‌هایی دارند آسیب‎ناپذیر، بی‌مشکلی؛ بیشترشان اما سر بیرون می‌آورند از صفحه بی‌آن‌که سردرآورند. برای آن‌ها، صفحه چون چشمه‌ای جلوه می‌کند، یا برکه‌ای زیبا که میتوانند در آن چهره‌ای ببینند، چهره‌ی خودشان را اما بهتر.

این نگون‌بختان پَرش در کارشان نیست» به‌جایش سقوط میکنند و صفحه بسته می‌شود روی سرشان بی‌هیچ‌صدایی، بی‌هیچ‌منفذی، و آناً همان‌قدر پروخالی، همان‌قدر شفاف، همان‌قدر فریبنده که پیش ازآن.

5. پرسش درباره‌ی صفحه اینَ‌ست که چیست زیرِآن؟

به‌نظر، تنها دو بُعد دارد صفحه : میتوانی برش داری و برگردانی‌ش؛ پشتش همانَ‌ست که رویش. ناامید میگویی :

هیچ!

اما جایی راکه باید، ندیده‌ای تو. به‌جای زیر، پشت را دیده‌ای.زیر صفحه، داستان دیگری‌ست. زیرِصفحه، داستانی هست. زیرِصفحه، همه‌ی آن اتفاقاتی هست که افتاده، که ترجیح میدهی از بیشترشان چیزی ندانی.

صفحه برگه نیست، که پوست است، پوستی که آن‌جاست تا نگاهش داری و تماست را حس کند. واقعا تصور می‌کردی که او بیهوده آن‌جا افتاده؟

بزن به دلِ صفحه، لمسش کن: این تویی که خالی و معصومی، نه صفحه. بااین‌همه، میخواهی خودت بدانی؛ کسی جلودارت نیست. لمس می‌کنی صفحه را، انگار که چاقویی را میکشی برآن؛ صفحه زخمی شدهَ‌ست حالا؛ زخمی پرپیچ‌وخم سرباز می‌کند، شکافی باریک. تاریکی فوران می‌کند.

ملکه ی ادبیات کانادا

مارگارت اَتوود

ترجمه و برگردان از پژمان طهرانیان

#روزوبلاگستان